دوست خوبم دانه جان
ما در شهری زندگی می کنیم که از خانواده خودم و خانواده همسرم دور هستیم و این مسئله باعث شده که حتی اگر خانواده شوهرم متوجه رفتار اشتباهی از بچه هاشوند تذکری به آنها نمی دهند به طور مثال دختر کوچکترم برای رسیدن به خواسته اش به جیغ زدن و گریه و خودزنی متوسل می شود تا زمانی که خودمان هستیم نمیتونه از این روش به خواستش برسه ولی زمانی که خانواده شوهرم هستند قربون و صدقه دخترم میرن و همه بسیج میشن تا اونو به خواستش برسونن و من به هیچ عنوان برشی ندارم و اگر هم بخوام براشون دلیل بیارم مرا محکوم به نامادری بودن میکنند و می گن تو نمی تونی جای مادرشو بگیری و اگر بچه خودت بود اینجوری رفتار نمی کردی!و تصورشون نسبت به عملکردمن اینه که محبتی ندارم و میخوام به بچه ها سخت بگیرم و جوابشون در مقابل رفتار اشتباه بچه ها اینه که هنوز بچه هستند و هر کاری که میکنند از روی نادانی شون هست و بزگ بشن درست میشن در صورتی که دختر بزرگم 14 ساله و دختر کوچکترم 9 ساله است.
شما درست می گید شاید از دید دیگران خصوصا خانواده همسرم من از چهارسال پیش نامادری بودم ولی خودم امسال به این نتیجه رسیدم که من نامادری هستم و آزادی عملی نسبت به تربیت و امور بچه ها ندارم و حتی دیگه به خودم اجازه نمی دم که احساس مادرانه ای نسبت به بچه هاداشته باشم و خیلی عادی برخورد میکنم چون اگر بچه هاهم بخوان پذیرای محبت من باشن اطرافیان نمی گذارن و همین نکته باعث شده که اینقدر فاصله بین ما بوجود بیاد و من سرخورده بشم.
تنها کسی که مسائل رو درک می کنه و متوجه خلوص نیت من شده شوهرم هست و حضور کم ایشان توی خونه تاثیر کمی می تونه بگذاره و من فقط به همین تذکرها و رسیدگی شوهرم اکتفا کردم
امیدوارم شرایط روز به روز بهتر بشه با توکل بر خدا
دوست خوبم از راهنماییان صمیمانه تشکر می کنم و برایتان آرزوی موفقیت دارم