سلام به شمیم عزیز و بقیه دوستان...
من مشکل شمیم رو خوندم و نظرات تمام دوستان رو..... چرا به پاسخ sorena ایراد میگیرید در جائیکه حرف حق میزنه؟؟
شمیم عزیز ..شما حق نداری بدون بیان دلیل این کارت بخوای این رابطه رو تموم کنی ... من که حقیقتا فکر نمیکنم مشکل تو فقط مخالفت پدر و یا تفاوت مذهبی باشه... احتمال 100 در صد میدم شما این پسر رو دوست داری اما یکی از شرایط مالی یا فرهنگی وتحصیلات و یا خانوادگی اون دیگه مورد پسندت نیست.. احتمال 100 درصد بزرگتر شدی.. با شرایط بهتر برای ازدواج آشناتر شدی و حالا عقل بر احساس حاکم شده... پس بهتره کمی روراست باشی.... اینجا کسی تو رو نمیشناسه..پس با فراغ خاطر حرف دلت رو بزن و سعی نکن روی دلیل اصلی سرپوش بگذاری.... شما با توجه به سنت از لحاظ عقل منطق و احساس بزرگ شدی و حتی یک تجربه عشقی هم داری ... پس بزرگ باش و نترس..
اگر به حرفهای من اعتراض داری و میگی که اصلا اینطور نیست و تو از همه لحاظ اون رو قبول داری فقط و تنها فقط مشکلت پدرت هست ..پس باید بدونی که اگر بخواهی خانوادت خیلی راحت میتونن توسط خود تو با این ازدواج موافق بشن... و البته با توچه به توصیفهائی که از این آقا کردین به نظر میرسه میتونه و میخواد هر کاری رو برای راضی کردن خانواده شما انجام بده حتی همراه شدن از لحاظ مذهبی ... پس این وسط سخنان شما تنها بهانه ای بیش نیست ..
البته فکر نکن من میگم حالا که نمیخوای برای اینکه اون رو ناراحت نکنی همچنان پایبندش باش و با هم ازدواج کنید..چرا که این بزرگترین خیانت هست... پس سعی کن خیلی زود به این ارتباط خاتمه بدی....و اصلا به فکر اون نباش...اگر میخواهی اون ناراحت نشه و این جدائی رو زودتر فراموش کنه.. اصلا به اون فکر نکن... با خودت تصور کن اگه بخوای با اون ازدواج کنی تمام عمر احساس سرخوردگی میکنی و فقط تو هستی که عذاب میکشی...با این فکر راحت تر میتونی از اون جدا شی..و جئا شدن اون هم از تو خیلی راحتتر هست... به اون نگر که من دوست دارم اما نمیتونیم با هم خوشبخت شیم که فقط اون رو عذاب میدی... بگو من بزرگ شدم... و حالا فهمیدم تو اونی که من میخوام نیستی...بگو خدا رو شاکری که به این موضوع پی بردی و الا جفتتون بد بخت میشدین....
نمیدونم اما کش نده این موضوع رو و زودتر تمومش کن... و بدون تا زمانی که با خودت هم روراست نیستی نمیتونی توی زندگیت پیش بری..
جرات راست گفتن رو داشته باش.

شاد و موفق باشی.