وقتی افسردگی داری و این افسردگی اونقد حاده که به فکر خودکشی افتادی، من بهت بگم سعی کن حالت خوب کنی مثل این میمونه که کسی پاش شکسته باشه و بهش بگی راه برو. اگه پیش روانپزشک رفته باشی احتمالا برات سرترالین نوشته حداقل سرترالین مصرف کن. میدونم که دوس داری حالت خوب باشه اما نمیتونی. اصلا نمیخواد دنبال معنای کلی زندگی باشی. فرانکل توی کتاب انسان در جستجوی معنا میگه کسانی که توی اردوگاه آشویستس(اردوگاه یهودیان توی آلمان) دوام آوردند کسانی بودند که توی اوج ناامیدی و مرگ که فضای هر روز اردوگاه بود، ناخوداگاه هر کدوم به یه انگیزه ای دوس داشتن یه روزی از اون اردوگاه آراد بشن یکی به خاطر همسرش یکی به خاطر با دوستاش جمع شدن یکی به خاطر دخترش یکی پدر و مادرش و ... تو خواستی خودکشی کنی به خاطر مادرت دوس نداشتی این کار کنی. از همینجا شروع کن و به خاطر مادرت دوباره زندگی کن. دور خود کشی رو به عنوان یه راه خل خط بکش تا بتونی راههای دیگه رو امتحان کنی.
هر چند فضای مجازیه ولی با توجه به حرفات و تایپکهات شناختی که ازت پیدا کردم. بسیار باهوش و با روحیه ای هنرمندانه هستی احتمالا چیزای که ازش لذت میبری بیشتر خاص افراد درونگرا باشه و اینجا شاید با شوهرت یه تفاوت اساسی داری. چیزی که قبل از عقد تا الان بسیار آزارت داده احساس کم ارزشی بوده و تا حدودی تایید طلبی درک میکنم نیاز بیشتری به توجه شوهرت داری ولی متاسفانه افراد تایید طلب معمولا توی ازدواج با کسانی مواجه میشن که توی نقطه مقابل توجه کردن قرار دارن. به خاطر کمالگرایی و وسواسی که داری و تقریبا اکثر ما هم داریم اهدافی رو انتخاب میکنی که در عمل ادامه دادنشون سخته.
مساله تحسین برانگیز این بوده که توی ۹ یا ۱۰ سال از زمان عقد تا الان بسیار تلاش کردی زندگیت رو ترمیم کنی و یه جوری به خودت کمک کنی.توی تایپیکها متوجه شدم وقتی به خواست تو شوهرت هم راضی به جدایی میشه خودت دوباره پشیمون میشی. پس شرایط به گونه ای رقم خورده که برای ادامه زندگی مشترک هم مجبور نیستی و خودت انتخاب کردی
اگه تصمیم گرفتی دوباره زندگی مشترکت ادامه بدی حتما نقاط امیدوار کننده ای دیدی که ارزش ادامه دادن داشته. به هر حال فراموش نکن تو کاملا آزاد هستی سبک و نوع زندگیت خودت انتخاب کنی و تا الان هم نتیجه انتخاب های خودت رو داری میبینی. اگه زیاد توی خونه نشستی و احساس بیکاری میکنی این مساله به شکل بدی روی احساس ارزشمندیت تاثیر منفی میذاره و سردرگمیت بیشتر میکنه حتی باعث میشه گاهی از خواب بیدار بشی و چند لحظه ندونی کجایی و فکر کنی فراموشی گرفتی.کمال طلبی راههای برون رفت رو دچار مشکل میکنه مثل اینه که رفتی یه نمایشگاه ماشین سه تا ماشین مجانی اونجاست یکیش بنز یکیش یه پژو و یکیش یه پیکان. قطعا تو نگاه اون بنز با اون تیپ و زرق و برق و پرستیژ زیبایی که داره میکنی و به سرعت تصورمیکنی باهاش یه مسافرت عالی رفتی و تو جاده ای و ... حالا اگه من بگم پژو رو انتخاب کن چه حسی بهت دست میده؟؟ دقیقا همین حس موقع انتخاب تصمیمات منطقی به افراد کمال طلب دست میده یعنی راهی که درسته رو بهش اکراه دارن در صورتی که اگه اون راه برن توش موفق میشن و میتونن به صورت زنجیر وار به اهداف عالی تر هم برسن. منظورم از مجانی بودن ماشینها همون وسوسه جذابیه که اول انتخاب هدفها به آدم دست میده یه سنگ بزرگی انتخاب میکنی که بعدا حمل کردنش بسیار سخته خسته میشی و زمینش میذاری.








علاقه مندی ها (Bookmarks)