به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 9 از 17 نخستنخست 1234567891011121314151617 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 81 تا 90 , از مجموع 164
  1. #81
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    شنبه 25 بهمن 04 [ 23:11]
    تاریخ عضویت
    1393-12-20
    نوشته ها
    3,225
    امتیاز
    98,492
    سطح
    100
    Points: 98,492, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveSocialTagger First ClassVeteran50000 Experience Points
    تشکرها
    8,100

    تشکرشده 7,109 در 2,468 پست

    Rep Power
    0
    Array
    با سلام
    الحمد الله تاپیک رسید به صفحه نهم :)




    نکاتی که تو این تاپیک صحبت شد حداقل باید چند ماه کار کنید
    یعنی از درونتون شروع کنید ..
    آرامش را از درون شروع کنید و سپس به اطرافیانتون منتقل کنید ( همسرتون - اعضای خانواده و ..)
    اینکه هر روز رفتار شوهرتون را آنالیز کنید اون هم به صورت آنلاین ،، خوب نیست ( چند صفحه قبل تر هم خدمتتون گفتم )
    درسته خانم ها اگه صحبت کنند بهتر می تونند مشکلاتشون را حل کنند...این تا حدی قابل قبول هست ،،ولی به نظرم روش حل مسئله شما ایراد داره و باعث میشه خودتون اذیت بشید .
    در واقع این خود شما هستید که بیشتر به خودتون آسیب می زنید تا دیگران ،،
    ما آدم ها چون برنامه یکپارچه در مورد حل بحران های زندگیمون نداریم ، گرفتار میشیم و نمی تونیم اون را خوب مدیریت و حل کنیم
    ما از خودمون فراریم تا دیگران ،،



    به نظرم خیلی خوب میشه تمام آدم ها تغییر را اول از خودشون شروع کنند ،،
    از جانب خودتون شروع کنید - صبر داشته باشید و هر روز یه روزنه برید جلو
    امکان داره تو این مسیر تعالی اشکالاتی بوجود بیاد و نتیجه میل شما نره جلو ...ولی نا امید نشید و ادامه بدید
    اگه امروز یه روزنه رفتی جلو ..سه روز بعد دو روزنه رفتی عقب باز ادامه بده !




    شما ، یا باید تو این زندگی بمانید یا برید ،،
    پیشنهاد تالار همدردی هم تلاش برا بهینه کردن این زندگی ست
    این زندگی قطعا با نقاط مشترک شروع شده... ولی چرا اینجوری میشه ،دیگه به مدیریت همسران و مهارت های ارتباطیشون بستگی داره ،،
    در واقع تمام آدم ها مهمان سفره خودوشون هستند
    از خدا فقط خوبی ست .
    اگه قصد ماندن دارید تکنیک هایی که بچه در تاپیکتون گفتند را انجام بدید ( با مرور زمان )
    عضو انجمن آزاد هم هستید - از مدیر هم مشورت بگیرید .



    توکلتون به خدا باشه ونگران نتیجه کار نباشید
    تلاش خودتون را بکنید .



    نقل قول نوشته اصلی توسط ويولت نمایش پست ها
    منم كه دارم همش تو گذشته شنا ميكنم
    به نظرم تمام مشکلات ما آدم ها به خاطر همینه ،،یعنی زنده کردن خاطرات گذشته و ترس از آینده
    یه کتاب هست به نام نیروی حال ( از اکهارت تول )
    وقت بذارید مطالعه داشته باشید .


    در پناه خدا.


    ​​
    ویرایش توسط باغبان : یکشنبه 21 اردیبهشت 99 در ساعت 17:13

  2. 2 کاربر از پست مفید باغبان تشکرکرده اند .

    gholam1234 (یکشنبه 21 اردیبهشت 99), ويولت (یکشنبه 21 اردیبهشت 99)

  3. #82
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 05 اسفند 99 [ 13:30]
    تاریخ عضویت
    1399-1-25
    نوشته ها
    93
    امتیاز
    3,200
    سطح
    34
    Points: 3,200, Level: 34
    Level completed: 50%, Points required for next Level: 150
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    60

