ادامه مقاله،(همیشه پای یک زن در میان نیست).
اما در این میان نباید غافل بود از زنان بسیاری که در میانه زندگی با مردی که همه چیزشان را برای او گذاشته بودند با خیانتش رو به رو شدند.
زنانی که در روزهای بی پولی مردشان در کنارشان ماندند و با حقوق اندک او ساختند م چراغ خانه اش را روشن نگه داشتند و مردی که بعد از عبور از سالهای سخت زندگی دل به زنی جوان تر سپرد.
کم نیستند زنانی که درشرایطی سخت نگذاشتند پایه های زندگی متزلزل شود و مردانی که این فداکاری ها را اشکارا نادیده گرفتند. زنانی که تنها مانده اند فقط به خاطر ان که به زیبایی رقیب نیستند .
اما هر رابطه ای دو طرف دارد . شاید بتوان با حرف زدن بسیاری از مشکلات را حل کرد اما واقعیت این است که تمام تصورات زنان در خصوص همسرشان درست یا غلط نیست.
"محبوبه اریان"جامعه شناس معتقد است که زنان به لحاظ تاریخی و تربیتی در خصوص تصوراتی که در مورد همسرشان دارند با انها حرف نمی زنند.
مثلا یک زن به همسرش نمی گوید :"من به این رفت وامد تو مشکوک شده ام.پنهان کاری ات مرا ناراحت می کند و فکر می کنم پای فرد دیگری در میان است."
بلکه سعی می کنند خودش ماجرا را کشف کندو این فشار را به تنهایی تحمل کند که چون فشار روحی کمی نیست ،روی رفتارش اثر خواهد گذاشت و این شرایطعصبی تصمیم گیری درستی درپی نخواهد گذاشت.
زنان فکر می کننداگر بروند سر اصل مطلب و همسرشان بگوید:"بله هست"یک فاجعه است واگر بگوید :"نه نیست"قبول نمی کنند!ویک فاجعه دیگر در حالی که فاجعه اصلی وقتی اتفاق می افتد که بدون روشن شدن موضوع ،بدون ان که مساله ارزیابی شود،تصمیم گیری کنیم.
زهره 28 ساله خاطره خوبی از این رفتارش دارد . او می گوید:"مدتی بود که همسرم دائم بیرون از خانه با تلفن حرف میزد و وقتی من وارد اتاق می شدم حرفش را قطع می کرد و...چند روز ان قدر در فشار عصبی قرار گرفته بودم وتصور کرده بودم که او در حال انجام چه کارهایی است که دیگر حتی حاضر نبودم ببینمش وحضورش آزارم می داد. از طرفی غرورم هم اجازه نمی داد که اصلا حرف فرد دیگری را در زندگی ام بزنم! اما بالاخره یک شبی نشستم وتمام حرف ها و تصوراتم را گفتم و این در حالی بود که چمدانم را بسته بودم ومنتظر بودم که در برابر اعتراف او خانه را ترک کنم،اما همسرم با تعجب مرا نگاه کرد و گفت که تمام پنهان کاری اش برای این بوده که می خواسته برای من یک تولد سورپرایز بگیرد!"
مادر بزرگم همیشه لبخند به لب داشت.لباسهایش بوی عطرهای گران قیمت نمی دادند،دستانش رابا کرم نرم کننده خارچی لطیف نمی کرد،هیچ کتابی نخوانده بود اما یادم می اید که پدر بزرگم همیشه عاشقانه به خانه می امد . مادر بزرگم بوی پیاز داغ می داد ومن بوی عطرهای معروف پاریسی وهیچ وقت نفهمیدم که چرا مرد او از مرد من عاشق تر بود!







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)