به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 9 از 11 نخستنخست 1234567891011 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 81 تا 90 , از مجموع 101
  1. #81
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 22 شهریور 90 [ 23:06]
    تاریخ عضویت
    1386-11-19
    نوشته ها
    114
    امتیاز
    6,188
    سطح
    51
    Points: 6,188, Level: 51
    Level completed: 19%, Points required for next Level: 162
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    17

    تشکرشده 20 در 13 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: از دستشون خسته شدم

    sسلام به همگی
    نمیدونم تا حالا تو این شرایطی که میگم قرار گرفتید یا نه وارد یه مجلس بشید اونم باروی خوش و ببینی تو اون مجلس کسی تحویلت نمیگیره هی بشینی دردو دیوارو نگاه کنی اسمونو نگاه کنی اونم چند ساعت خیلی سخته من دیشب تو همین شرایط بودم خونه خاله شوهرم دعوت بودیم و جاریها و خواهر شوهرمم بودن منکه وارد شدم خواهر شوهر تو اشپذخونه بود با خاله شوهرم سلام و اح.والپرسی کردذم رفتم سمت پذیرایی این در شرایطی بود که خواهر شوهرم پشتش به من بود وایستاده بود تو اشپزخونه انتظار داشتم بیاد یا حتی نگاه کنه تا باهم اح.الپرسی کنیم ولی اون اینکارو نکرد نیم ساعت بعد اومد تو پذیرایی و به حالت خیلی خشک سلام کردو گفت قکر کردم میای اشپزخونه بعدشم که جاریهام اومدن نشستن باهم هروکر راه انداختن منم تنها نشسته بودم روبروشون چند بار به خنده اونا خندم گرفت و نگاشون کردم شاید خودشون بخوان منم تو جمعشون بیام ولی دیدم انگار نه انگار حتی شوهرم هم متوجه شد اونا منو تحویل نمیگرین ولی نمیتونست کاری بکن دیگه خسته شدم از این خاله بازیها و مسخره بازیها نمیتونمم حرفی بزنم که دعوا راه میافته و میگن من دعوارو راه انداختم کاملا معلومه که نمیتونن منو تو جمع فامیلی خودشون که خودمم علاقه ای به وارد شدن توش ندارم راه بدن من ادمی نیستم که به زور بخوام خودمو به کسی بچشبونم ولی تو یه مهمانی ادم نیاز داره با همسنو سالاش حرف بزنه نمیدونم عاقبت ماجرای ما به کجا میرسه خانواده شوهر من فقط بلدن برای هم قیافه بگیرن و اصلا درمورد گلایه هاشون حرف نزنن منم شدم مثل اونا قبلا میگفتم حرفامو ولی حالا منم مثل اونا قیافه میگرم ولی اخه تا کی چرا باید چند تا ادم که نمیتونن همدیگرو ببینن باید به زور و به خاطر اینکه پدرو مادرشون میخوان با هم ارتباط داشته باشن

  2. #82
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه 17 اسفند 89 [ 12:53]
    تاریخ عضویت
    1387-8-01
    نوشته ها
    503
    امتیاز
    4,483
    سطح
    42
    Points: 4,483, Level: 42
    Level completed: 67%, Points required for next Level: 67
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    69

    تشکرشده 73 در 47 پست

    Rep Power
    68
    Array

    RE: از دستشون خسته شدم

    عزيزم انقدر خودت ناراحت نكن. خيلي از ماها هستيم كه مثل توييم. ولي همه مون زديم بر طبل بي عاري. چرا انقدر زندگي رو به خودت سخت مي گيري؟ 3 ساعت كه بيشتر اونجا نبودي. حالا بايد به خاطر اون 3 ساعت، تمام روزهاي ديگه تو خراب كني. يا بي خيال باش. يا يه كاري كن كه باهات جور بشن. مثلاً تا رسيدي برو سريع پيششون يا تو آشپزخونه، يا تو اتاق و يا هر جاي ديگه اي كه اونا هستند. باهاشون گرم بگير. بالاخره يه جايي كوتاه مي يان. موفق باشي.
    عميق ترين درد در زندگي مردن نيست، پنهان كردن قلبي است كه به اسفناك ترين حالت شكسته است.

