سلام
من با همسرم صحبت کردم. البته موضوع رو باز نکردم که فلان موقع با فلان خانم خیلی صمیمانه و خودمانی صحبت کردی خوشم نیومد اما گفتم من از این سبک محاوره ناراحت می شم. حتی گفتم ممکنه گفتن من به تو باعث بشه تو فقط جلوی من ملاحظه کنی و هیچ تضمینی نیست تغییر رفتار بدی اما من از چیزی آزار دیدم و ترجیح می دم در موردش بهت بگم. تصمیم در مورد بقیش با خودته. همسرم مدتی به فکر رفت و بعد گفت کار سختی نیست و چیز مهمی نیست که نتونم ازش بگذرم.
اما در مورد طرحواره های منفی گرایی، خوب باید شهامت به خرج بدم و بگم مجموعه ای که من توش بزرگ و تربیت شدم کلکسیونی از سخت گیری ها و بدبینی ها بود. البته من در مورد شخص همسرم متاسفانه با سوابقی روبرو شدم که این حال و نگاه خودم رو بی ربط به اون ها نمی دونم. قبلا تاپیکی در این زمینه داشتم.
الان نزدیک یک سالی هست که همسرم داره تلاش می کنه رضایت من رو جلب کنه و دلم رو به دست بیاره و از آن چه در توانشه می تونم بگم دریغ نمی کنه. اما متاسفانه من نمی تونم فراموش کنم رفتاری که در سال پیش ازش دیدم رو. شاید اگر رابطه خوبی نداشتیم و در مورد احساسی که بین هر دومون حاکمه ذره ای شک داشتم چرایی اتفاقاتی که پشت سر گذاشتیم این همه دربندم نمی کشید. گاهی با خودم فکر می کنم خوب یه آدم اشتباهی اومد و برای یه وسوسه تلاش کرد و حالا هم هرجا که هست خوب، تو زندگی ما که نیست! حتی خبر نداره من در چه حالیم. اما چیزی که باعث می شه همسرم رو محکوم کنم، اینه که همیشه و با همه مهربانانه و صمیمی رفتار می کنه و باعث می شه خیلی از افراد به خودشون اجازه بده هیچ حریمی برای رابطه شون قائل نشن. من یک سال و نیم پیش ماه های آخر بارداری خودم رو در شک گذروندم. فقط حس می کردم چیزی هست که همسرم از من پنهان می کنه و شبا تا صبح اشک می ریختم. توی اتاق عمل فقط فکرم درگیر این بود که چه کنم؟ بپرسم؟ چی بپرسم؟ دورانی تکرار نشدنی که می تونست بخشی از بهترین خاطرات من باشه به این نحو گذشت و من الان واقعا نمی دونم چه طور باید فراموش کنم؟ اصلا باید فراموش کنم؟ الان نسبت به یک سال پیش و حتی چند ماه پیش خیلی بهترم اما دلم برای تاوانی که سر هیچ و پوچ دادیم می سوزه. نه من چیزی به دست آوردم و نه همسرم. هرچند این تاپیک رو نزدم تا این حرف ها رو بزنم اما خواستم بگم شاید من اسیر طرحواره منفی نگری باشم اما توی این دوازده سیزده سال بهانه هایی هم برای رها کردن این حس و ترس پیدا کردم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)