با امید صحبت کردم، اون هم میدونست من چقدر به shad وابسته شدم، ما واقعا زندگی الانمون رو مدیون اون هستیم، امید همیشه منو درک می کنه، اینبار هم همین کار رو می کنه، حتی خودش بهم میگه اگه خونه شادی عزیز باشم بهتره چون پدر و مادرش به حضور من احتیاج دارن، خودش هم سعی میکنه با پدر و همسر شادی صحبت کنه و یکم بهشون دلداری بده، از دست مادرم هم کاری ساخته نیست، نه مادر من نه مادر امید، پدرامون بیش از حد سر حرفشون هستن، نمی دونم چه اتفاقی بیفته اما اگه برای شادی اتفاقی بیفته واااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااای من دیوونه میشم








علاقه مندی ها (Bookmarks)