  3. #83
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    شنبه 21 اردیبهشت 92 [ 12:37]
    تاریخ عضویت
    1387-6-17
    نوشته ها
    1,234
    امتیاز
    8,567
    سطح
    62
    Points: 8,567, Level: 62
    Level completed: 39%, Points required for next Level: 183
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    277

    تشکرشده 281 در 126 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: از دستشون خسته شدم

    خونسرد باش اصلا مهم نیست. دوری و دوستی . اعتماد به نفستو حفظ کن. رفتارشون واقعا کودکانه است

  4. #84
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 22 شهریور 90 [ 23:06]
    تاریخ عضویت
    1386-11-19
    نوشته ها
    114
    امتیاز
    6,188
    سطح
    51
    Points: 6,188, Level: 51
    Level completed: 19%, Points required for next Level: 162
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    17

    تشکرشده 20 در 13 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: از دستشون خسته شدم

    ممنون از نظراتتون وقتی با شما دردول میکنم و نظراتتونو میخونم خیلی ارومتر میشم اعتماد به نفسمم بیشتر میشه نه نمیرم طرفشون مگه کیین به حد کافی خودمو کوچیک کردم اونا نمیخوان خوبیهامو ببینن منم دیگه نمیخوام زیاده از حد خوب باشم

  5. #85
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 23 دی 94 [ 03:28]
    تاریخ عضویت
    1387-9-22
    نوشته ها
    9
    امتیاز
    5,241
    سطح
    46
    Points: 5,241, Level: 46
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 109
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 0 در 0 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: از دستشون خسته شدم

    سلام,دقيقا كار بسيار درستي ميكني,باور كن در طي چند جلسه اينطور رفتار كردن تغيرات رو توشون ميبيني هر چند كه به خودت شايد يه كم سخت بگذره ولي بايد بفهمن كه احترام بذارن,محترمشون ميكني و خدايي نكرده احترام نذارن ,ايينه ي خودشون ميشي.
    موفق و قوي باشي عزيز.

  6. #86
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 22 شهریور 90 [ 23:06]
    تاریخ عضویت
    1386-11-19
    نوشته ها
    114
    امتیاز
    6,188
    سطح
    51
    Points: 6,188, Level: 51
    Level completed: 19%, Points required for next Level: 162
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    17

    تشکرشده 20 در 13 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: از دستشون خسته شدم

    سلام بچه ها عیدتون مبارکککککککککککککککککک

  7. #87
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 22 شهریور 90 [ 23:06]
    تاریخ عضویت
    1386-11-19
    نوشته ها
    114
    امتیاز
    6,188
    سطح
    51
    Points: 6,188, Level: 51
    Level completed: 19%, Points required for next Level: 162
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    17

    تشکرشده 20 در 13 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: از دستشون خسته شدم

    کاش میشد خودمون انتخاب کنیم که با کی رفت و امد کنیم با کی ارتباط داشته باشیم و با کی قطع ارتباط کنیم چرا باید به خاطر یه مشت باور الکی شب و روزمون سیاه باشه اخه من وقتی یکیو دوست ندارم و اونم منو دوست نداره چرا باید به زور تحملش کنم و باهاش رفت و امد کنم وقتی هیچ حرف مشترکی با هم نداریم وحتی حرفی پیدا نمیکنیم با هم بزنیم چرا باید بریمو وهمدیگرو ببینیم و همش چشممون به ساعت باشه که کی تموم میشه از نگاهها و رفتارامون کاملا معموله که نمیخوایم همدیگرو ببینیم ولی به زور باید ببینیم وقتی خواهرشور من تا منو مبینه سعی میکنه تیکه بیاندازه و دلمو بسوزونه و حتی جواب سلاممو به زور میده وقتی جاریهام تو یه جمعی همش دوست دارن همدیگرو ضایع کنن و دروغ بگنو غیبت کنن وقتی مادرشوهرم از من خوشش نمیاد و هرچقدرخوب باشمو خوبی کنم نمیبینه و فاملاشو بیشتر دوست داره وقتی همه با هم درگیرن پس چرا اخه چرا باید رفت و امد کنیم وقتی تو جمعی هستی که به زور یه حرفی گیر میاری بزنی تازه اونم باترسو لرز که به کسی بر نخوره چرا باید بری تو اون جمع حتی شوهرم هم راضی به ارتباط داشتن نیست خسته شده میگه باهاشون حرف مشترکی برای گفتن ندارم اما نمیتونیم قطع رابطه کنیم میدونید چرا به خاطر یه سری باورا به خاطر ترس من میترسم از اینکه اگر نرم فردا اتفاقی براشون افتاد چطوری برم مجلسشون اونوقت بچه هاشون میگن چرا وقتی سالم بودن نیومدید و الان اومدید برای ارث و میراث از فامیل میترسم که نگن این عروسشون بدجنسه میگم عیب نداره بذار هر چقدر بدن من خوب باشم ولی اخه تا کی به خاطر مردم و فامیلو و بقیه عذاب بکشم دیگه نمیتونم محیط خانوادگیشون تحمل کنم

