به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 5 از 26 نخستنخست 12345678910111213141525 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 50 , از مجموع 257

موضوع: خیلی تنهام

  1. #41
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 13 بهمن 91 [ 23:57]
    تاریخ عضویت
    1387-2-21
    نوشته ها
    582
    امتیاز
    6,583
    سطح
    53
    Points: 6,583, Level: 53
    Level completed: 17%, Points required for next Level: 167
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    564

    تشکرشده 574 در 212 پست

    Rep Power
    77
    Array

    RE: خیلی تنهام

    نقل قول نوشته اصلی توسط sorena_arman
    برای تو و خویشتن چشمانی آرزو می کنم که چراغها و نشانه ها را در ظلمتمان ببیند...
    دوست دارم از این جمله این دوست عزیز با کف زدن قدردانی کنم وهمین آرزو را برای خودم و شما روزن عزیز داشته باشم ولی نمیدونم برای چی امروز این شکلکام فعال نیستش!
    به هر صورت روزن عزیز رفیق شبای تنهائیتو تنها نگذار حتی اگه پدری پشیمون رو روبرو ببینی تو سرتو بالا بگیر و بگو که از همچین معجزه ای تو زندگیت خیلی خوشحالی!

  2. #42
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 12 تیر 90 [ 15:16]
    تاریخ عضویت
    1387-6-09
    نوشته ها
    320
    امتیاز
    7,275
    سطح
    56
    Points: 7,275, Level: 56
    Level completed: 63%, Points required for next Level: 75
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    627

    تشکرشده 673 در 178 پست

    Rep Power
    50
    Array

    RE: خیلی تنهام

    ممنون بچه ها، ممنون حرف دل جان که برای من دعا کردی مطمئن هستم که دعای شما بی تأثیرنبوده.
    نیلوفر از خوندن جریاناتی که برات پیش اومده یاد خودم افتادم، بهت پیشنهاد نمی کنم که راه منو ادامه بدی، شاید الان نتیجه خوبی گرفته باشم اما خیلی تحقیر شدم کارهایی کردم که فکر کردن بهش هم عذاب آوره، اما من به یه چیزی مطمئن بودم اونم اینکه امید همراهم هست و تنهام نمیذاره. اگه واقعا اون پسر رو دوست داری برای داشتنش تلاش کن، خودتو از سرنوشتی که دیگران برات می سازن نجات بده، امیدوارم موفق بشی و به اون چیزی که می خوای برسی.

    من احتیاج دارم یه کم زمان بگذره، باید ببینم امید چه احساسی داره.

  3. #43
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه 17 اسفند 89 [ 12:53]
    تاریخ عضویت
    1387-8-01
    نوشته ها
    503
    امتیاز
    4,483
    سطح
    42
    Points: 4,483, Level: 42
    Level completed: 67%, Points required for next Level: 67
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    69

    تشکرشده 73 در 47 پست

    Rep Power
    68
    Array

    RE: خیلی تنهام

    اميدوارم دفعه بعد كه به تايپيكت مراجعه مي كنم بشنوم كه روابطتون با خانواده هاتون خوب شده. خدايا كمكشون كن.

  4. کاربر روبرو از پست مفید harfedel تشکرکرده است .

    harfedel (شنبه 30 بهمن 89)

  5. #44
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 28 مرداد 88 [ 09:50]
    تاریخ عضویت
    1387-7-11
    نوشته ها
    461
    امتیاز
    5,358
    سطح
    47
    Points: 5,358, Level: 47
    Level completed: 4%, Points required for next Level: 192
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    213

    تشکرشده 216 در 84 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خیلی تنهام

    روزن عزیز کل تاپیکو خوندم خدای من چه قدر شبیه فیلمها بود، خیلی تعجب کردم، واقعا دختر سرسختی هستی، بهت آفرین میگم تلاشت تحسین برانگیزه. هر خطشو که میخوندم اشکام سرازیر میشد هم برای تو هم برای شاد، همکارم بهم میگه چی شده و با تعجب بهم نگاه میکنه نمیدونستم باید بهش چی بگم؟ دوباره یکی از اون سردردهای وحشتناک اومد سراغم امانمو برید. با خودم گفتم الهی بمیرم شاد چه طور تحمل میکرده؟
    میدونم وضعیت تو از ما خیلی بدتره چون ما شاد رو ندیدیم و باهاش زندگی نکردیم اینقدر شیفتش شدیم اما تو بیشتر تو عمق قضیه هستی و بهت بیشتر سخت میگذره برای تو هم دعا میکنم که خدا زودتر فرشته زندگیتو بهت برگردونه و ازت ممنونم که ما رو بی خبر نمیزاری. از خدا هم ممنونم که تو رو وسیله ای قرار داد تا ما رو در جریان قرار بدی. هرگز فکر نمیکردم که تا این حد در مورد لحظه به لحظه زندگی یکی از اعضای تالار با خبر بشم اونم این طوری فکرشو بکن اگه تو نبودی ما هرگز نمی فهمیدیم چرا شاد عزیز چند روزه ما رو تنها گذاشته بازم ازت ممنونم. خیلی حوشحالم که خبرای خوبی دادی. خوش خبر باشی همیشه خانمی.امیدوارم به زودی بهبودی کامل رو خبر بدی.

