من نمیتونم مشکلات زندگی مون رو حل کنم چون اگر حس کنم که راه فرار ندارم، حس خفگی بهم دست میده.
بذارید به یکی از بزرگترین مشکلاتم و روش برخوردم اشاره کنم. همه ما میدونیم که زندگی متاهلی با فرهنگ ایرانی، یعنی ازدواج دو خانواده. همسر من از روز اول حتی قبل از جدی شدن موضوع، با من صادق بود. ذکر کرد که که در بچگی پدرشون به خاطر رفتار بد مادرشون، اون و برادرش رو ترک کرده و هر چند که کاملا به پدرشون حق میدهند، اما مادرشون هم به هر حال مادرشون هست. مادرشون با زن برادر کوچک تر از همسرم که زودتر از ما ازدواج کردند، به شدت مشکل دارند. همسرم دلیل اخلاق مادرشون رو به این شکل مطرح میکنند که به خاطر اثرات بمباران جنگ، بعدها به تدریج شنواییشون کاهش پیدا میکرده ولی نمیرفتند سمعک بخرند و احساس میکردند که همه دارند پشت سرشون حرف میزنند. مادر شوهرم رو خارج از بعد مادرشوهر، فرد بسیار عجیبی هست که دلایل عجیبی برای تنفر از عروس دیگه شون ذکر میکنند. موارد عجیبی مثل، داشتن مادر شیطان صفت، حمله اسکندر و تغییر خلوص خون، سعی در جدا کردن اون از پسرشون و …. من تماس زیادی با مادرشون در این دو سال و هشت ماه از زندگی مشترک رو نداشتم، چونکه همسرم چندین کار رو انجام دادند، اول اطمینان به من از اینکه، کاملا سعی در مدیریت روابط میکنند، من برخلاف زن برادرش کار میکنم و چون تحصیلات دارم مادرشون با من به مشکل بر نمیخورند، اطمینان از اینکه سر مادرشون اگر با کار سرگرم بشه و کمتر فکر و خیال بکنند، به مشکل جاری ام برخورد نمیکنیم، موضوع مادرشون مسکوت موند. نفرت اغراق امیز مادرشوهرم نسبت به جاری ام باعث شد که برادر همسرم بعد از دو ماه زندگی تنش امیز مادرشوهرم و جاری ام در ایالت دیگه، هر گز اجازه نده که مادرشوهرم برای زندگی به خونه شون برگرده ولی تمام کارهای اداری مادرشون رو که با کمک همسر من مشغول به کار شده بودند، انجام بدهند. به طور خلاصه، در این دو سال و هشت ماه من کلا چهار روز مادرشوهرم رو دیدم که کاملا از طرفش به صورت اغراق امیزی در حضور همسرم و برادرشوهرم مورد تحسین قرار گرفتم ولی بعدها با فواصل طولانی پیغامهای عجیبی دریافت کردم که چرا در اتاقت رو بستی و منظورت خفه شدن من بود و ….. همسرم از من خواست که دلایلی برای کارم بگم و موضوع با خوبی و خوشی تموم شد اما من حس بدی پیدا کردم از اینکه سطح من به حد ادمی رسیده که باید وقتش رو تلف کنه و برخلاف طبیعت اخلاقی اش که جواب ندادن به اراجیف هست، عمل کنه. اوضاع در حال پیچیده شدن هست چون به دلیل اخلاق بد مادر شوهرم از کار بیکار شدند و دیگه هم با توجه به سنشون کسی انتظار کار نداره و به زودی میاند که تجربه زندگی با من رو داشته باشند. تفاوت مدل زندگی با مادر همسرم و توقعات بیجا ترس وحشتناکی در من ایجاد کرده. تنها چیزی که باعث ارامش من میشه فکر کردن به این موضوع هست که اگر شرایط بد شد، جدا میشم و ارامش میگیرم! همسرم به چند موضوع اشاره میکنه، ما زیاد کار میکنیم و خونه نیستیم، مادرش تو کارهای خونه کمک میکنه و مهمتر از همه اینکه حواسش هست. اما گاهی هم میگه مواظب باش مامانم نبینه من ظرف میشورم، مامانم نبینه من لباس تا میکنم، مامانم نبینه دعا گاهی میخونی و… من ناراحتم، خسته از شرایط و غمگین. سوالاتی مثل چرا؟ چی کار میشه کرد؟ اصلا چرا باید تحمل کنم؟ چی از ازدواج نصیب من شده؟ ازدواج دقیقا چه منفعتی به من میرسونه ذهنم رو پر میکنه و واکنش دفاعی ام اینه که نهایتا نمیشه و ول میکنم و میرم! این ارامش به من میده که اروم بشم و منتظر بشم که ببینم اینده چی میخواهد.
اما این واکنش، نتایج بدی رو هم به جا گذاشته، ما هنوز مراسم عروسی رو نگرفتیم و دلیل طولانی شدنش، مشکلات کاری همسرم و کرونا و هزینه بالای ازدواج و عدم حضور اقوام بوده ولی الان که همسرم میخواهد سریعتر مراسم رو برگزار کنیم، من میخوام ببینم زندگیمون به کجا میرسه و به شدت همسرم ناراحت شده که این حرفها چیه. چی کار کنم که این وحشت زندگی مشترک، رسوم و تعامل و همنشینی با افراد انقدر برام سخته. پیچیدگی ازدواج واقعا از لحاظ روحی خسته ام کرده. اوایل به همسرم میگفتم ما شبیه زوجهای ازدواج کرده نیستیم و انگار دو مجرد کنار هم زندگی میکنند. حلقه هایی که به خاطر شرایط کاری نمیندازیم و تو مهمونی ها فراموش میشه، تمام خریدهای منزل که من تنهایی انجام میدهم چون مدل خاص و بسیار مقتصدی رو دنبال میکنم، روزهای تعطیلی که همسرم سر کار میره و شبهایی که تنها یی برای فوتبال و والیبال از سر کار میره و من خسته هستم و گشنه و علاقمند به بودن در محیط خونه. عدم مهارت در روابط فامیلی به دلیل دور بودن از اجتماعات و همه اینها واقعا گیجم کرده. من میدونستم ازدواج سخته و یه مهارته ولی فایده این همه سختی چیه؟ چی گیر من میاد؟ چی به من میرسه؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)