در ارتباطم با پدر و مادرم:
۱- پذیرفتم که هیچوقت عمدا نخواسته اند به من آسیبی بزنند و هر چه بوده نیتشون خوب بوده.
۲- پدر و مادر من اصلا حواسشون به خودشون نیست و همه فکر و ذکرشون بچه هاشون بودن و هستن. حتی مثلا در خرید. منم سعی کردم در حد توانم چیزهایی که میدونم لازم دارن و بهش توجه نمیکنن رو براشون بخرم.
۳- حریم احترااام بین من و مامان و بابا خیلیییی زیاد بود در حدی که مانع صمیمیت میشد. دو سه سالی هست با مامان سعی کردم رابطه کلامی و فیزیکی بیشتری برقرار کنم. مثل مثلا حرفای محبت آمیز زدن، بغلش کردن، بوسش کردن، سرمو گذاشتن رو پاهاش، دستشو گرفتن.
با بابا هم چند وقته دارم سعی میکنم این گونه ارتباطات رو بیشتر کنم. زیاد موفق نشدم ولی یه کوچولو موفق شده ام. مثلا چند وقت پیش یه جای دوری باید میرفتیم که برادرم رانندگی میکرد و من و بابا پشت بودیم. خوابم که گرفت برای اولین بار توی عمرم یهو دل رو زدم به دریا گفتم بابا میشه سرمو بذارم رو پاتون؟ بابا هم به طرز باورنکردنی گفت آره بابا جون. و الهی بمیرم که توی یه ساعتی که من خواب بودم، یه تکون نخورد.
توی تالار اکثرا متاهل هستن. و شاید به درد کسی نخوره، ولی برای خودم به نظرم گامهای مثبتی بوده.







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)