۱.آزار دهنده ترینش این بود که گفت فلانی گفته از وقتی پسرت ازدواج کرده چقد بداخلاق شده، در حالی که همسرم قبلا خودش بهم گفته بود خیلی خوشحالم که باهات ازدواج کردم و از وقتی اومدی تو زندگیم خیلی خوش اخلاق شدم با خانوادم.
اون فلانی هم که ازش حرف زدم خاله همسرم هستن که بینشون بنا به دلایلی وابستگی هست که من نه تنها با این موضوع مشکلی نداشتم، حتی به شوهرم توصیه کردم از این به بعد باید حواس هر دومون بیشتر بهش باشه.
۲.کاملا بی مقدمه گفته میشه.
مثلا یهو میگن وای چقدر پارچه گرون شده، میدونی اون پارچتو فلان تومن برات خریدیم، منم ازش تشکر کردم و گفتم ممنون که رنگی رو خریدین که من خیلی دوس داشتم و چقد زحمت کشیدین و ...
۳.کاملا محترمانه، من تاحالا باهاشون صمیمی نشدم، کلا از صمیمی شدن در هر رابطه ای بدم میاد ولی اونقدرا خشک و رسمی نیست، باهم میگیم و میخندیم.
کلا از ایشون خیلی انرژی منفی میگیرم و همش در حال ناله هستن، همسرم هم گفته بهم که خانوادش این مدلی هستن و چیزای منفی رو بولد میکنن.
من در طی سه ماه برای اولین بار تو عمرم بهم ریختگی هورمونی داشتم که همش ناشی از استرس هایی بود که مادرشون بابت یه مریضی کوچیک همسرم بهم وارد کردن.
که من در یه گفتگوی محترمانه با همسرم در میون گذاشتم و ایشون گفتن که خانوادشون این مدلن و منم دیگه حواسم رو جمع کردم که استرس بیخود نگیرم .








علاقه مندی ها (Bookmarks)