    تشکرشده 40 در 28 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام بزارين بگم كه همسرم لياقت محبت خالصانه منو نداشته اينو مينويسم كه هيچوقت حرفاي امشبش يادم نره متاسفم واسه خودم و انتخابي كه ١٢سال پيش كردم من كه هنوز همون آدمم اون كجا رفت نميدونم حتما خدايي هست دل شكستم رو به اون ميسپرم

  4. کاربر روبرو از پست مفید ويولت تشکرکرده است .

    gholam1234 (دوشنبه 22 اردیبهشت 99)

  5. #83
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 04 آبان 04 [ 14:51]
    تاریخ عضویت
    1398-6-08
    نوشته ها
    1,079
    امتیاز
    25,181
    سطح
    95
    Points: 25,181, Level: 95
    Level completed: 84%, Points required for next Level: 169
    Overall activity: 4.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    1,702

    تشکرشده 2,261 در 917 پست

    Rep Power
    226
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط ويولت نمایش پست ها
    سلام بزارين بگم كه همسرم لياقت محبت خالصانه منو نداشته اينو مينويسم كه هيچوقت حرفاي امشبش يادم نره متاسفم واسه خودم و انتخابي كه ١٢سال پيش كردم من كه هنوز همون آدمم اون كجا رفت نميدونم حتما خدايي هست دل شكستم رو به اون ميسپرم
    میتونین بیشتر توضیح بدین چه اتفاقی افتاد؟ واقعا متاسفم که اینجوری شده.

  6. 2 کاربر از پست مفید gholam1234 تشکرکرده اند .

    Shivaaaa (دوشنبه 22 اردیبهشت 99), ويولت (شنبه 27 اردیبهشت 99)

  7. #84
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 05 اسفند 99 [ 13:30]
    تاریخ عضویت
    1399-1-25
    نوشته ها
    93
    امتیاز
    3,200
    سطح
    34
    Points: 3,200, Level: 34
    Level completed: 50%, Points required for next Level: 150
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    60

    تشکرشده 40 در 28 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام
    من خوشحالم اينجا هست عيب نداره باقيش اين چند روز نيومدم چون حوصله نداشتم واقعا
    اولش اينكه پدرم با پدر شوهرم صحبت كرد اين يه طرف قضيه بود كه گفتم براتون دو سه روز بعدش شوهر دوستم كه با خودشم رفاقت داره بدون كه هماهنگ كنه يه قرار گذاشت و ارن شب من رفتم بيرون اون بتونه صحبت كنه اون به من يه سري توضيحات داد كه اين حرفارو زده و در نهايت گفته بهش كه بهرحال ادما بهم خو ميكنن و شايد فاصله كمك كنه به هم باز فرصت بدين و اينا همسرم پاسخش اين بوده كه شايد ولي چشمم اب نميخوره اون شب من خيلي از حرفايي كه در مورد من به دوستمون زد ناراحت شدم و اومدم اينو اينجا ابراز كردم ميدونين من اينارو به نحوي شنيده بودم ولي واقعا يعني نبايد ببينه اين حرفارو به كي ميزنه خيلي خجالت كشيدم در مورد مشكلات من صحبت كرده و اينكه اره من سوختم و ساختم تو اين زندگي ....بيخيال
    بعد دوستمون گفت اين تصميم داره امشب بره تهران ده روز كه من اصن نمدونستم شب كه اومدم خونسون مهموني بود چون خواهرش از شهر ديگه اومده من رفتم خونمون حتي خواهر بزرگترش زنگ زد خودشم اونجا بود كه نمياي پايين گفتم حالم خوب نيست نه واقعا هم نمتونستم بشينم يه جا همش اشك ميومد از چشام بعدم همسرم اومد چمدونش رو بست كليم سر صدا مرد كه حلب توجه كنه منم گفتم كجا گفت تهران گفتم براي كي گفت ده روز ديگه حرفي نزدم...
    تو اين ٤ ٥روزم من يا بادوستامم يا سرگرم كار يا پيش مامانم سرسنگينم هم با خودش هم خونوادش يه بار زنگ زد خبر بگيره سلام كجايي خونه نبودي!!منم گفتم اره پيش مامانمم گفتم خوب اين يه بار زنگيد حالا من زنگ بزنم فرداييش همش جواب سر بالا و به سردي اصلا پشيمون شدم از زنگ زدن به خودم گفتم به اين رفتاراش دل نبندم چون تمام اين دو ماه رو همينطور شل كن سفت كن داشته بعد خونوادش زنگ زدن بيا افطاري كه من نبودم فرداييش خواهرش گفت دعوتي رفتم خونشون عروس جديد و خواهر و دوماد و پدر و مادر منم كه تنها اونجا يه دور زنگ زد تماس تصويري با همه صحبت كرد اتاقش رو نشون داد بعد گفت فقط سالادالويه خورده مامان جونش دلش غنج رفت گفت الهي!والله انقدر طبيعي و عادي انگار نه انگار اگه من حتي نمي پرسيدم كجا در واقع نمدونستم داره ميره خلاصه اينكه حرف زدن و باباشم حرف زد من فهميدم كلي اطلاعات داره وقتي قطع كرديم جاريم پرسيد مگه ميخواد بمونه منم گفتم چه ميدونم بابا گفت عجب اعصابي داره!من واقعا احساس غريبي ميكردم تو جمع حس ميكردم بودنم اونجا مسخرس وقتي شوهرم منو انداخته كنار ولي بخاطر همون سياست كار و حفظ احترامات رفتم جالب اينجاس كه اطلاعات كه من به شوهرم يا به مادرش ميدم رو اينا بهم ميگن يعني مامانش يه جور جاسوس ناخواسته شده مثلا اقا از صبح خبر منو نداشته يه جمله كوچيك در مورد محل كارم شده تو اس ام اس غروب مامانش كه زنگ ميزنه ميدونسته ميگه كارت رو انجام دادي عصبي ميشم اينور ننه من غريبم!اونورم خبر چيني
    من نمدونم تو اين شرايط چطور بايد رفتار كنم بعد اين ده روز اگه خواست بمونه يه مدت دوباره بره چطور مثلا بي محلي كنم كم محلي چطورتا چه حد بهرحال نمخوام ناز بكشم يا بگم اصلا مهم نيست برام راستش من دارم اينطور فكر ميكنم اگه اون منو بخواد فقط اين زندگي ارزش داره نمخوام شان خودم رو بيارم پايين در حدي كه خجالت زده خودم باشم از سحر خانوم كه از اول تاپيك همراهيم كردن و باقي دوستان گل ميخوام راهنمايي بفرمايند
    ویرایش توسط ويولت : شنبه 27 اردیبهشت 99 در ساعت 12:16

