مرسی از لطفتون، این چند روزه زیر فشار بدی هستم، تازه فهمیدم وجود shad عزیز بوده که من فکر می کردم این یک سال بهترین سال زندگیم بوده، حالا با نبودن اون، دوباره همه مشکلاتم جلوی چشمم میاد، دوباره احساس می کنم تنهام، احساس شکست می کنم، حتی احساس می کنم همسرم هم همینطوری شده، یا چون خودم اینطوری شدم این فکر رو می کنم، نمی خوام اونو ناراحت کنم، چون توی این چند سال واقعا کمکم کرده و همراهم بوده، اون هم مثل من فقط چند بار یواشکی مادرش رو دیده، مادرش رابطه خوبی با من داره اما مشکل اون هم پدرشه، بهتره بگم من تمام این مشکلات رو فراموش کرده بودم، من فراموش کرده بودم که چقدر غرورم رو خرد کردم، چقدر تحقیر شدم، اما الان سنگینی بار تموم اونها رو تحمل می کنم، اگه شادی عزیز برگرده، همه مشکلات حل میشه، با وجود اون نیازی نمی دیدم مشکلاتم رو توی تالار مطرح کنم، اصلا انقدر بهم روحیه میداد که مشکلی در خاطرم نمی موند، اما الان چی؟ احساس می کنم هیچ چیزی نمی تونه آرومم کنه، توی اتاقش نشستم و جای خالیشو که می بینم دوست دارم بزنم زیر گریه، این سه شبه خونه خودمون نخوابیدم، همسرم تنها بوده، میدونم به اون هم خیلی داره سخت می گذره اما چی کار کنم که اصلا حالم خوب نیست








علاقه مندی ها (Bookmarks)