سلام ، من آموزشگاه کامپیوتر درس میدم یه روز داشتم از آموزشگاه برمیگشتم که برم خونه اما تو راه دوستم زنگ زد و گفت که من کتاب زبانم و براش ببرم منم مجبور شدم برم مغازش ، حامد دم خونشون بود و داشت با دوستش حرف میزد تا منو دید دوباره خشکش زد من رفتم پیش دوستم کتاب و بهش دادم و برگشتم که تقریبا 10 دقیقه ای طول کشید موقع برگشتم من از در خونه حامد رد شدم اونجا نبود منم به خیال اینکه رفته به راهم ادامه دادم دیدیم یه نفر یکم جلوتر ایستاده و تو حالت اضطراب اینور و اونور و نگاه میکنه چون تاریک بود نشناختم کمی که جلوتر رفتم متوجه شدم که حامد تا منو دید از اون حالت اضطراب و این پا اون پا کردنش کم شد و درست بغل من شروع کرد به راه رفتن دم خونمون که رسیدم اونم ایستاد هی اینور اونور و نگاه میکرد اینگار یه چیزی میخواست بگه من رفتم خونه و در و بستم پیش خودم گفتم بزار در و باز کنم ببینم کجا رفت وقتی در و باز کردم دیدم به طرف خونشون رفت و در و بست . حالا شما بگید ...








علاقه مندی ها (Bookmarks)