  8. #85
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    شنبه 14 بهمن 02 [ 11:21]
    تاریخ عضویت
    1398-4-16
    نوشته ها
    1,559
    امتیاز
    27,432
    سطح
    98
    Points: 27,432, Level: 98
    Level completed: 9%, Points required for next Level: 918
    Overall activity: 99.0%
    دستاوردها:
    OverdriveVeteranTagger Second Class25000 Experience Points
    تشکرها
    1,379

    تشکرشده 2,656 در 1,207 پست

    Rep Power
    294
    Array
    سلام

    شوهر دوست شما چطور متوجه ی این مسئله بین شما و همسرتون شد؟

    درباره کارهاتون و اطلاعاتی که دیگران به همسرتون میدن بهتر هست خیلی صحبت نکنین و اطلاعات ندین تا همسرتون خودش مجبور بشه با شما تماس بگیره و حال و احوال کنه و مسئولیت پذیریش درقبال شما تقویت بشه. همین اجبار به تماس باعث میشه این ارتباط حفظ بشه و از حال شما مطلع باشه.




  9. کاربر روبرو از پست مفید سحر بهاری تشکرکرده است .

    ويولت (شنبه 27 اردیبهشت 99)

  10. #86
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 05 اسفند 99 [ 13:30]
    تاریخ عضویت
    1399-1-25
    نوشته ها
    93
    امتیاز
    3,200
    سطح
    34
    Points: 3,200, Level: 34
    Level completed: 50%, Points required for next Level: 150
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    60

    تشکرشده 40 در 28 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط سحر بهاری نمایش پست ها
    سلام

    شوهر دوست شما چطور متوجه ی این مسئله بین شما و همسرتون شد؟

    درباره کارهاتون و اطلاعاتی که دیگران به همسرتون میدن بهتر هست خیلی صحبت نکنین و اطلاعات ندین تا همسرتون خودش مجبور بشه با شما تماس بگیره و حال و احوال کنه و مسئولیت پذیریش درقبال شما تقویت بشه. همین اجبار به تماس باعث میشه این ارتباط حفظ بشه و از حال شما مطلع باشه.



