ممنونم دوستان عزیزم
پرستو جان متاسفانه همسرم خوبی هایی هم داره که تصمیم گیری رو برای من سخت کرده مثلا مقید به واجبات و فرایض دینی و اهل صدقه است. شغل خوب و پرستیژ اجتماعی خوبی داره. چهره و ظاهر خوبی داره. در اجتماع مورد قبول هست و بین اطرافیان محبوبیت داره. زرنگه و همه جا گلیم خودشو از آب می کشه بیرون. در خونه هم وقتی که با هم خوبیم روابط خوبی داریم. ولی تمام اینارو با بعضی از رفتاراش خراب می کنه. مخصوصا با بی احترامی و فحاشی.
من نظرم اینه که حتی اگه من کار اشتباهی کرده باشم راهش خشونت نیست. باید بشینیم و مشکل رو حل کنیم. ببینید مثلا ما سر یه مساله ای توافق نداریم. عکس العمل ایشون اینه که میگه دیگه تمام و تو به حرف من گوش نمیدی پس هیچ توافق دو طرفه ای قابل قبول نیست و این رو بصورت کینه در دلش نگه می داره و هرجا لازم باشه بعنوان بهانه ای برای خشونت بیشتر ازش استفاده می کنه. شوهر من سعی نمی کنه یه حد اعتدال و انعطافی رو داشته باشه و میگه یا حرف من باشه یا هیچی. نمی خواد با هم گفتگو کنیم و مسأله رو بصورت توافقی حل کنیم. در مقابل گفتگو هم بشدت موضع می گیره و احساس می کنه من از همون اول می خوام محکومش کنم. بخاطر همین از همون اول سعی می کنه منو محکوم کنه و نذاره هیچ حرفی بزنم.
در مورد پذیرش اگه من بخوام شوهرم رو همینجور که هست بپذیرم، باید تحقیرها و عصبانیت های گاه و بیگاهش رو که اغلب دلایل واقعا بی ارزش داره بپذیرم. اگه فرزندی هم بخوام داشته باشم باید بپذیرم که بچه هم در این فضا بزرگ بشه و در نوجوانی و جوانی هم با همچین پدر عصبی ای طرف باشه که اگر اشتباه حتی ناخواسته ای هم مرتکب بشه بشدت تنبیه بشه چه برسه به اشتباهات عمدی که در دوران نوجوانی و جوانی اجتناب ناپذیره. بذارین دو نمونه از عصبانیت هاش رو بگ که بدونید در چه موقعیت هایی عصبی میشه. مثلا من دو ساعت تمام کار کردم و خسته هستم و ایشون رو صدا زدم که برای انجام یه جابجایی وسیله به من کمک کنه. لازمه یکی از قطعات اون وسیله باز بشه. ایشون با کمال میل میاد و میخواد کمک کن. همون لحظه بمن میگه فرزانه برو پیچ گوشتی رو بیار. من ولو شدم روی مبل و خیلی خسته هستم. می گم خواهشا خودت بیار من خیلی خستم. در این لحظه همسرم بشدت قاطی می کنه وسیله رو هل میده و با عصبانیت چندتا فحش بمن میده : " بیشعور نفهم" و میره. میگه چی فک کردی این اصلا وظیفه من نیست که اینکارو انجام بدم. داری برام نازم می کنی میگم وسیله بیار. من در این شرایط هیچی نمیگم و آروم می مونم. پامیشم که وسیله رو خودم جابجا یا درست کنم. دوباره همونطور که از دور داره منو نگاه می کنه میگه :"نفهم تو نمی فهمی که اینو باید اینجوری بذاری؟" من میگم خودم درست می کنم لازم نیست بمن بگی چی درسته چی غلط. با گفتن این جمله بمن حمله می کنه و شروع می کنه دوباره به فحاشی و هل دادن: "کثافت آشغال لجن... گوسفند" (ببخشید عین فحش هارو میگم)
یا مثلا وقتی چیزی رو توضیح میده و من متوجه نمیشم بجای اینکه یه کم واضحتر توضیح بده عصبانی میشه و میگه تو انقد بیشعور و احمقی که متوجه نمیشی!
یا مثلا رفتیم در درمانگاه که من آمپول بزنم. میگم تزریقاتی این درمانگاه فک کنم خوب نیست. چون قبلا یکی دو نفر بهم گفتن. یه دفعه نگای من می کنه با عصبانیت و میگه حرف نزن میزنم توی دهنت ها!
جالبه بعدش هم بجای اینکه من قهر کنم خودش قهر می کنه و من باید برم عذرخواهی!!!
اینا چند نمونه از عصبانیت های گاه و بیگاه ایشون بود. حالا بماند که اگه دلیل موجهی هم داشته باشه و اشتباه عمدی یا غیر عمدی از من سر بزنه چه الم شنگه ای به پا می کنه.
من اونو دوست دارم چون شوهرمه و خاطرات و اوقات خوش هم باهم داشتیم. ولی واقعیتش نمی خوام این دوست داشتن باعث بشه من چشمم به واقعیت ها بسته بشه. پیش خودم میگم آیا ارزش داره بهر قیمتی این ازدواج ادامه پیدا کنه؟ خب خیلی از زنها این چیزهارو تحمل می کنن. آیا کار خوبی می کنن؟ آیا زندگی بعد از طلاق و تنهایی و مشکلاتی که تا آخر عمر همراه آدم خواهد بود بهتره یا تحمل این رفتارها..
خادم رضای عزیز
ممنون که برام نوشتی. یعنی به نظر تو ظرفیت من کمه؟ چطوریه؟
الهه عزیز پاسخ شما مفصله میام می نویسم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)