متاسفانه همسرم نظر خانوادش بسیار براش مهمه و خیلی سر این مساله درگیری داشتیم. من جهیزیه رو تهیه کردم و با همه اطرافیانم درگیر شدم بخاطر ایشون. اما الان دچار به احساس سرخوردگی شدم. متاسفانه چیزی که از کودکی در ذهن آدم نهادینه شده باشه قایل تغییر نیست و انسان در هر موقعیتی قرار بگیره باز هم به ذات اصلی خودش برمیگرده. من خیلی سعی کردم به همسرم بفهمونم حرف دیگران مهم نیست و نظر مادر و خواهد و برادرش کمترین ارزش ندارن و اون باید به عنوان یک انسان مستقل و با اعتماد به نفس زندگی کنه ولی ایشون تغییر نمیکنه. خانواده همسرم متاسفانه عقل در رفتارشون جایی نداره و همیشه با ندونم کاریهاشون باعث زحمت ما شدن. هر هقته یه خبر بد از طرفشون میرسه. اسمشون میاد حالم به هم میخوره و این مساله تا جایی پیش رفت که به همسرم گفتم من عمیقا از خانوادت متنفرم و نمیخوام ببینمشون. وقتی ترس همسرم از خانوادشو میبینم حالم به هم میخوره. بارها خواستم مستقیم با خانوادش حرف بزنم اما مانع شده. واقعا دیگه موندم چکار کنم.
از این پس به جای نام psychologist با نام زندگی بهتر به فعالیت ادامه میدم.
علاقه مندی ها (Bookmarks)