تشکرشده 1,848 در 755 پست
Eram (جمعه 18 مهر 99), miss seven (پنجشنبه 17 مهر 99), wisdom (یکشنبه 27 مهر 99)
تشکرشده 1,642 در 598 پست
سلام
امشب بیستمین سالگرد فوت پدربزرگ مهربون منه.
گاهی که میومد خونه ما ،می دید ما مدرسه هستیم و وقت موندن بیشتر تو خونمون رو نداشت ، یه نایلون خوراکی می خرید که حتما توش اسمارتیس هم بود ، میومد مدرسه ما به دیدن من و بهم اون خوراکی هارو می داد و من و می دید و می رفت.
نمی دونم چی شد که اینجا نوشتم... اصلا قرار نبود اینو بنویسم.
ممنونم عزیزان
خدا همه پدربزرگ ها و مادربزرگ ها رو بیامرزه.

تشکرشده 2,882 در 761 پست
ارم جان من این پست رو برای شما توی تاپیکتون گذاشتم
اینجا هم میذارم
ربطشو خودتون پیدا کنید :)
دوستای خوبم یادم نیست چند ماه پیش بود که تصمیم گرفتم هر هفته بین 1تا3 ساعت بیام همدردی
در مورد پرستار باید بگم واقعا نمیتونم پسرم رو دست کسی بسپارم حتی اگر پرستار توی خونه ام باشه و خیلی سختگیرم نسبت به این موضوع.
می خواستم درباره یه موضوعی با یه کوچولو تردید بنویسم ولی حالا مطمئن می نویسمگاهییه خلوتی با همسرت داشته باش بدون اینکه نگران بچه باشی
یه روز خونه ها کامل بود
یعنی چی
یعنی از همه سن آدمی توی خونه ها بود
کودک نوجوان بزرگسال و کهنسال
اتفاقی که میافتاد این بود
نوجوانها الگو داشتن و الگوشون برادر و خواهر بزگترشون بود یا حتی یه عمو و خاله ای که جوون بود
که توی سن پیشرفت بودن یا دانشجو بودن یا شاغل بودن یا اهل مطالعه بودن ،، اینا الگوی نوجوونا بودن که این نوجوون ها با این سن آدما دوست بودن
درد دل میکردن و راهنمایی میگرفتن و...
پیرها و کهن سالها
اینا دیگه در و دیوار خونه رو نگاه نمیکردن یکی از در برسه بهشون هفته ای یک بار سر بزنه
اینا بچه های کوچولو و خردسال رو نگه میداشتن و باهاشون مشغول میشدن
نتیجه این بود که ؛
*اون بچه تحت مراقبت یه آدم مطمئن بود ( پدر بزرگ مادربزرگ)
*پیرها حوصلشون سر نمیرفت
*از همه ی اینا حتی مهمتر این بود که
مادرها به کارهاشون میرسیدن
خونه ی ما و ساختمونمون همین بود
دقیقا تمام اینها رو شاهد بودیم
و من همیشه میگم که ما یه خانواده ی کامل بودیم
باعث شد همه حالشون خوب باشه
همه باهم باشن ولی برای خودشون هم باشن ووو هزاران فایده دیگه
شما خیلی این بچه رو چسبوندی به خودت
خیلی داری به این بچه و خودت آسیب میزنی
این بچه رو بسپار به پدربزرگ و مادربزرگش
چرا شما نباید باهم دوتایی برید کوهی دشتی دمنی
هر جایی که یکم دور بشید
بزنید بیرون . شبیه دو نفر که بعد از مدتها میخوان همو ببینن و دوست دارن یه جای دنجی همو ببینن
بعدش از کارو آینده و بچه و... حرف نزنید
خاطراتتونو مرور کنید
بذار یکم ذهنت استراحت کنه ، تفریح کنه .
و بنویسم
و چقدر دلم برای نوشته های ساده تنگ شده
میخواستم برای خانم سحر بهاری بنویسم و یه گله ای کنم
و یه تاپیک از ذهن ناهوشیار باز کنم برای وقتایی که آدم نمیدونه چشه
نمی دونم چند تا سه شنبه و پنجشنبه وجمعه اومد و رفت و هنوز فرصت نشد .
خلاصه که
این روزا هیچی عادی نیست . نه وقت - نه کار - نه حال دنیا -
با اینکه توی زندگیم خیلی زیاد دلخوشی دارم ولی غم سنگینی روی دلمه
مشکلات معیشی مردم
وضعیت دنیا
تزلزل خانواده ها و زندگی متاهل ها -
افراد و دوستانِ جانی که هر روز دارن با سقوط ایمانشون ، سقوط میکنن
ریزش ها و رویش ها
عجب دنیایی شده .
خدا خودش کمک کنه و باقی ایام غیبت رو بر ما ببخشه .
البته ناامید نیستم .
به قول حافظ جان ؛
حافظ شکایت از «غم هجران» چه میکنی
در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور
-----------------------------------------------------------------
کجاست صوفی دجال فعل ملحد شکل
بگو بسوز که «مهدی» دین پناه رسید
ویرایش توسط گیسو کمند : سه شنبه 22 مهر 99 در ساعت 14:00
Eram (سه شنبه 22 مهر 99), paiize (سه شنبه 22 مهر 99), فرشته اردیبهشت (جمعه 09 آبان 99), میشل (چهارشنبه 23 مهر 99), wisdom (یکشنبه 27 مهر 99), الهه زیبایی ها (جمعه 25 مهر 99), سحر بهاری (یکشنبه 27 مهر 99)
تشکرشده 417 در 195 پست
پوه جان، خیلی اتفاقی پستت رو اینجا دیدم ...
