سلام دوست گرامی
از اینکه به پست های من جواب دادین واقعا ممنونم
من فقط خواستم کل مشکلات رفتاری شوهرم رو بنویسم که من رو اذیت میکنه
بله متاسفانه من یه زن ضعیف و ترسو و درونگرا هستم طوری که حتی از بلند حرف زدن میترسم و به غیر از خانوادم با کسی راحت نیستم و خجالت میکشم حتی در جمع هم نمی تونم صحبت کنم و از حق خودم دفاع کنم و نمیتونم منظورم رو خوب و واضح برسونم و حتی این مورد باعث شد که یه اشتباه پزشکی روی من انجام بشه و چندین ماه مریض بودم و الان هم عوارضش رو میبینم و نتونستم در برابر پزشک از خودم دفاع کنم و خودم رو محکوم کردن درحالی که خود پزشکم خصوصی از من معذرت خواهی کرد که تقصیر خودش بوده
از یه طرف دیگه شوهرم سند ماشینم رو برداشته و بهم نمیده و اذیتم میکنه و من هر چقدر ازش میخوام التماس میکنم قبول نمیکنه و میترسم مثل دفعه ی قبل که ماشینم رو فروخت و پولش رو برا خودش برداشت دوباره همین کاررو کنه من از روی ترس و ازدست دادن زندگیم و طلاق رفتم و سند فروشش رو امضا کردم
چون شوهرم پشت من نیست و من رو همیشه با کلمه ی طلاق ترسونده و من هیچ پشتوانه ای چه مالی و چه خانواده ندارم و به خاطر بچه هام همیشه کوتاه اومدم
حتی چندین بار شوهرم خودش به من گفت چرا من همش تورو اذیت میکنم تحمل میکنی و حرفی نمی زنی
من همش به گذشته فکر میکنم مثلا چقدر خواستگارای خوب و با اخلاق و پولداری داشتم که اگه با اونا ازدواج میکردم دیگه نیازی به پول و کار کردن من نبود و خوشبخت میشدم یا اگه به حرف شوهرم گوش نمیکردم و به دنبال یه کار دولتی نیمه وقت می رفتم الان هم از آینده و بازنشستگی آسوده بودم هم بچه هام راحت بودن هم خودم خسته نمیشدم همش ترس آینده رو دارم یا اینکه شوهرم همش درآمد منو خودش رو به برادرش میده من رو میسوزونه و اون برای همسرش که خانه داره از هیچی کم نمیذاره چه اخلاقا چه مالی و براش طلا میخره و لباس میخره با پول ما و همیشه پشتیبان همسرش و بچش هست و از اونا مراقبت میکنه
به خاطر همین همیشه وقتایی که تنهام همیشه خیالبافی میکنم و تو خونه یا خوابم یا سر بچه ها داد میزنم و نمیتونم وظایف مادریم رو خوب انجام بدم
در مورد بچه ها هیچ حقی ندارم و شوهرم نمیذاره که درست تربیت بشن و انقدر سربه سر بچه ها میذاره و اونارو عصبی میکنه و در آخر اونا رو به گریه میندازه
برعکس برادرشوهرم که هیچ کس حق نداره به زن و بچش چیزی بگه و ...
همش زندگی اونا و خدوم رو مقایسه میکنم
گاهی وقتا به خودکشی فکر میکنم اما متاسفانه جرئت این کار رو هم ندارم وقتی من تو این زندگی یه نفر پوچ هستم چه فایده ای داره وقتی اصلا به حساب نمیام که وجود دارم یا نه
واقعا درمانده شدم و ناتوانم حتی دیگه با خدا هم قهر کردم








علاقه مندی ها (Bookmarks)