    سلام سحر خانوم خوشحالم از شما پاسخ گرفتم ، از خيلي وقت پيش متوجه شدن اونم از طريق خودم با دوستم كه صحبت كردم گفت ميخواي با اونم يه مشورتي كنم منم گفتم بهش داستان رو ولي هميشه ميگفتم نيفته جلو و حرفي بزنه واي اونروز چون ديد ماجرا كش پيدا كرده خودش زنگيده بود
    اخه ما اصلا حرف نميزنيم كه اون وادار شه زنگي پيامي هيچي حالا بازم سعي ميكنم نمم چه خبره ولي خدايي من خودم هيچوقت تا كسي نپرسه اصلا حرف نميزنم اونا همش ميپرسن خوب كجا رفتي كجا بودي ....

  11. کاربر روبرو از پست مفید ويولت تشکرکرده است .

    سحر بهاری (شنبه 27 اردیبهشت 99)

  12. #87
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    شنبه 14 بهمن 02 [ 11:21]
    تاریخ عضویت
    1398-4-16
    نوشته ها
    1,559
    امتیاز
    27,432
    سطح
    98
    Points: 27,432, Level: 98
    Level completed: 9%, Points required for next Level: 918
    Overall activity: 99.0%
    دستاوردها:
    OverdriveVeteranTagger Second Class25000 Experience Points
    تشکرها
    1,379

    تشکرشده 2,656 در 1,207 پست

    Rep Power
    294
    Array
    لطف دارین

    ویولت عزیز شما مثل سایر بخش ها باید این گفتگوها با دیگران رو هم مدیریت کنین. اونها وقتی از شادی ها و غم هاتون بدونن این فرصت رو پیدا میکنن دخالت کنن و در نتیجه ممکن هست شما بعضی رفتارها یا حرف ها آزارتون بده .

    برای مورد بعدی میپرسن کجا بودی؟ با کی بودی؟ چی شد؟ چی خریدی؟

    * مادر جان/ پدر جان و ... ببخشید الان عجله دارم، مثلا باید به غذام سر بزنم، لباسشویی زدم باید برم و ... بعدا میبینمتون. از طرفی سعی کنین جزئیات رو نگین، اجازه بدین تا حرفی باقی بماند برای پرسش همسرتون و عدم دخالت دیگران.

    همین که همسرتون تماس گرفته بسیار خوب هست. ( برای مدیریت این روزها هم طبق پست های قبل عمل کنین. )

    شما کاری های زیادی برای انجام دادن دارین... خواندن کتاب، مقالات و بالا بردن آگاهی ها، گردگیری منزل و ... سرگرم بشین.‌





  13. کاربر روبرو از پست مفید سحر بهاری تشکرکرده است .

    ويولت (یکشنبه 28 اردیبهشت 99)

  14. #88
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 05 اسفند 99 [ 13:30]
    تاریخ عضویت
    1399-1-25
    نوشته ها
    93
    امتیاز
    3,200
    سطح
    34
    Points: 3,200, Level: 34
    Level completed: 50%, Points required for next Level: 150
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    60

