سلام و شبتون بخیر.
ممنون و سپاس خانم سحر بهاری و جناب باغبان و خانم نیاگارا ( البته اگر درست حدس زده باشم )
نوشته ها و توصیه های دلسوزانه تون رو چند بار خوندم و نمیدونم واقعا چه جوابی بدم حرف زیاده ولی گویا زبان قفل و کلمات در حصرن.
همانطور که شما عزیزان گفتین دخترم راه اشتباهی میره البته استثناء هم وجود داره و شایدم این راه ختم به خیر شه.
تنها چیزی که دقیقا میدونم اینه که با توجه به سن دخترم خیلی نمیتونم رو نظر و عقایدش تاثیر بذارم و میدونم که ازمن حرف شنوی نداره و اجازه دخالت تو این مورد رو بهم نمیده ، حتی در حد دوسه جمله....تنها دلیلشم اینه که دیگه بیست و هشت سالمه و بچه نیستم و کسی حق دخالت تو زندگیم نداره ، و آخرشم به این میرسه که بهم میگه اینهایی که میگی نظر توست و من چنین اعتقادی ندارم.....چون منم همین صحبت های شمارو بهش گفتم.
البته این رو هم بگم قبل از آشنایی با این آقا با کسانی که در محیط کار یا تحصیل آشنا شده بود و اونها تمایل به ادامه دوستی داشتن با نظر منفی دخترم مواجهه میشدن و جوابی که دخترم به اونها میداد این بود """"که من دختر هفده هجده ساله نیستم که دنبال دوستیو این حرف ها باشم ، میخوام ازدواج کنم و اگر تمایل شما هم به ازدواج هست قدم بعدی برداشته شه وگرنه تمایلی به دوستی ندارم"""
غرض از گفتن اینها اینه که بگم دخترمم دوست داره ازدواج کنه و از شما چه پنهون کمی بخاطر مشکلات مالی خودمون و همینطور وسع مالی پسر که هنوز به اونچه که میخوان نرسیده، دخترم نمیخواد فعلا اقدام رسمی صورت بگیره، چون با توجه به زمان طولانی که برای ازدواج در نظر گرفتن شاید دخترم و یا حتی خود پسر کلا از ازدواج منصرف شن، منظورم اینه که دخترم با علم به این موضوع این رابطه رو داره ادامه میده و بارها وقتی در این مورد باهم حرف میزنیم بهم میگه مسئله خیلی ساده س و تو بغرنجش میکنی و مهم اینه که دوتا آدم ازهم خوششون اومده میخوان باهم باشن حالا چه ازدواج کنن و چه ازدواج نکنن داخل پرانتز بگم میدونم و یقین دارم که دخترم گرچه الان این نظر رو داره ولی چند ساله دیگه اگه ازدواجی سر نگیره و از هم جدا شن ، اونی که بهم خواهد ریخت و ضربه خواهد خورد دختر منه ولی در هر حال فعلا از هر راهی که من وارد میشم ، نهایت جوابی که می شنوم اینه که "" ۲۸ سالمه و خودم برای زندگیم تصمیم میگرم ""و همین الانم اگه دخترم از نظر مالی به حدی برسه که بتونه بره مستقل زندگی کنه حتمن اینکارو خواهد کرد.
بخاطر خصوصیات اخلاقی که دارم نتونستم اونطور که باید و دوست دارم با دخترم خیلی صمیمی باشم ، بارها خواستم دخترم رو در آعوش بکشم ولی هیچوقت نتونستم ( البته به استثناء جشن های رسمی مثل عید و یا تولدها).... البته دخترم مهربونه ونگرانی و دلسوزی نسبت من داره و میدونه که من همیشه نگران زندگی و آینده ش هستم ولی خب اون صمیمیتی که مد نظرم هست وجود نداره .
لینک ها و مطالبی که شما عزیزان توصیه کردین رو حتمن می خونم.
این رو هم الان یادم اومد دخترم از مسافرت که اومد سوغاتی برام گرفته بود و برای آشتی پیش قدم شد گرچه معذرت خواهی نکرد ولی با صحبت هاش معلوم بود از زدن اون حرف ها پشیمونه.
همه اینهارو گفتم که بگم تنها کاری که میتونم انجام بدم همونطور که شما عزیزان گفتنین خودم رو تغییر بدم( که البته سخته) .








علاقه مندی ها (Bookmarks)