سلام وقتتون بخیر
خانم حیاط خلوت ممنون از اینکه تجربه تون رو گفتید
بله من یکبار این جدا شدن و پیشرفت بعدش رو تجربه کردم و امیدوارم به جایی نرسم که خودم رو قربانی بدونم.
آقای امین ممنون که دوباره وقت گذاشتید
حرفتون رو قبول دارم. ما همه چیز رو از فیلتر ذهن و احساس خودمون رد میکنیم و بعد براساس تصوری که از واقعیت به دست می اوریم واکنش نشون میدیم
در مورد درمان وابستگی هم حق با شماست و فکر میکنم بزرگترین ضعف من تعهد به درمان باشه. چرا که یا زود از درمان خارج میشم یا تمرین ها رو انجام نمیدم.
سلام اقای Mvaz، دوست عزیز و مهربانم. اتفاقا من هم هر وقت خودم رو تو آیینه میبینم یاد اقای نجار و وروجک میفتم.
خیلی ممنون از اظهار لطفی که به من داشتید
این حرف شما خیلی برام جالب بود چون قبلا یکی دیگه از دوستانم چنین نصیحتی به من کرده بود. یه جورایی همان تعهد به هدفه و واقعا فکر میکنم در من ضعیف باشه. در بین راه خودم را درگیر حاشیه ها میکنم و از اصل کاری که باید انجام بدم دور میمونم.
ممنون از صحبت هاتون و پیشنهادی که فرمودید.حتما بهش فکر میکنم
سلام خانم پوه
میدونم خودتون هم حال خوبی ندارید و با این حال لطف کردید برای کمک به من نوشتید. واقعا آرزو میکنم شما هم روزهای شیرینی داشته باشید.
پدرم وابستگی مالی به من نداره. مقداری پول داره که در بانک گذاشته و از سود اون خرج میکنه. متاسفانه موضوع اینده مالی پدرم یکی از دغدغه های منه چون عملا مدیریت مالی نداره و بر اثر احساسات تعهدی رو قبول میکنه. از طرف دیگه تورم در حال اب کردن سرمایه اش است و به حرفهای من هم برای سرمایه گذاری پولش بی توجهی میکنه.
پدرم سلامت کامل داره و شاید فقط از نظر عاطفی به من نیاز داشته باشه.
با برادر بزرگ و خواهر خودم کاملا قطع رابطه کردم و هیچ مراوده ای ندارم. با برادر کوچکم روابط محدود دارم در حدی که ماه ها از هم خبر نداریم هیچکدوم نمیدونیم دیگری چه شغلی داره. با خواهر دوم هم رابطه کمی دارم. به تازگی با پدرم اشتی کرده و به خانه ما سر میزنه.
رابطه ام در چند روز اخیر با پدرم کاملا سرد شده. بعد از موضوعی که پیش امد تلاش میکنم دیرتر و تقریبا شب به خانه بیایم و فقط به هم سلام میکنیم. قبلا من غذا درست میکردم و با هم غذا میخوردیم ولی الان دیگه نه. نهار را سرکار میخورم و شام رو حذف کردم. پدرم هم ترجیح میده کمتر با من هم کلام بشه. نهار را از بیرون سفارش میده و شام را یا با خواهرم یا با دوستی در بیرون خانه صرف میکنه. از زمانی که با خواهرم اشتی کرده به من نمیگه کجا میره و کی میاد. بارها شده که ساعت ۱۲ شب بهش زنگ زدم و گفته خانه فلانیم یا نمیام یا دیر میام...
این در حالیه که قبلا در همه امور با من مشورت میکرد و من را در جریان میگذاشت.








علاقه مندی ها (Bookmarks)