سلامالهه جان.
امیدوارم بهتر شده باشی.
اینجوری برداشت کردم که میخوای کاری انجام بدی و حقی برای خودت قایلی که میخوای بگیری ولی تردید داری... و گویا هنوز اقدام عملی در موردش انجام ندادی.
نگفتی چیه جریان. ولی اگر تردید داری، بذار یکم زمان بگذره و ذهنت اروم تر بشه و از بیرون از فضای هیجانی در موردش تصمیم بگیر.
اگر بعد از مکث و تفکر منطقی بدون هیجان به این نتیجه رسیدی که باید انجامش بدی، انجام بده.
نه به کسی ظلم کن، نه به خودت.
اگر با کسی که در مورد مدنظر تخصص داره مشورت کنی هم خوبه.
میدونم خودت اینها رو میدونی. فقط خواستم منم توی این شرایط کنارت باشم
.................................................. ..
ارم عزیز، شما درست میگید...و میدونم این احتمالا از ضعف ایمان من و ضعف شناخت من از خداست.... اینکه از هیچی به اندازه اینکه از خدا چیزی بخوام، نمیترسم! تجربه بهم نشون داده هر وقت ازش چیزی خواسته باشم، و در اون راستا چیزی سر راهم قرار گرفته باشه، به حساب اینکه پاسخ خداست دلم خوش شده، ولی بعدش فهمیدم پاسخ نبوده، تله برای امتحان من بوده!!
واقعا ترجیح میدم هیچی ازش نخوام و فقط روی خودم حساب کنم. در حد زور و توان خودم ارزو داشته باشم نه در حد توان او !! میدونم که هر چی هم پیش بیاد حتما خدا داده، ولی حداقل میدونم مسوولیتش کاملا با خودمه و روی چیزی فراتر از خودم حساب نکرده ام و اعتماد نکرده ام که بعد اعتمادم نابود بشه !
شاید هم خیلی ضرر کنم از این نخواستن. ولی خواستن و اعتماد کردن و بعدش بفهمم با خواسته ام امتحان شده ام و انچه داده تله بوده، خیلی دردناک تر از هیچ چیزی نداشتنه.
همینجوری با خدا دوری و دوستی، راحت ترم. من کار خودمو انجام میدم. خدا هم هر کاری دلش میخواد بکنه. من دخالتی نمیکنم.
همین که دورادور قوانین و شگفتی ها و زیبایی های خلقت رو در حد خودم ببینم و به خاطرش یه جمله « دم خدا گرم چه باحال» از دلم رد بشه و تحسینش کنم، برام بسه.
باز هم ازت ممنونم ارم عزیز....
راستی اسم شما منو یاد شیراز میندازه. :)
.................................................. ...........
برادر کوچکم سه چهار سال پیش یه نامزدی کرد. بدون عقد... یادمه اصلا ته دلم حسم به اون وصلت خوب نبود!... اونا بعد یک سال یهو تصمیمشون عوض شد که دخترشونو راه دور نمیدن!... داداشم داشت کارهاشو برای انتقال شغلش و محل زندگی به شهر اونا انجام میداد... که اونا بی دلیل و کاملا ناگهان زدن زیر همه چی.....
داداشم خیلی غصه خورد...
چند ماه بعدش هم خیر عقد رسمی اون دختر خانم اومد.
ولی واقعا بعضی نشدنها رو باید خدا رو شکر کرد.
امشب مراسم بله برون داداشم بود.... با دختری خیلی فهمیده تر و با محبت تر، خانواده ای خیلی بهتر و با شخصیت تر، و ظاهری هر چند متفاوت ولی به همون نسبت زیبا..... و اینکه بر خلاف مورد قبل چقدر مهرش به دل هممون نشست از اول.
خدا رو شکر.
امیدوارم همیشه کنار هم با سلامتی و سعادت زندگی کنن.








علاقه مندی ها (Bookmarks)