post-grief experiences
و اما اتفاقات بعد از فوت مادر:
کابوسهایی که مدام میاد سمت من. تمرکز میکنم روی اتفاقات خوب و خاطرات شیرین با مادرم، ولی خب اون لحظات زجرآور آی سی یو هم میاد و ازارم میده. بخدا که اون آدمایی که توی خوابشون سکته میکنن و میرن، خیلی مرگشون راحتتره. در مقابل اونی که یک سال یا دو سال از مادر بیمارش در بستر بیماری مراقبت میکنه زجرآورترین نوعش هست.
نزدیکانمم هم حالت شوک دارن و باورشون نمیشه. اونایی که احساساتی تر هستن، میزنن زیر گریه و یه حالت عصبانیت هم دارن. من با این وضعیت باید اونا رو هم دلداری بدم، مثه روزایی که از بیمارستان برمیگشتم و باید لبخند میزدم و میگفتم ایشالا مادر خوب میشه.
سعی میکنم اون کارایی که مادرم دوست داشت و وقتی زنده بود کمتر انجام میدادم، رو انجام بدم. مادرم خیلی تاکید داشت که با هم دیگه خوب باشین، خب خیلی سخته که روی یه سری مسائل به تفاهم برسی، ولی خب چون مادرم منو و تمام کارامو میبینه، میگم بذار حداقل اون دنیا دیگه غم و غصه نداشته باشه و سعی میکنم بیشتر مدارا کنم. زیارت اماکن مقدس هم میخام برم هم دیگه مادرم نیست که باهام بیاد، تنهایی میرم، ولی ناخودآگاه یاد مادرم خیلی شدیدتر میاد سراغم. تک تک خاطرات میاد سراغم. یه سری جزییاتی توی خونه هم مادر دوست داشت انجام بشه، که خب سعی میکنم اونارو هم انجام بدم.
خدا واقعا ایشالا عزیزانتون رو سالم کنارتون نگه داره. . .








علاقه مندی ها (Bookmarks)