بخدا قسم که اگه اگه تاپیک تجربیات من در مقابل کرونا رو (مخصوصا دو سه خط اول) درست و حسابی مطالعه میکردم و یادم بود (مخصوصا اون قسمت آمبولی ریه و تشکیل لخته)، این اتفاق نمی افتاد. از باقی دوستان خواهش میکنم مطالعه کنن در مورد کرونا گرفتن افراد سالمند. ببینن باید چیکار کنن، چون علایم حادش یه دفعه ظاهر میشه و شما اینقدر دستپاچه میشین نمیدونین اونموقع چیکار کنین. . .
خیلی خیلی خیلی حس بدی نسبت به خودم بعد از فوت مادرم دارم.
خدمتتون بگم که من از همون اسفند 98 که کرونا اومد، مادرم رو از رفتن به مجالس زنانه و عزاداری و .... منع کردم (هر چند دلخور هم میشد بعضی وقتا ازم). خیلی بهش میگفتم دورهمی های خانوادگی رو نداشته باشیم، ولی خب این مورد رو مادرم دلش تاب نمی آورد و بهم میگفت من دلم میترکه اینم نباشه! (ای کاش روی همین هم اصرار میکردم). خلاصه فکر کنم توی یکی از همین دورهمی ها یا از یکی از نزدیکان که رفت و آمد داشته با مادرم، ویروس منتقل شده. آها نکته مهم اینه که منم کرونا گرفته بودم سه هفته قبل از مرگ مادرم، ولی من به نظر خودم خیلی رعایت کردم. متاسفانه تعداد دیگه ای از اطرافیانمون هم همون موقع کرونا گرفته بودن، ولی مثه من خوداظهاری نکردن متاسفانه. اگه مادر ویروس رو از من گرفته باشه که خاک بر سر من! اینقدر بهش گفتم رعایت کن، بعد از خودم گرفته باشه؟!! احساس تنفر بهم دست میده وقتی یاد این قضیه می افتم. چیزی که الان بهش رسیدم اینه که مادرم دیگه رفته و این حس تنفرها هیچ چیزی رو درمان نمیکنه. فقط باید برم اون دنیا ببینم مادرم چی بهم میگه...
هر روز دارم با خودم تمرین میکنم که روی این قضیه فکر نکنم، چون کاری نمیتونم براش بکنم و بیشتر خودمو اذیت میکنم. . .
سیستم کاری من اقماری هست و من دو هفته خونه نیستم. توی همین دو هفته حال مادرم بد میشه و بقیه اعضای خانواده بهش رسیدگی کردن و بردنش بیمارستان. اگه به من اطلاع میدادن که چنین اتفاقی افتاده، سریع می اومدم و شاید میتونستم کمکی کنم. ولی خب پیش خودشون گفتن اذیتش نکنیم و بهش اطلاع ندیم. خلاصه با رسیدگی توی خونه، مادرم حالش خوب نمیشه و میره بیمارستان. توی آی سی یو هم رسیدگی در حد عرف بیمارستانها میشه بهش، ولی خب روز به روز حالش بدتر میشه و در نهایت ....
چهارده روز مادرم بیمارستان بود و من هر چهارده روز میرفتم پیشش. همیشه توی ذهنم یه گله ای داشتم از برادرام که چرا توی این چهارده روز بستری آی سی یو، منو تنها گذاشتن. همشون رفتن سراغ کارای خودشون و من موندم و مادرم که روز به روز داشت درد میکشید. البته این یه درسی هم برام داشت که توی این جور مواقع به هیچ کس نگاه نداشته باشم و فقط خودم کارا رو انجام بدم، حالا اگه یکی اومد کمک که ناز شستش. من ازشون درخواست کمک هم کردم و گفتم حداقل بیاین یه ملاقات. ولی خب چی بگم.... نمیدونم شاید اونا یه چیزی میدونستن که من نمیدونستم...
دردهایی که مادرم میکشید روی تخت آی سی یو و دلتنگیهایی که داشت، مثه یه خنجره مثه یه چاقویی هست که روی روحم میکشن. مادرم همونجور که گفتم آدم به شدت صبوری بود و اگه درد داشت اصلا به روی خودش نمی آورد. ولی وقتی تو آی سی یو درد میکشید، می فهمیدم که یعنی خیلی درد میکشه. منم هیچ کاری نمیتونستم انجام بدم حقیقتا و فقط دعا میکردم و روحیه میدادم. همچنین مدام به خودم لعنت میفرستادم که اولا چرا کار مادرم به اینجا رسید و ثانیا چرا با این درد مادرم، نمیتونم کاری انجام بدم.
خیلی روزای سختی بود... مدام میگفتم کاش من جای مادر بودم. ای کاش... یه حالت التماسی پیدا کرده بودم نسبت به همه، اگه میخاستم داد بزنم هم اصلا صدام در نمی اومد. میخواستم برم توی آی سی یو، التماس نفر نگهبان رو میکردم. میخاستم به پرستار بگم هوای مادرم رو داشته باشه، التماسش میکردم. صدام در نمی اومد ....
کلا این دو هفته یادآور خاطرات تلخ هم برای مادرم هست و هم برای خودم. ترجیح میدم روزایی رو به یاد بیارم که با مادرم اینور اونور میرفتیم، با هم صحبت میکردیم، با هم میوه میخوردیم... با یاداوری اینا دلم تنگ میشه، ولی خیلی بهتر از یادآوری اون دو هفته لعنتی هست.
افسوس گذشته خوردن هیچ فایده ای نخواهد داشت.








علاقه مندی ها (Bookmarks)