همراه مادر و خواهرم نازنین ، تصمیم گرفتیم بریم روستا پیش بی بی ،،،اونجا آسمون یه جوریه ،،، انگار ستاره ها و اجرام آسمانی نزدیکته ،،،
رسیدیم و شب شد - بی بی خیلی پیر شده بود ولی هنوز اون طراوت چهره معصومش نمایان بود ،،،بعد شام با فلاسک چای و کوله باری سبک و ساده تصمیم گرفتم بزنم تو دل شب و آسمان شب روستا را تماشا کنم ،،،
پرتو و درخشش نوری را دیدم ، نمی دونم از کجا آمده بود و کجا می رفت ،،،یادمه بی بی می گفت وقتی پرتو نوری را دیدی چشم هاتو ببند و یه آرزو کن .
کبوتر- رودخانه - باغبان - gholam1234 - Mvaz







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)