سلام
ممنون خانم سحر بهاری برای نظرتون
ولی من که نمی خوام از خونه فرار کنم...این هم خودش یه راه حل روانشناسیه که وقتی جایی ذهنتون آرام نیست از اونجا برید
مشکل من با خونوادم بر میگرده به دو تا تصمیم اساسی که خونوادم برام گرفتم که شرح کاملش دو صفحه جا می خواد ولی به طور خلاصه موقع انتخاب رشته دبیرستان در حالی که من کامپیوتر دوست داشتم من رو فرستادن رشته ریاضی و اینطوری درسم نابود شد...آخه به من چه که درس های شیمی و فیزیک و آمار و هندسه بخونم...که سه سال دبیرستان هر روز به خودم فوش میدادم که چرا اومدم این رشته ولی خب دبیرستان تموم شد...گفتم میرم سربازی دو سال رو تموم می کنم و دیگه بعدش آزادم هم می تونم به فکر یه رشته دانشگاهی خوب باشم هم پاسپورت دارم هم میتونم یه جایی استخدام بشم ولی حتی نذاشتن سربازی برم و گفتن بشین یه سال پشت کنکور باش که اون هم دریغ از یه دقیقه خوندن...این دو تا بزرگترین مشکل های من با خونوادمه و خب چیز های دیگه هم هست که اونا اینقدر بزرگ نیستن ولی خب اونا هم تاثیر دارن
ولی خب نمی تونم اون ها رو مقصر بدونم چون واقعا چیز بدی که از من نخواستن اما من نمی تونم باهاش کنار بیام چون چهار سال از عمرم تلف شده
در مورد هدف هم باید بگم من از اول به دو چیز علاقه داشتم...هنر و ورزش...هنر منظورم هر هنریه...چون عاشق ساخت چیز های جدیدم و هنر هم یعنی همین و همین الانشم بازی و انیمیشن می سازم که به عنوان سرگرمی خیلی باهاشون حال می کنم...وقتی هدف کامپیوترم نشد هدفمو تغییر دادم...گفتم میرم رشته موسیقی ولی اون هم خونوادم نذاشتن گفتن کار نداره و اصلا این کار ها مطرب بازیه اما اگه می خوای بری برو...از اون برو هایی که میگن نباید بری...هر چند خودمم دلم زیاد باهاش نبود واسه همین به این مورد زیاد کار ندارم...خلاصه بعد از این همه تمام تمرکزم رو گذاشتم روی اینکه برم مبارز آزاد بشم که دکتر آب پاکی رو ریخت رو دستم
اون شکستی که میگن باید بعدش بلند شی و دوباره شروع کنی اینه که مثلا من که می خوام مبارز بشم چند تا مسابقه ببازم ولی باز هم تمرین کنم تا ببرم نه اینکه کلا اینو بزارم کنار برم سراغ یه چیز دیگه








علاقه مندی ها (Bookmarks)