سلام دوستاي عزيز
من عاشقه همسرم هستم اون خيلي مرده سنگينيه توي جمع خيلي سنگينه اما وقتي مجرد بوده خيلي اهل دوست و رفيق بوده ( خودش برام از خاطراتش تعريف ميكنه ) البته فقط از پسر ها مي گه بهم از شب هايي كه خونه نمي اومده و خونه دوستاش مي مونده وقتي اينا رو ميگه من ذهنم نسبت بهش خراب ميشه با خودم ميگم پسري كه خونه دوستش مي مونده تا چي كار كنه ؟؟/ هر وقتم بهش گفتم دوست دختر داشتي يا نه اوايل مي گفت غرورم اجازه نمي داده دنبال دختر ها بيفتم. از وقتي ازدواج كرديم دوستاش رو خيلي كم كرده و لي وقتي از محيط كارش حرف ميزنه ( محيط كارش خيلي مردونست) از شوخي هايي كه با هم ميكنن حرف هايي كه بعضي مردها در مورد زن هاشون ميگن تمام فكرم داغون ميشه تمام اي جريانات دست به دست دادند و باعث شدن كه زندگي رو واسه خودم كنم جهنم!!!!!!!!!!! به شوهرم بي اعتماد شدم..... موبايلشو چك ميكنم ........ ساعت رفت و آمدشو ....... فكر مي كنم فقط بهم دروغ ميگه تا جايي كه يهش ميگم چرا تو خيابون تا يه دختر مي بينه سرتو خم مي كني و نگاه ميكني ؟؟؟ خواهش مي كنم كمكم كنيد........