1. سن پدر ۵۵ و مادر ۴۸- پدرم اعتیاد دارن و یک اخلاقی که در ایشون مشهوده نوعی بی اعتمادی نسبت به غریبه ها- مادرم از ابتدای دوران دانشجویی من دچار وسواسی فکری _ عملی شده بودن و الانم هستن ولی باشدت کمتر (نسبت به سگ، گربه ، فضولات حیوانات، استفراع ، خون ، مو وسواس هستن ) علت عمده اینکه میگن با ماشین خودمون بریم و بیایم اینه که وسایل عمومی کثیف هستش، پیاده هم ممکنه خیابونا کثیف باشه
2 . چهار نفریم ، من فرزند اولم و یک برادر ۲۰ساله دارم و هردو مجرد هستیم
3 . وضعیت مذهبی معتدلی داریم و در مورد نماز و روزه و حجاب و بقیه مسایل هیچ گونه سخت گیری خاصی نیست حتی میشه گفت من مذهبی ترین فرد خانواده هستم.
4 . بله یک بار در زمان مدرسه با پسری حدود ۱ ماه در ارتباط بودم از تلفن منزل بهش زنگ میزدم و پول تلفن زیاد آمد و فهمیدن و تمام شد و یک بار هم دانشجو بودم با پسری یک ترم فقط توی محیط دانشگاه قدم میزدیم ، بیرون نمیرفتم چون میترسیدم ببینن منو و اونم کات شد و قضیه کات رو برای دوستم نوشته بودم توی جزوه ام مادرم اتفاقی بعد مدتها دید و دعوام کرد
5 . برادرمم تقریبا همین شرایط رو داره اونم اجازه نداره هر جا بره سرکار ، ولی احساس میکنم اون اگه بخواد آزادی بیشتری نسبت به من داره
6 . پدرم فرهنگی بازنشسته و مادرم خانه دار
7 . بله پدربزرگم (سمت مادری ) کنترل گره و توی هرکاری باید حتما خودش باشه و معتقده بچه هاش (با اینکه دیگه زن و بچه دارن و زندگی دارن ) هنوز بلد نیستن و نمیتونن - همه میگن اخلاق مادرم و پدربزرگم کپی هم دیگه اس
8 . کمالگرایی - ترس از اشتباه کردن و شکست خوردن دارن ، ترس از اینکه ما سختی بکشیم کلاه سرمون بره ضرر کنیم آسیب ببینیم- معتقد هستن ما ساده لوحیم و جامعه گرگ هست و ما نمیتونیم از پس خودمون بر بیایم پس همه جا میان باهامون که این اتفاق نیوفته- مادرم اوایل وسواسیش بخاطر اینکه ما از قوانینش پیروی کنیم گریه میکرد جیغ میزد داد میزد و الان انگار یه قانون نانوشته هست که ما هر کاری اون میگه انجام میدیم تا مادرم اون حالتی نشه
9 . از وقتی یادم هست بحث میکردن و سالهایی حتی پدرم با ما زندگی نمیکرد و الانم توی یک ساختمان هستیم ولی پدرم بالا و ما پایین هستیم و جدا زندگی میکنیم (طلاق عاطفی )
10 . اینکه اون مدل تربیت رو میپذیرند و احتراممیگذارند نمیدانم اما دخترانی بودن توی فامیل که در شهر دیگری دانشگاه رفتند و همیشه اونها رو تحسین میکردن که چقدر فهمیده و زرنگ هستن که میتونن در شهر دیگه درس بخونن (هنگام انتخاب رشته خودم مادرم با التماس و گریه ازم میخواست فقط شهر خودمونو انتخاب کنم و پدرم و پدربزرگم میگفتن فوقش شهر دیگه قبول شد نمیزاریم بره دانشگاه )
دختر دیگه ای هست که درس نخونده ولی هنری یاد گرفته که درامد داره و مستقل شده اون دختر اجازه داشت بره تهران تنهایی هتل بگیره و کلاس آموزشیشو بره و برگرده و اون رو تحسین میکنن و همیشه میگن اون دختر ذاتی زرنگ و توانا هست
11 . من خودمم میترسم واقعا همونطور که میگن ساده لوح باشم فریب بخورم ازم سو استفاده بشه و میفهمم که در روابط اجتماعی ناپخته هستم، فقط در تصمیمات بچگانه و سطحی راحت هستم و در تصمیم کمی مهم تر و بزرگتر استرس و اضطراب دارم و اعتماد به نفس ندارم و میترسم اشتباه کنم
12 . مزیت پنهانی اینه که اگه زندگیم خراب بشه همیشه میتونم تقصیر رو گردن اونها بندازم- مسئولیت تصمیم و انتخاب کردن از روی دوشم برداشته میشه - تصورم از آزادی اینه که زندگیم ماجرا داشته باشه روتین داشته باشه یه حرفه ای، هنری یا علاقه ای رو دنبال کنم توش پیشرفت کنم سرکار برم سختیشم بکشم و یاد بگیرم و رشد کنم و استقلال مالی هم مهمه برام تا بتونم آزادانه خرید کنم یا تصمیماتی تو زندگیم بگیرم- نمیدونم کجا ممکنه هنجار شکنی کنم ولی فکر نکنم کاری کنم که به خودم و خانوادم و آیندم و یا آبروم آسیبی بزنه نهایتا شاید از قانون های وسواس گونه مادرم سرپیچی هایی بکنم








علاقه مندی ها (Bookmarks)