  8. #88
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه 28 دی 89 [ 16:43]
    تاریخ عضویت
    1387-4-03
    نوشته ها
    286
    امتیاز
    5,593
    سطح
    48
    Points: 5,593, Level: 48
    Level completed: 22%, Points required for next Level: 157
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    58

    تشکرشده 59 در 40 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: از دستشون خسته شدم

    مارال جان تقريباً اغلب ايروني هاي ساكن مملكت به اين درد دچارن چون مرده پرستيم بسيار آدم ها رو ميشناسم كه توي مدت زندگي خيري براي هم نمي خوان اما وقتي يكي مي ميره اونقدر مويه مي كنن كه خيال مي كني واي چقدر مثلا برادرش رو دوست داره و از اين پس يه لحظه بچه هاي يتيم برادرش رو ترك نمي كنه اما بعد از گذشت 2 ماه ديگه حالي از بازمانده ها نمي پرسه و ...
    ماجراي من و تو هم همينه از اين مي ترسيم كه خودت عنوان كردي اما يه كار كن ، حالا كه نمي تونيم مسئله رو حل كنيم بهترين راه براي غلبه به اضطراب ديدار كنار آمدن با اضطرابه و بس . دليلي نداره حرف بزني دليلي نداره حتي تظاهر كني
    من با ... مشكل دارم يه وقتايي كه مي رفتم خونه اش به عناويني توي آشپزخانه مي رفتم كمكي مي كردم از اين درو اون در مي گفتم و اون همچنان يا جوي من قمپز در مي كرد يا حرفها رو جمع مي كرد براي روز مبادا يا وقتي مي اومد خونه من اون هم مي اومد آشپزخونه اما فقط روي صندلي لم مي داد و كاركردن منو مي ديد . من هم شدم مثل خودش اما وقتي مي رفتم خونه اش سر جايم جفت شوهرم بودم شام و نهار نمي رفتم فقط ماهي 1 ساعت يا 2 ساعت كم كم ساعت هام رو كم كردم ديگه برام بي تفاوت شدن اوايل هي مي گفتن چرا نمي ياييد اما بعد ديگه عادي شد امروز 3 ماهي يك بار همديكه رو مي بينيم 1 ساعت با اون خانم در حد 5 دقيقه به ضرورت حرف ميزنم اما هميشه لبخند به لب دارم و حتي اگر نيش بزنه هم كر مي شم در واقع وجودش رو براي خودم انكار كرده ام ناديده گرفتن اون باعث شده حالا سعي كنه البنه نه زياد بياد طرفم من هم هميشه توي سكوتم و البته لبخند و قيافه اي بي تفاوت دارم . هرگز كاري نمي كنم كه بگه دلناز اين كار رو كرد پس بي احترامي كرده يا فلان حرف رو زده پس منضوري داشته
    اين ارتباط سالهاست اينطوري بوده و حالا فقط مي دونيم با هم قهر نيستيم ولي اصلا صميميتي هم نيست ديگه حرص نمي خورم يعني برام فرقي نداره كه مريض باشن يا شاد اگر بتونم توي شادي كه دعوت هم دارم شركت مي كنم اگر نه ، اونها حتي نمي پرسن به چه دليل نيومدي من هم ناراحت نمي شم چون ازشون ياد گرفتم مثل خودشون باشم اما بسيار كسان هم هستند كه دوستشون دارم و براشون مي ميرم و از يه سال قبل توي ذهنم مي ياد كه يادم بمونه سالروز تولدشون رو تبريك بگم.
    مارال وقتي مجبوري كه كاري رو از روي اجبار انجام بدي مكانيسم هاي دفاعي ات فعال مي شن تو فعاليت رو ازشون نگير يكي از اين مكانيسم ها انكاره انكار يك واقعيت ، دفاعي است در برابر تهديد بروني اين رو هرگز فراموش نكن .
    چند وقت پيش ها به مادرم گفتم فلاني يه حالي ازم نمي پرسه اين همه مريض بودم...
    ايشون فرمودن مگه اهميتي داره مگه منزلت توي انسان اونقدر پايين اومده كه محتاج مجيز خواني بنده خدا باشي اون هم بنده اي كه از موهبت محبت نصيبي نديده .

