جایگاه روح ماقبل دنیا
اصل غربت انسان و احساس آن، ناشی از آن است که این دنیا متعلّق به انسان نیست و انسان قبل از آمدن به این دنیا در سرایی دیگر با اصل وجود متّحد و یگانه بوده است.
مولانا از همان اولین بیت نی نامه که شکایت جداشدن از نیستان را سر میدهد، در واقع اثبات میکند که روح انسان جایگاهی ماورایی دارد و ماقبل هبوط به این دنیا از حیات برخوردار بوده است.
وی با عناوینی همچون عالم الست، نیستان، اصل و وطن اصلی و... به اثبات این مسأله می پردازد.
مولانا « یک گوهر بودن» همه روح ها را در جهانی که هنوز آب و گل بر ارواح ریخته نشده بود، به یاد میآورد؛ یعنی آن زمانی که ارواح در جهان پیش از این اتحاد داشتند :
منبسط بودیم و یک جوهر همه / بی سرو بی پا بُدیم آن سر همه
یک گهر بودیم همچون آفتاب / بی گره بودیم و صافی همچو آب
مولانا معتقد است که روح های خلق حتی قبل از اینکه جسمشان خلق شود در وفا و صفا به سر میبردند:
جانهای خلق پیش از دست و پا / می پریدند از وفا اندر صفا
اسماعیل انقروی در تفسیر بیت بالا گوید: « در مرتبه احدیت گوهری بودیم چون آفتاب که در آن تفرقه و تجزّی قابل تصور نیست ..... و چون آب بی گره و صاف بودیم؛
یعنی چون این تعیّن و امتیازی که در این عالم صورت وجود دارد، در آن عالم از یکدیگر ممتاز و متعین نبودیم؛ بلکه چون آب، بی عقده و صاف و چون خورشید، بی ترکیب و منبسط نوری بودیم.»
پیش از این ما امت واحد بُدیم / کس ندانستی که ما نیک ُ بَدیم
در اصل یکی بُدست جان من و تو / پیدای من و تو و نهان من و تو
عهد اَلَست بیانگر روزی است که ارواح در مستی حاصل از نوشیدن شراب جمال الهی به پرسش خدا (الست بربکم)پاسخ (بلی) دادند و از این طریق امانتی بزرگ و مسئولیتی خطیر به گردن گرفتند
که رنج کنونی انسان ناشی از همان است.
هر که از جام اَلَست او خورد پار / هستش امسال آفت رنج ُ خمار
اصل جایگاهی است که هر کسی در نهایت به سوی آن رجعت میکند و مولانا گاه آن را لامکان می نامد و از آنجا که زندان دنیا وطن انسان نیست و زادگاه روح و جان آدمی جایی غیر از این دنیا است؛
پس همه موجودات باید به اصل خود باز گردند.
زیر و بالا چند گویم لامکان اصل من است / من نه از جایم کجا را از کجا بشناختم
زنجیر بگسلد به سوی اصل خود رود / زیرا که پروریده آن معتدل هواست
تو مکانی اصل تو در لامکان / این دکان بر بند و بگشا آن دکان
(بگسلد == بشکند )
پس اصل، همان نقطة آغازینی است که انسان غریب در تمنای آن است.
سیر گشتم از غریبی و فراق / سوی اصل و سوی آغاز آمدیم
مولانا وطن را شامل این جهان و زادگاه انسان نمیداند و در واقع آن را شامل زادگاه روح یا جان آدمی می داند؛ بنابراین، حدیث مشهور « حب الوطن من الایمان» را مورد این وطن به شمارمی آورد:
از دَم حُبُ الوطن بگذر ، مَ ایست / که وطن آن سوست، جان این سوی نیست
نیستان نیز در اشعار مولانا تفسیری از مبدأ است که روح عارف، مشتاق بازگشت بدان است.
کز نیستان تا مرا ببریده اند / در نفیرم مرد و زن نالیده اند
شارحان مثنوی غالباً « نیستان» را به اعیان ثابته تأویل کردهاند و گویا عبدالرحمن جامی نخستین کسی باشد که صراحتاً چنین تأویلی را ارائه کرده است.
وی در رسالة النائیه، ضمن منظومهای این برداشت خود را که مستقیماً از آراء ابن عربی الهام گرفته عرضه می دارد.
حبذا روزی که پیش از روز و شب / فارغ از اندوه و آزاد از طرب
متحد بودیم با شاه وجود / حکم غیریت به کلی محو بود
![]()







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)