راستش من هیچ دوره خودشناسی نگذروندم. یکی دو سالی میشد که صحبت های چند تا روان درمانگر رو تو اینترنت دنبال می کردم . قبل از اون با این مباحث کاملا بیگانه بودم ...
اما حدود یک سالی میشه که با یه روان درمانگر به طور مدام کار میکنم. چند سال پیش یه چند جلسه با یه روانکاو کار کردم که متاسفانه تجربه خوبی نبود. چون بیشتر دنبال راهنمایی دادن در مورد یه موضوع خاص بود و کلا نمیتونستم باهاشون ارتباط بگیرم و راحت صحبت کنم...
ولی یکم که با مباحث روانشناسی و خودشناسی بیشتر آشنا شدم، با یه مشاور خانم شروع به کار کردم . انقدر تو این یکسال زندگی، بالا و پایین داشتم که واقعا نیاز داشتم یه نفر قدم به قدم همراهم باشه و مسیر رو برام روشن تر کنه.
به هر حال روانشناسی یه علم هست و من عاشق اینم که یه سوال برام مطرح باشه و یه راهنمایی علمی بگیرم و برم به سمت حلش مساله. برای همین تو این مدت خودم هم مطالعه می کنم.
اما از همه چیز مهمتر، عملی کردن راه حل ها هست. خیلی سخته، ولی با تلاش و صبوری دارم پیش میرم.
Pooh (چهارشنبه 23 مهر 99), میشل (چهارشنبه 23 مهر 99), wisdom (یکشنبه 27 مهر 99), الهه زیبایی ها (جمعه 25 مهر 99)
تشکرشده 3,096 در 1,314 پست
سلام.
ممنونم از راهنماییتون خانم بهاره جون.
سرچ خاصی برای پیدا کردن رواندرمانی که بتونید باهاش ارتباط برقرار کنید کردید؟ یا برحسب اتفاق پیدا کردید؟
تشکرشده 417 در 195 پست
نه اتفاقی نبود. روش درمانی مشاورم فکر میکنم روش درمان وجودی هست. البته به همه توصیه اش نمیکنم. ولی با شناختی که از تو و رشته تحصیلیت دارم، مطمئنم برات موثره. البته نیاز به صبوری و عملی کردن راه حل ها داره...
در زمینه روان درمانی، چون تو یه مقطعی ممکنه احساس وابستگی به روانشناس ایجاد بشه، من ترجیح دادم با یه روانشناس خانم کار کنم. یه جورایی انگار با دوستم قرار دارم و از مشکلات درونیم براش میگم.
ولی با هرکس شروع کردی، اگه احساس خوبی بهش نداشتی، سریع روانشناست رو عوض کن.
در هر صورت برات آرزوی شادی و موفقیت می کنم.
تشکرشده 3,096 در 1,314 پست
خانم بهاره جان عزیز، خیلی خیلی ممنونم از راهنماییتون.
ممنونم. من هم برای شما آرزوی سلامتی و شادی و موفقیت دارم بهاره عزیز.
wisdom (یکشنبه 27 مهر 99)
تشکرشده 2,261 در 917 پست
التماس دعا داریم انشالا
Mvaz (شنبه 26 مهر 99), wisdom (یکشنبه 27 مهر 99), الهه زیبایی ها (جمعه 25 مهر 99), سحر بهاری (یکشنبه 27 مهر 99)
تشکرشده 2,354 در 759 پست
با سلام
امیدوارم حال همگی خوب باشه
میخواستم سوال بپرسم درمورد استیکرها...من گاهی تو پستها ی بعضی هااستیکرهایی میبینم که
نمیدونم از کجا قابل برداشت هست...ممنون میشم راهنماییم کنید.
کلا استیکرها همین هایی هست که سمت چپ قرار داره؟؟
آیکونهای پست چیه؟
و عذرخواهی میکنم نمیدونم تاپیک مربوطه کجا بود کجا باید سوالم و میپرسیدم.
- - - Updated - - -
اوه خدای من
گزینه ویرایش پست فعاله!!
ولی ممنون لازم ندارم ...عادت کردم بدون ویرایش ارسال کنم:)
پس گفتن که تو این تاپیک برای همه نیست!!پس چرا الان هست!!
تشکرشده 435 در 224 پست
لطف می کنید برای پدر و مادرم دعا کنید خیلی دعا کنید
روان هر دوشون مریض هست و ناخواسته بچههاشون هم آسیب می بینند
بیشتر از اینکه مریضن ناراحتم و قلبم براشون درد می کنه
مادرم راضی نمیشه پیش روانپزشک بریم خیلی اذیتن هر دوشون من خیلی دوست شون دارم
گریه م گرفت...
Pooh (یکشنبه 27 مهر 99), گیسو کمند (شنبه 03 آبان 99), wisdom (یکشنبه 27 مهر 99), الهه زیبایی ها (یکشنبه 27 مهر 99), سحر بهاری (یکشنبه 27 مهر 99)
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)