  6. #45
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 12 تیر 90 [ 15:16]
    تاریخ عضویت
    1387-6-09
    نوشته ها
    320
    امتیاز
    7,275
    سطح
    56
    Points: 7,275, Level: 56
    Level completed: 63%, Points required for next Level: 75
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    627

    تشکرشده 673 در 178 پست

    Rep Power
    50
    Array

    RE: خیلی تنهام

    بچه ها زندگی من مثل فیلما نبود و نیست، شاید خلاصه نویسی من باعث این برداشت شده، من توی این 6 سال خیلی وقتها کم آوردم، خیلی وقتها دوست داشتم بزنم زیر همه چیز و برم پیش خانواده ام، خیلی وقتها بریدم، از خونه زدم بیرون، اما جایی واسه رفتن نداشتم، اونقدر به راه رفتن ادامه دادم تا صدای پای امید رو پشت سرم شنیدم که داشت دنبالم می دوید! امید بود که منو به این زندگی پایبند نگه داشت، شاید اگه استواری اون نبود من خیلی زودتر از اینها ازش جدا شده بودم، من خیلی مغرورم، یه غرور بد، غروری که بهم اجازه نمیده پدرم رو ببخشم، هنوز نتونستم و نمیتونم!

  7. کاربر روبرو از پست مفید روزن تشکرکرده است .

    khaleghezey (پنجشنبه 15 خرداد 93)

  8. #46
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 28 مرداد 88 [ 09:50]
    تاریخ عضویت
    1387-7-11
    نوشته ها
    461
    امتیاز
    5,358
    سطح
    47
    Points: 5,358, Level: 47
    Level completed: 4%, Points required for next Level: 192
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    213

    تشکرشده 216 در 84 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خیلی تنهام

    روزن جان منظور بدی نداشتم که گفتم مثل فیلما فقط چون زندگی کم فراز و نشیبی داشتم واسم یه کم جالب شد. اما خوش به حالت که یه کسی مثل امید هیچ وقت پشتتو خالی نمیکنه.

  9. #47
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 12 تیر 90 [ 15:16]
    تاریخ عضویت
    1387-6-09
    نوشته ها
    320
    امتیاز
    7,275
    سطح
    56
    Points: 7,275, Level: 56
    Level completed: 63%, Points required for next Level: 75
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    627

    تشکرشده 673 در 178 پست

    Rep Power
    50
    Array

    RE: خیلی تنهام

    کمکم کنید بچه ها، خیلی تحت فشارم، اصلا نمیدونم چه کاری درسته چه کاری غلط!
    امشب پدر و مادرم اومده بودن که به پدر و مادر شادی سر بزنن، اومدن خونه ما شام بخورن بعد برن بالا، من داشتم تلوزیون نگاه می کردم و حواسم نبود برای همین یه تیکه نون دستم بود و میزدم توی قوطی رب گوجه و می خوردم، یه دفعه مامان بهم گفت، مهسا این چه کاریه میکنی؟ چرا نون و رب می خوری حالت بد میشه! منم یه دفعه برگشتم گفتم 2 سال تمام غذای اعیونی من و امید نون و رب بود! همون لحظه احساس کردم حرف بدی زدم، چون همه ناراحت شدن، پدرم به بهونه اینکه معده اش درد می کنه چیزی نخورد، امید هم گفت اشتها نداره، مامان هم گفت که دیره بریم زودتر بالا برگردیم خونه!
    اما مشکل من یه چیز دیگه اس، من آدم بدی شدم، اصلا از اینکه پدرم از این قضیه ناراحت شد دلگیر نیستم، فقط ناراحتم از اینکه امید رو ناراحت کردم، حس می کنم بهش برخورده، مثل اینکه بگم دو سال امید هیچ کاری نکرد که یه غذای ساده بتونیم بخوریم! احساس می کنم به غرورش برخورده، هیچ حرفی باهام نزده، من هم فقط بهش گفتم قصدی نداشتم از دهنم پرید! اما نمی دونم اون به خاطر پدرم ناراحته یا به خاطر اینکه به غرور خودش برخورده.
    حالا از این حرفا گذشته، احساس خستگی می کنم، نمیدونم باید چی کار کنم، دوست دارم به زندگی قبلیم برگردم، یعنی الان می تونم با کمک مامان بابا، توی یکی از آپارتمانهای بابا بشینیم، اما از طرفی دوست ندارم این کار رو بکنم، اگه این کار رو بکنیم، امید میتونه ادامه تحصیل بده، می تونه شغلش رو عوض کنه، من می تونم یه کار بهتر پیدا کنم، اما این غرور لعنتی بهم اجازه نمی ده، از طرفی فکر می کنم که امید هم دوست نداشته باشه این اتفاق بیفته، از یه طرف دیگه به خاطر اینکه با خانواده خودم رابطه پیدا کردیم، (البته هنوز ما خونه شون نرفتیم اونا چند بار اومدن) دوست دارم که امید هم با خانواده اش ارتباط داشته باشه اما نمی دونم باید چطوری این رابطه رو به وجود بیارم، برای اینکه مادر و پدر امید وقتی میریم اونجا اصلا به من اهمیت نمی دن و امید هم دوست نداره با اونها در ارتباط باشیم. از یه طرف دیگه درسته که اینجا یه محله خوب تهرانه و بالاشهر حساب میشه اما افراد این آپارتمان به جز خانواده شادی، به ما مثل اشخاصی نگاه می کنن که سرایدار ساختمون هستن! یعنی طرز نگاهشون خوب نیست، به آدم احترام نمی زارن، از زندگی اینجوری خسته شدم. اگه هم خودمون بخوایم کاری بکنیم اونقدر پس انداز نداریم، از یه طرف دیگه شاید با کاری که امشب کردم دوباره بابا باهام قهر کرده باشه!
    ذهنم آشفته اس، همه چیز توی فکرمه، همه چیز داره توی ذهنم می چرخه و ولم نمی کنه، امید هم که باهام حرف نمی زنه، الان باید چی کار کنم؟؟

