mhasan جان خیلی خوشحالم که آزاد شدی. من کاملا درکت می کنم. چون خودم درگیر چنین قضیه ای بودم، البته با اندکی تفاوت.
من خودم دختری را میخواستم که دقیقا همین خصوصیات همسر شما را داشت. بسیار اب زیر کاه و موزی بود. از نظر شرایط هم خیلی به همسر شما نزدیک بود. سختی بسیار کشیده بود و پدرش هم فوت کرده بود. به قدری زیبا نقش بازی میکرد که من هنوز به درستی نمیدونم کدام کارش راست وکدام دروغ بود. خیلی راحت گریه میکرد و خودش رو مظلوم جلوه می داد و البته در جاهایی هم سوتی می داد.
از اونجایی که من هم از نظر احساسی شبیه خود شما هستم نمیتونستم ترکش کنم. الان که فکر می کنم میبینم اشتباه من در این بوده که چون سختی زیاد کشیده بود من نسبت بهش احساس مسئولیت می کردم و دلم میخواست کمکش کنم درست بشه، اما افسوس که این روش زندگی را خودش دوست داشت و کمکی از من بر نمیامد. خوشبختانه خیلی زود خودم را راضی کردم که من نسبت به اون مسئول نیستم و این خودشه که مسئول زندگیشه. اگر خودش واقعا می خواست خیلی خوشحال می شدم کمکش کنم، اما الان که دوست نداره من چرا خودمو اذیت کنم؟ پس سپردمش به خدا. بعد از جداییمون هم چند بار خواست با مارمولک بازی منو بازی بده اما من مثل سابق نبودم و چون الان فهمیده که این قبری که سرش گریه می کنه مرده توش نیست، خودش دیگه سراغ من نمیاد. رابطه ما 6 ماه طول کشید و خوشبختانه زود دستش برام رو شد، اما همین 6 ماه به اندازه 6 سال عذاب کشیدم.
اما الان خیلی خیلی خوشحالم که آزادم و خودمو اسیر جهنمی که کسی دیگر اونو ساخته نکردم. اگه روزی هم واقعا بدونم به کمکم احتیاج واقعی داره، اگه از دستم بر بیاد براش انجام میدم.
درسته که شما 6 سال عذاب کشیدید، اما از اینکه یک عمر آزاد خواهید بود خوشحال باشید و زندگیتون را از نو و از روی فکر (نه احساس) بنا کنید.








پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)