ممنون دوست عزیز
اون قسمت ذهنم که گفتم مشکلات مربوط به اوایل ازدواج بوده راستش تقریبا فراموش شده بود اما یهویی وقتی دیدم شاید بچه دار نشیم یاد همه غم هام افتادم و حالم خیلی بد شد که چطور من که این همه سختی اوایل کشیدم حالا این یکی هم اضافه شد
الان که چند روز بیشتر گذشته و یکم حالم سعی کردم بهتر کنم ، میبینم مشکل و ترس من از ادامه زندگی بیشتر مشکل بچه دار نشدنه !!
دلم میخواد خدا رو شکر کنم که سالمم و خیلی از نعمت های دیگر را دارم ولی نمیتونم!!
یعنی به قول دوستمون سحر خانم مشکلم و ذهنم معطوف به همون یک مسئله است که الان تبدیل به فاجعه کردمش!
ولی خب شاید الان داغم و به مرور بهتر بشیم
راستش من خیلی با مسئله فرزند خواندگی نمیتونم ارتباط برقرار کنم !!
میتونم به بچه های یتیم کمک کنم و یا برای بچه های بهزیستی شهرمان در حد توانم یک سری کارها انجام بدم ولی واقعا نمیتونم حتی یکی از آنها را بیارم منزل و بهشون بگم من مادرتون هستم!! بنا بر هزار دلیل که شاید خودم تو ذهنم درست کردم
ولی یهویی یه وقتایی که تنها میشم با خودم میگم وای قراره تا آخر عمرم تنها باشیم ، قرار نیست برای کس دیگه ای زندگیمون شیرین بشه و یهو یه ترسی از آینده وجودم فرا میگیره !
در کل ممنون که وقت گذاشتید و کمی حال منو بهتر کردید، فکر می کنم اولش برام سخت باشه بعدا انشالله خدا راه بهتری جلومون قرار بده
- - - Updated - - -
سحر جان شما درست میگید ما از یک اتفاق ، فاجعه ساختیم
من می دونم باید بپذیرم ولی الان چون یکم شرایط روحی خوبی ندارم این پذیرش برام سخت شده دلم میخواد شرایط روحیم خوب کنم برای همین هم اینجا این تاپیک گذاشتم
پذیرشش برام سخخته چون الان میگم وای تنهایی
وای اینده
وای تنهایی مردن !! و خیلی مسائل دیگه
در حالیکه شاید بچه دار هم میشیدیم اخرش تنها میمردم
ولی خب دیگه به خودم حق میدم این افکار بیاد تو سرم ، تا شرایط یکم روی روال قرار بگیره و شاید راه بهتر یا شاید اون دو تا جنین دیگه برامون بشن آرزوی براورده نشده امروزمونولی برای اون دو جنین دیگه هم باید الان حالم خوب باشه تا بتونم شرایط انتقال داشته باشم
و هدفم از این تاپیک این بود که واقعا کمکم کنید تا حالم بهتر بشه![]()









ولی برای اون دو جنین دیگه هم باید الان حالم خوب باشه تا بتونم شرایط انتقال داشته باشم

علاقه مندی ها (Bookmarks)