  10. کاربر روبرو از پست مفید روزن تشکرکرده است .

    khaleghezey (پنجشنبه 15 خرداد 93)

  11. #48
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 12 تیر 90 [ 15:16]
    تاریخ عضویت
    1387-6-09
    نوشته ها
    320
    امتیاز
    7,275
    سطح
    56
    Points: 7,275, Level: 56
    Level completed: 63%, Points required for next Level: 75
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    627

    تشکرشده 673 در 178 پست

    Rep Power
    50
    Array

    RE: خیلی تنهام


  12. #49
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 17 شهریور 91 [ 18:32]
    تاریخ عضویت
    1387-2-12
    نوشته ها
    292
    امتیاز
    7,139
    سطح
    55
    Points: 7,139, Level: 55
    Level completed: 95%, Points required for next Level: 11
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    157

    تشکرشده 160 در 86 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خیلی تنهام

    روزن جان فکر کنم باز باید دست به دامن این کلمه ی سه حرفی و کلیشه ای(اما پر مغز) صبر ،
    بشیم
    یا شایدم اگه با خود امید شفاف تر صحبت کنید بهتر جواب بده.

    شما سختترین دوران ممکن رو به کمک نیروی گرما بخش دوست داشتن گذروندید،چند روزه دیگه ای هم صبر کنید،

    دو قدم مانده به صبح

  13. #50
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 13 بهمن 91 [ 23:57]
    تاریخ عضویت
    1387-2-21
    نوشته ها
    582
    امتیاز
    6,583
    سطح
    53
    Points: 6,583, Level: 53
    Level completed: 17%, Points required for next Level: 167
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    564

    تشکرشده 574 در 212 پست

    Rep Power
    77
    Array

    RE: خیلی تنهام

    نقل قول نوشته اصلی توسط روزن
    روزن عزیزنمیدونم چی بهت بگم جز اینکه بگم میدونم از کجا داری میخوری(شما در واقع با اونائی که براشون کار میکنی فرق نداری و خودتم یه بچه پوالدار محسوب میشدی همینطور امیدوتحمل این رفتارا برای تو خیلی بیشتر از بقیه سخته)ولی خودتو راضی کن به اینکه یه مدت دیگه هم صبر کنی تا بابات این وضعیت بهتر ببینه و خودش به بدی رفتارائی که باهاتون داشته پی ببره!و خودش اگه مجاب شد و خواست یه کمکی بهتون بکنه و یه جورائی دست و بالتونو بگیره که به مردانگی همسرتون هم بر نخوره !
    اینطوری بهتر میتونی رو کمکی که ازشون میگیری و اینکه بعد از یه مدتی منتی بهتون نذاره حساب وا کنی!رو خانواده امید هم بهتره الان عجله ای نکنی تا یهو همه چیز با همدیگه درست بشه!شاید با تغیر شرایط شما اوناهم تغییر رویه بدن
    از دل امید هم یه جری دربیاری بهتره !باهاش صحبت کن و بگو منظوری نداشتی /حتما درکت میکنه!:D
    موفق باشی گلم!


 
صفحه 5 از 26 نخستنخست 12345678910111213141525 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 19:35 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.