  9. #89
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 22 شهریور 90 [ 23:06]
    تاریخ عضویت
    1386-11-19
    نوشته ها
    114
    امتیاز
    6,188
    سطح
    51
    Points: 6,188, Level: 51
    Level completed: 19%, Points required for next Level: 162
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    17

    تشکرشده 20 در 13 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: از دستشون خسته شدم

    نمیدونم عاقبت کار ما به کجا میرسه میخوام کمتر برم میگن پسرمونو ازمون گرفتی و تو فامیل هر کسو میبینن میگن این دختره پسرمونو از ما جدا کرده میخوامم که زود به زود برم تا صداشون در نیاد شروع میکنن به بی احترامی کردن تیکه انداختنو تحویل نگرفتن خدا هیچ کسو گیره یه قومه نفهم نیذازه هر چی منطقی فکر میکنم خودمو جای اونا میذارم هیچج تو جیهی برای رفتاراشون پیدا نمیکنم شما بگید ایا هفته ای یه بار رفتن خونه مادرشوهر و عرض ادب کردن کمه این هفته ای یه بار ما شده پتک هی میکوبن سرمون که چرا نمیاید من واقعا موندم من خونه مادر خودم ده روز یه بارم نمیرم

  10. #90
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 21 آبان 91 [ 17:29]
    تاریخ عضویت
    1386-7-17
    نوشته ها
    1,333
    امتیاز
    16,003
    سطح
    81
    Points: 16,003, Level: 81
    Level completed: 31%, Points required for next Level: 347
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran10000 Experience Points
    تشکرها
    484

    تشکرشده 498 در 242 پست

    Rep Power
    152
    Array

    RE: از دستشون خسته شدم

    به این آدرس مراجعه کنید .
    حرفهای آموزنده ای داره.
    http://www.hamdardi.net/showthread.php?tid=55


 
صفحه 9 از 11 نخستنخست 1234567891011 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. نمی خوام از دستش بدم، یک خواستگار دیگه هم داره
    توسط 2JZ-Engine در انجمن طـــــــــــرح مشکلات ازدواج: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: چهارشنبه 11 مرداد 96, 01:18
  2. پاسخ ها: 18
    آخرين نوشته: شنبه 31 خرداد 93, 11:04
  3. داستان زندگي و مشكلات من -خسته ام ديگه از خودم
    توسط mahsa-f در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 29
    آخرين نوشته: چهارشنبه 26 بهمن 90, 12:18
  4. شوهر من از همه نظر خوبه ولی به خانوادش وابسته هستش.
    توسط teli در انجمن طــــــــرح مشکلات خانواده: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 6
    آخرين نوشته: جمعه 04 شهریور 90, 14:16
  5. داستان طنز « خواستگاري
    توسط keyvan در انجمن سرگرمی و تفریح
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: پنجشنبه 03 بهمن 87, 02:39

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 15:59 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.