من هم احساس خوشبختی البته نسبی می کنم. شرایط مناسبی رو هر زمان که خواستم تونستم برای خودم بوجود بیارم.از بابت شرایط نیست که احساس خوشبختی نمی کنم. از اینکه مسیر من بسیار سخت بوده و با مواردمتعددی (مثل بیماری -دوری چندین ساله از خونواده -تنهایی حتی در شب عید و..- کار طاقت فرسای 14-15ساعته(به خصوص تا 2-3 ماه قبل)-شکست وخیانتهای عاطفی و دوباره اوج تنهایی و... ) طی شده.الان که اینجا هستم احساس می کنم مسیر هیچ وقت سد راه اراده من نشده چه وقتی یک سال خونواده خودم رو نمی دیدم و چه وقتی که ماهها تنهایی تو گوشه خونه شخصیم اشک می ریختم و جلوی بفیه لبخند می زدم. مسیر هیچ وقت من رو نیازمند درخواست و استدعای کمک با منت از کسی نکرده و از این بی نهایت راضی هستم.من زندگی ندارم که کسی آرزوشو داره . ولی از خودم راضی هستم. این برای خوشختیم کافیه
شاید دوستان صحبتهای من رو در مورد ازدواج و منتفی دونستن اون (البته برای خودم) نشونه ناامیدی من بدونند.
اگر در اون زمینه حرص وجوش می خورم به این خاطره که نمی خوام به خاطر موضوع پوچی به اسم مسئله جنسی ازدواج کنم و درعین حال نمی خوام نیازهامو خارج از ازدواج بهشون برسم و این شده یه دوراهی و چون تا حالا دلیل قانع کننده ای برای بر هم زدن شرایط نسبتا مناسب فعلی خودم" تلاش عاطفه نصفه و نیمه ای که هنوز مونده و یه مقدار وجدان که هنوز سد راهم هست تا نذاره خطای جبران ناپذیری رو مرتکب بشم .. " ندیدم نسبت به ازدواج دید مناسبی ندارم.
ولی هیچ الزامی رو نمی بینم که خوشبختی رو در داشتن همسر وحتی عشق به این مفهوم تعریف کنیم.چون به نظر من وجود یا عدم وجود یک نفر دوم در زندگی به هیچ عنوان تاثیری در بهبود شرایط ندارد. ضمن اینکه من به دنبال خوشبختی از طریق شخص دیگه نیستم. آقای مدیر ممنونم. من راضیم.







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)