سلام.
شمیم الزهرای عزیز، فقط چیزی ارزش تحمل سختی رو داره که باهاش خوشحال باشی. اونوقت سختی هاش هم شیرینه.
هر چیزی که باهاش خوشحال نیستی، خدا هم بهش راضی نیست.
................................
به شخصه اگر در شرایط شما بودم که ازدواج کرده بودم و فرزند داشتم، هرگز بیشتر از کارشناسی نمیخوندم.
منکر این نیستم که یک همسر و مادر باید فردیت خودش رو هم داشته باشه و خودش رو در صرفا فداکاری برای شوهر و فرزند تعریف نکنه. زن باید حتما حتما زمانی رو برای فقط شخص خودش و رسیدن به علایق خودش داشته باشه.
بنابراین اگر درس و ادامه تحصیل چیزیه که میتونی بگی عاشقش هستی و بهت انرژی مثبت و نشاط میده، ادامه بده.
ولی اگر چنین حسی به درس و تحصیل نداری، به نظر من به هیچ وجه بهش فکر هم نکن.
ببین علایق فردی خودت چی هست که روح و روانت رو شاداب میکنه. همن کارو انجام بده. شاید مثلا یه کار هنری، شرکت توی یه خیریه، شغل وکسب درامد و .... حس بهتر و معنای بهتری بهتون بده.
فقط باید با خودتون صادق باشید.
.
.
.
من خودم بحث درس، اخرین هدفم از شرکت در کنکور دکتری بود. و به نظرم در شرایط من تنها راه ممکن برای ایجاد شرایط اهداف اصلی که داشنم بود.
مثلا یکی از انگیزه های اصلیم برای اینکه کنکور دکتری بدم، این بود که تعران قبول شم و بتونم اونجا کار پیدا کنم....
ولی خب وقتی هم قبول شدم، و حتی اون شرایط ایجاد بشه، ولی لازمه که بالاخره درسها رو بخونم و پاس کنم. و گرنه خب پرتم میکنن بیرون و فرصت استفاده از خوابگاه برای سکونت و استفاده از این فرصت برای دنبال کار گشتن هم از دستم میره.
با این حال سعی کردم درسها رو سرسری هم نخونم و یادشون بگیرم. خب خود یادگیری هم لذت خودش رو داره برام. ولی خداییش فشار امتحان و سمینار و ..... خیلی فشار عصبی میاره.
من واقعا نصف موهام از ارشد به اینور سفید شد. البته ژنش رو هم داریم. ولی واقعا سرعت شدیدی گرفت سفید شدن موهام. یا مثلا خیلی کم تونستم به خواهر زاده هام برسم و از این بابت ناراحتم. حتی توی خونه هم کمتر از قبل فرصت و حوصله رسیدگی به کارهای خونه رو داشتم. نزدیکای امتحانا و سمینارها خیلی استرس دارم و بدون اینکه بخوام این لسترس توی رفتار و چهرم هم مشخصه و به دیگران فشار میاره.
مثلا این چند ماه، خیلی وقتا مامان میگه بهت گفتم فلان کار رو کن ولی اصلا متوجه نشدی.... یعنی واقعا حواسم حمع نیست و ذهنم همش توی دغدغه هامه و حواسم رو پرت کرده از متوجه محیطم بودن.
شنبه که داداشم از سر کار اومد تا منو دید گفت با حالت تعجب و خوشخالی گفت قیافت شبیه اوناییه که امتحان دادن... (نمیدونست من صبح امتحانو دادم). پرسیدم وا مگه چجوری ام؟ گفت چون حرکات ارومه . گفتم مگه وقتی امتحان دارم چجوری ام؟ گفت وقتایی که امتحان داری همه کارات، غذا خوردنت، مسواک زدنت، ظرف شستنت و همه کارات مثل کساییه که دستشویی دارن و دارن میترکن و ده نفر تو صف جلوشن و یهو هم میفهمه اب هم قطعه :)))
بعد مامانم هم ادامه داد اره، دیدی وقتی امتحان داره چجوری ظرف میشوره؟ تق و توق .... یا تا یه حرفی بهش میزنیم چجوری میگه بله؟ انگار دعواش میاد.
یعنی تازه متوجه شدم با اینکه از استرسم براشون حرفی نمیزنم، ولی چقدر توی رفتارم مشهوده و دیگران رو اذیت میکنه.
درسته هر چیزی سختی های خودش رو هم داره، ولی فقط وقتی این سختیا ارزش تحمل دارن که از اون کار واقعا لذت ببری و باهاش خوشحااال باشی.
امیدوارم حرفام به دردتون بخوره و در نهایت هر تصمیمی میگیرید خیر و صلاحتون توش باشه.








علاقه مندی ها (Bookmarks)