من خیلی اخلاقای گندی دارم، یه دفعه عصبانی میشم، غیبت میکنم، دروغ میگم، ریا و تزویر و ....
ولی جالبه، مادرم یه روز که توی بیمازستان بستری بود منو که میخواست به کمک پرستاره معرفی کنه گفت که این پسر منه، خیلی مهربونه ... خیلی خوشحال شدم که مادرم اینجوری تو اون موقع از من یاد میکرد. همیشه به من میگفت پسر مهربون ... واقعا خوشحالم از ته دل، که یه چیز مثبت از ما توی ذهنش هست...








علاقه مندی ها (Bookmarks)