سلام دوستان
پوه پستتو دیدم رفتم تو حال و هوای دانشگاه... از یکطرف دلم تنگ شد از یک طرف هم وقتگیره و میترسم به پسرم آسیب برسه.
تازگی یکروز در هفته میرم سر کاراینجور آدم فعالیم
راستش اوایل کلا تو آسمونا بودم جوریکه به هیچکس نگفتم باورم نمیشد بهم زنگ زدن واس مصاحبه ای که پارسال فکنم حدود ابان داده بودم خواستنم البته جریان مال اوایل کرونا بود بعد دوباره گفتن به خاطر کرونا کار تعطیله تا یک ماه پیش که زنگ زدن بیام... فکر میکردم لطف خداست که به کار مورد علاقم اونم با این زمان کم و عالی همونی که میخوام برسم... یک ماهی که گذشت و من هرروزی که میخواستم برم سر کار از خدا میخواستم خودش به ذهنم و قلبم کمک کنه تا درست عمل کنم تااینکه همه چی ریخت زمین... انگار کل افکارم عین یک شکستنی افتاد و خورد شد...
همسرم گفت راستی فلانی ازم پرسید خانمت راضیه ازونجا من گفتم از کجا میدونه گفت بهت نگفتم من زنگ زدم گفتم اونجا بهت بگن قبول شدی...
حس بدم وصف ناپذیره حس ادمی که لایق نیست و جای افراد لایق رو گرفته...حس اینکه منی که پرچمدار عدالت بودم خودم چه کاری کردم و یک نفر که مستحق این شغل بودو محروم کردم...
اینقد حالم منقلب شد که همسرم با کلی توجیهات سعی میکرد منو آروم کنه
یکی از دوستان خوبم جریانو گفتم بهم گفت دوماهی کار کن و بعد به سرپرستتون بگو از کارم اگه راضی نیستین یک نفر دیگه جام بیارین اما اگه راضی بودن یعنی تو لایقش بودی... همسرم بفهمه که خیلی عصبانی میشه بخوام سراون کار نرم
بازم به خدا میسپارم خودش به سمت درست هدایتم کنه...







اینجور آدم فعالیم

علاقه مندی ها (Bookmarks)