سلام هما جان
مرسی عزیزم بد نیستم درگیر امتحاناتمم داردرس مس خونممی خوام ذهنمو متمرکز کنم رودرسم فعلا به هیچی فکر نمی کنم
ولی اوضاع خوبه خدا روشکر فعلا هیچ اتفاق خاصی نیافتاده ولی اوضاع از قبل خیلی بهتره
برام دعا کنین
تشکرشده 657 در 204 پست
سلام هما جان
مرسی عزیزم بد نیستم درگیر امتحاناتمم داردرس مس خونممی خوام ذهنمو متمرکز کنم رودرسم فعلا به هیچی فکر نمی کنم
ولی اوضاع خوبه خدا روشکر فعلا هیچ اتفاق خاصی نیافتاده ولی اوضاع از قبل خیلی بهتره
برام دعا کنین
تشکرشده 3,145 در 958 پست
بلوم عزیزم، خیلی خوشحالم که اوضاع رو به راهه، بهترین کار رو می کنی، فعلا درسهات رو بخون.. امیدوارم موفق باشی عزیزم.
![]()
تشکرشده 29 در 19 پست
موفق باشی
تشکرشده 657 در 204 پست
سلام به همگی
یک ماه درگیر امتحانام بودم توی این یک ماه اصلا آرشو ندیدم چون می گفت به درست برس الکی وقتت رو واسه بیرون اومدن تلف نکن
دیروز بالاخره همدیگرو دیدیم اولش همه چیز خوب بود تا اینکه من ازش پرسیدم آرش برای قبل عید برنامه ات چیه واسه رسمی کردن رابطه مون برنامه ای داری یا نه چون خانوادم خیلی منو جدیدا تحت فشار گذاشتن اینو ازش پرسیدم گفت نمی دونم حالا تا ببینیم چی می شه
منم گفتم بخداا اگه به بره خودم بود حرفی نبود ولی مامانو بابا بیچاره کردن منو انقدر پرسیدن پس چی شد چیکار می خوایین بکنین
در جواب می گه چیه می خوان ببینن اگه من نخواستم یه کیس بهتر برات پیدا کنن دخترشون بی شوهر نمونه از جوابش خیلی ناراحت شدم سکوت کردم
یهو گفت ببنین عزیزم من با خودمم مشکل پیدا کردم نسبت به همه بد بین شدم یه روز داغه داغم یه روز سرد یه روز دلم می خواد هر چی زود تر بریم سر خونه زندگیمون یه روزم اصلا انگیزه ای برای زندگی کردن ندارم گفت توو الان سکوت کردی چون می خوای زودتر برناممون درست بشه ولی بعدا اصلا رفتار های خانوادمو تحمل نمی کنیو همش می خوای بزنی تو سر من منم چون می دونم که اونا مخالفن رفتار خوبی باهات نمی کنن من مادرو خواهرمو بهتر می شناسم تو هم یه روزی می بری و اون موقع دیگه دیر شده برای اینکه بخوای زندگیتو نجات بدی دوباره گفت بخدا منم توانه جدا شدن از تو رو ندارم و جرات شروع زندگی رو هم ندارم من چیزایی رو می بینم که تو چشماتو روشون بستی
تو تمام مدتی که حرف می زد سعی کردم ساکت باشم بعدشم گفت مثلا امروز بعده یک ماه منو دیدی بازم همون حرفای قدیمی رو وسط کشیدی
منم گفتم ممن فکر می کردم تو از نظرم استقبال کبنب نمی دونستم ناراحت میشی وگرنه نمی گفتم
رسیدیم سر کوچه آروم گفت برو خونه استراحت کن من امروز قاطی کیدم نمی فهمم دارم چی می گم
رسیدم خونه رفتم تو اتاقم فقط اشک ریختم جوری که سر شام هم مامان هم بابام فهمیدن ولی به روی خودشون نیاوردن بعد از شام حالم به هم خورد تا ساعت 11 شب بیمارستان زیر سرم بودم اومدم خونه دیدم زنگ زده شمارش افتاده بهش اس ام اس زدم که بیمارستان بودم یه ربع بعدش زنگ زد گفت بجای اینکه این لوس بازی ها رو در بیاری و خودتو داغون کنی یکم رو حرفام فکر کن الان استراحت کن بزار آروم بشی
ولی من تا صبح فقط اشک ریختم
تشکرشده 498 در 242 پست
بلوم جان عزیزم
یه کم آرومتر باش . تو تا عید بهش وقت دادی مگه نه؟ خب منتظر باش ببین چه کار میکنه. اشک ریختن تو فایده اینداره. بهتره فقط یه کم جدی باشی که اون تکلیفشو با خودش و خانوادش روشن کنه.<a href="http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=11" target="_blank"><img src="http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002012D.gif" border=0 ></a>
تشکرشده 281 در 126 پست
سلام عزیزم. جدی نگیر.
من هم همچین روزهایی رو گذروندم. اصلا جدی نگیر. مهم نیست.
ولی بلوم خیلی کشش نده . یکبار تمومش کن بره. این حرف ها همه بهانه و ترسه کاذبه آرشه. یکبار دیگه هم گفته بودم. یک حرکت انقلابی و تمام.
قول می دهم وقتی پای سفره عقد بشینه تمام این حرفها یادش می ره!!!!!!!!!!!!!!!!!
تشکرشده 10 در 8 پست
بلوم عزیزم چرا اینقدر خودتو اذیت میکنی؟ بخدا خیلی واست ناراحت شدم . مواظب خودت باش.
الان نمیتونم چیزی بگم دوباره بهت سر میزنم.
تشکرشده 657 در 204 پست
الینای عزیزم مشکل من تا عید و بعد عید و این چیزا نیست
اگه آرش بهم بگه 3 سال دیگه قطعی همه چیز درست می شه منم می گم باشه تا اون موقع صبر می کنم مشکل من اینه که آرش می ترسه نازنین راست می گه یه ترس کاذب داره
نسبت به همه چیز بد بین شده هی میگه زندگیه فلانی رو ببین با کلی عشق شروع شده بود ولی الان همش می زنن تو سرو کله ی هم
من عشق ازدواج کردن رو ندارم ولی خانوادم کلافم کردن
مامانم که دیگه هر چیزی می شه می زنه سر آرش کلاغ تو آسمون پرواز کنه مامانم آرشو مقصر می دونه
دیگه خسته شدم چند روز پیش مامانم تو حرفاش می گفت سال دیگه این موقع تو هم سر خونه زندگیتی منم دیگه خیالم راحته می تونم راحت هرجا می خوام برم بهش می گم مگه من اضافیم می گه نه ولی بالاخره باید بری سر زندگیت
مردمک عزیزم ممنون از نظرت
تشکرشده 498 در 242 پست
وقتی یه کم جدی تر با ارش برخورد کنی دیگه ترس از دست دادن تو رو داره
یه کم جدی تر باش عزیزم
تشکرشده 281 در 126 پست
من قبلا هم برلت گفتم بلوم جان.دقیقا یک هفته قبل خواستگاری من به امبن گفتم بای. برو هر وقت شرایط زن گرفتن داشتی بیا. منم قول می دهم هیچ جا نروم. منتظرتم ولی دیگه اعصابم نمی کشه. بای تا وقتی بیای. اینو خیلی جدی به خواهرشم گفتم.
به خدا قسم فردا شبش من و مامانم روحمون هم خبر نداشت مامانش زنگ زد. 5 شنبه اش هم خانه ما بود و ... باقی قضایا.
یکبار انقلاب کن و تمام.
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)