ماهی و آب
به دريــــاي شناور ماهيــي بود
که فکـرش را چو من کوتاهيي بود
نه از صيـاد تشويشــي کشيده
نه رنـجي از شــکنج دام ديــده
نه جان از تشنگي در اضطرابش
نه دل ســوزان ز داغ آفتابــش
در اين انديشه روزي گشت ب تاب
که ميگوينـد مردم آب ، کو آب ؟
کدام است آخر آن اکسير جانبخش
که باشدمرغ وماهي را روانبخش؟
گر آن گوهر متاع اين جهان است
چرا يارب ز چشم من نهان است؟
جز آبش در نظر شام و سحر نه
در آب آســوده از آبش خبـر نه
مگر از شکر نعمت گشت غافل
که موج افکندش از دريا به ساحل
بر او تابيـد خورشيـد جـهان تـاب
فکند آتش به جانش دوري آب
زبان از تشنـگي بر لب فتـادش
به خاک افتاد و آب آمد به يادش







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)