آرت و ایوی این تمرین را این گونه انجام دادند:
ایوی: وقتی متوجه شدم مادرت ده هزار دلار برای ما گذاشته است، خیلی خوشحال شدم. احساس کردم که بالاخره می توانیم زندگی مان را بهبود ببخشیم. ما می توانیم هزینه ی کارت های اعتباری مان را بپردازیم، ماشین مان را تعمیر کنیم و مقداری پول در بانک پس انداز کنیم و زندگی یکنواخت را کنار بگذاریم.
آرت: یعنی تو احساس می کنی ما زندگی یکنواختی داریم؟
ایوی: بله. می دانم هر دوی ما پول خوبی به دست می آوریم و بچه ای هم نداریم که بخواهد به دانشگاه برود یا خرجی داشته باشد، اما به نظر می رسد که ما همیشه کمی بیشتر از آنچه در میآوریم خرج می کنیم. احساس می کنم همیشه بدهی داریم و حساب بانکی مان خالی است. برای همین است که نمی خواهم به هاوایی یا جامائیکا یا هر مکان گران قیمتی برویم.
من عاشق مسافرت هستم، اما خیلی دوست دارم مقدار بیشتری پول در بانک داشته باشیم. همچنین از اینکه هر وقت موضوع سفر را مطرح می کنی من اشتیاقی نشان نمی دهم، کمی احساس گناه می کنم. منظورم این است که او مادر تو بود و این پول نیز متعلق به تو است و می توانی هر کاری می خواهی با آن بکنی.
آرت: هی، این پول مال هر دوی ما است.
ایوی: این اظهار نظر است، نه سؤال.
آرت: متأسفم.
ایوی: باشد. به هر حال حرفم همین بود.
آرت: پس بگذار این موضوع را خلاصه کنم:
تو درباره ی زندگی یکنواخت احساس اضطراب می کنی. تو می خواهی این پول را پس انداز کنیم و آن را صرف سفر یا چیزهای دیگر نکنیم. همچنین از اینکه به من بگویی با پول مادرم چه کنم، احساس گناه می کنی.
ایوی: احساساتم را به درستی درک کردی، اما به برنامه هایم اشاره نکردی. من می خواهم هزینه ی کارت های اعتباری را بپردازیم و ماشین مان را تعمیر کنیم. من فقط می خواهم این پول به خوبی خرج شود.
آرت: و تو دوست داری آنچه را باقی مانده است، پسانداز کنیم.
ایوی: بله. حتی اگر این پول برای رفتن به مکان ساحلی خوش آب و هوا کافی باشد، من ترجیح می دهم آن را پسانداز کنیم.
آرت: متوجه شدم.
سپس نوبت آرت شد. او توضیح داد که اشتیاقش به سفر خیلی هم بیهوده نبوده است. بعد از مدت ها مراقبت از مادرش و نگرانی بابت بیماری او، احساس خستگی می کرد. او می خواست به جایی گرم برود و برای مدتی استراحت کند و غم و غصه اش را کاهش دهد، و در این باره که حالا هر دو والدینش مرده بودند و در این جهان یتیم شده بود و کسی را نداشت، فکر کند. او همچنین توضیح داد خیلی از این بابت که تا حدودی بدهی داشته باشند احساس فشار نمی کند، چون شغلی مطمئن همراه با فرصت های پیشرفت خوبی داشت.
در این تمرین، اولین بار بود که آرت به راستی به احساس عدم امنیت ایوی درباره ی پول گوش می کرد و این اولین بار بود که ایوی می دید آرت خیلی تحت تأثیر مرگ مادرش قرار گرفته است. آن ها در نهایت با هم توافق کردند که صورت حسابها را بپردازند، به تعطیلاتی کم هزینه بروند و مقداری هم پسانداز کنند.







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)