    تشکرشده 40 در 28 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام باز من اومدم !بخدا نمدونم چي كاركنم به وسواس افتادم كه كار صحيح چيه نگاه كنيد من بخاطر كارم يه سري ديتا و اطلاعات تو لپ تاپ همسرم دارم اما براي اينكه اينطور برداشت نكنه كه بخاطر اونها زنگ زدم چون خيلي سر سنگينيم احوالپرسي هم كمه نه زنگ ميزنم نه پيامي كه يه وقت دوباره بگه فقط كار داره خبرم رو ميگيره ....مامانش امروز زنگ زده كه كجايي بيروني دوباره سوال جواب منم سعي كردم اين رو بر عكس كنم كه خوب شما چه خبر و نمدونم از خواهر شوهرم پرسيدم كه تا كي هست بعد يهو گفت امروز زنگ زده شوهرم كه يه بار اون زنگ زده تو ديگه زنگ نزدي من گفتم منم فرداي اونروز زنگ زدم گفتم الان اون رفته من زنگ بزنم !بعد گفت براي تفريح كه نرفته رفته كار كنه!!!تو زنگ بزن بهش تو زنگ بزن منم دال آورده بودم گفتم باشه باشه چشم كه اين مكالمه تموم شه !
    درك ميكنم مادرشه و حالا پا درميونيه نيتش ولي واقعا ناراحتم به جاي كه پسرش رو دعوا كنه خيلي جالب با كلمات بازي ميكنه ببينيد دوست دارمخيلي منطقي بهش بگم مادر من شما كه ديدين من باهاش حرف زدم وقت مشاوره گرفتم به زور رفتيم حتي خواهش كردم التماس پرخاش بعد منو رها كرد بدون تعهد بدون ذره اي حس مسئوليت و احساس نه زنگي خبر آخه از من چه انتظاري دارين؟ايا واقعا به نيت كار رفته خودش كه ميگفت تصميم گرفته جدا باشه غير اينه؟باشه بخواين من باز زنگ ميزنم ولي بايد اونم روي خوش نشون بده !
    مامانش انتظار داره من كوچيك كنم خودم رو يه بار اومد گفت التماسش كردي خواهشش كردي نمدونم به پاش افتادي !اين كارا ارزش داره اگه قراره انقدر خوار و خفيف شم از درون ترجيح ميدم خودخوري كنم نكنم هر چند اوايل كردم نتيجه اشم ناز بيشتر بود!الانم واقعا نمدونم تروخدا يكم بيشتر جواب بدين اگه ميخونيد در سايه نباشيد

  15. #89
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    شنبه 14 بهمن 02 [ 11:21]
    تاریخ عضویت
    1398-4-16
    نوشته ها
    1,559
    امتیاز
    27,432
    سطح
    98
    Points: 27,432, Level: 98
    Level completed: 9%, Points required for next Level: 918
    Overall activity: 99.0%
    دستاوردها:
    OverdriveVeteranTagger Second Class25000 Experience Points
    تشکرها
    1,379

    تشکرشده 2,656 در 1,207 پست

    Rep Power
    294
    Array

    اگر نیاز به اطلاعاتت داری میتونی پیامک بدی.

    _ سلام عزیزم ، حالت چطوره؟

    _ یکسری اطلاعات ( فلان چیزها ) روی لپ تاپت دارم که برای کارم در اسرع وقت نیازشون دارم، وقتت آزاد شد اطلاع بده. مراقب خودت باش فعلا


    نقل قول نوشته اصلی توسط ويولت نمایش پست ها
    از خواهر شوهرم پرسيدم كه تا كي هست.
    مگر یکبار از خودش نپرسیدین؟


    نقل قول نوشته اصلی توسط ويولت نمایش پست ها
    همسرم اومد چمدونش رو بست كليم سر صدا مرد كه حلب توجه كنه منم گفتم كجا گفت تهران گفتم براي كي گفت ده روز ديگه حرفي نزدم... .

  16. #90
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 05 اسفند 99 [ 13:30]
    تاریخ عضویت
    1399-1-25
    نوشته ها
    93
    امتیاز
    3,200
    سطح
    34
    Points: 3,200, Level: 34
    Level completed: 50%, Points required for next Level: 150
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    60

    تشکرشده 40 در 28 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط سحر بهاری نمایش پست ها

    اگر نیاز به اطلاعاتت داری میتونی پیامک بدی.

    _ سلام عزیزم ، حالت چطوره؟

    _ یکسری اطلاعات ( فلان چیزها ) روی لپ تاپت دارم که برای کارم در اسرع وقت نیازشون دارم، وقتت آزاد شد اطلاع بده. مراقب خودت باش فعلا




    مگر یکبار از خودش نپرسیدین؟




    سلام مرسي نه درست متوجه نشدين چون خواهر شوهر كوچيكم اومده مسافرت اينجا پرسيدم اون تا كي هست !
    براي بقيه راه حل ندارين؟با اين حرفاي مامانش زنگ بزنم؟؟والله نمدونم زنگ بزنم مثلا لحنم چطور باشه گرم سرد كنجكاو بي تفاوت .....؟يا نزنگم كلا برا اطلاعات يه بار پيام داد گفتم ندارم ولي مطمينم اون داره


 
صفحه 9 از 17 نخستنخست 1234567891011121314151617 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 06:39 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.