به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 55

Threaded View

  1. #11
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 06 تیر 02 [ 18:30]
    تاریخ عضویت
    1389-10-26
    نوشته ها
    101
    امتیاز
    10,730
    سطح
    68
    Points: 10,730, Level: 68
    Level completed: 70%, Points required for next Level: 120
    Overall activity: 50.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    197

    تشکرشده 342 در 91 پست

    Rep Power
    34
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط خانم مهندس نمایش پست ها
    سلام. خواستید راجع به تحولمون توی زندگی و عاملی که باعثش شده بنویسیم. من تا یه جایی، خیلی سعی میکردم طبق استانداردایی که از طرق مختلف، خونواده و مدرسه و دین و عرف و... بهم القا کرده بودن زندگی کنم. انصافا موفق هم بودم و همشون رو به بهترین شکل ممکن اجرا میکردم، در حدی که هر جا بین فامیل و دوست و آشنا راجع به هر موضوعی تو هر زمینه ای بحث پیش میومد، قطعا مثال منو میزدن و منو برای بقیه الگو میذاشتن. تا اینکه یه روزی، یه جایی، بدون اینکه روحم خبردار باشه، فقط محض اینکه همون استانداردا رو رعایت کرده باشم، افتادم وسط یه چالش بزرگ. البته خود موضوع چالش چیز مهمی نبود. ممکنه برای خیلیا پیش بیاد و حتی خیلیا تو طول زندگیشون همچین چیزی رو تحمل کرده باشن، اما برای من خیلی سنگین تموم شد. چون صااااف رفت همه باورهامو و چیزهایی که بهشون ایمان داشتم رو نشونه گرفت و همه رو نابود کرد.
    تا یه مدتی کلا از خواب و خوراک افتادم، مریض شدم، افسرده شدم، همه هم سرزنشم میکردن که تو چقدر کم تحملی! حالا مگه چی شده؟ بقیه مشکلات بدتر و سخت تری دارن اینجوری نمیکنن که تو میکنی! اما هیچ کدوم از درون من خبر نداشتن که چه بلبشویی به پا شده! اینکه هیچی دیگه سر جاش نیست و همه چی به هم ریخته، اینکه اعتمادم به هر چیزی که تا اون موقع بهش باور داشتم پودر شده بود رفته بود رو هوا....
    سخت بود خیلیییی. اما الان به شدت راضیم! اونقدر راضی، که هر روز خدا رو شکر میکنم برای اون اتفاق. اتفاقی که نقطه عطف زندگیم بود و باعث شد همه اون باورهای به دردنخورمو بریزم دور و با یه واقعیت قشنگی روبرو بشم که اصلا در وصف نمیگنجه که کسی بخواد بیانش کنه! از اون موقع تا حالا نهالی تو وجودم کاشته شده که هنوزم داره رشد میکنه و شاخ و برگ میده و هر روز دارم بیشتر احساس شادی، عشق، موفقیت و قدرت رو تجربه میکنم. الان بیشتر از اینکه بخوام استانداردای بقیه رو رعایت کنم، استانداردای خودمو دارم. شاید مثل قبل مورد تایید همه نباشم، اما عوضش رفتار بقیه باهام خیلی بهتر شده و دارم عشق و شادی و خوشبختی رو تجربه میکنم و زندگی الانم خییییلی باحال تر و بهتره
    حالا درسایی که توی اون بازه گرفتم رو، بعضیاشو که فکر میکنم بشه با کلمات مفهومشون رو رسوند، اینجا بیان میکنم:
    ۱- من فکر میکردم هر کس خوب باشه، خوبی میبینه و هر کس بد باشه بدی. در صورتی که اصلا درست نیست! شما ممکنه با خلوص نیت و محض رضای خدا به بقیه کمک کنی، اما وقتی خودت نیاز به کمک داشتی از بقیه آبی گرم نشه که هیچ، حتی ازشون رکب بخوری!
    ۲- من فکر میکردم تحت هیچ شرایطی نباید آدم غرور داشته باشه. باید همیشه متواضع بود. اینجوری شد که تبدیل شده بودم به طعمه ای برای اونایی که تو زندگیاشون ناکام مونده بودن و میخواستن عقده هاشون رو سر من خالی کنن. اشتباه من بود، فروتنی خوبه، اما یه جاهایی لازمه آدم ارزش خودش و تلاش هایی که برای زندگیش کرده رو بهتر بدونه و با فروتنی بیجا، به بقیه برای عقده گشاییاشون میدون نده.
    ۳- آدما لزوما چیزی که تو میگی رو نمیشنون، در بیشتر مواقع چیزی رو میشنون که خودشون میخوان! در بعضی موارد عمدی هست و فقط به خاطر اینه که خشمشون رو سر شما خالی کنن، اما بیشتر وقتا به خاطر اینه که آدما طبق تجربیات و درکی که از یه موضوع دارن، بهش مفهوم میدن توی ذهنشون. مثلا ممکنه گل سرخ از نظر شما نماد لطافت و عشق باشه، از نظر یکی دیگه نماد سطحی بودن، فریب دادن و بی بند و باری. چرا؟ چون اون بنده خدا یا با یه گل سرخ فریب خورده و آسیب دیده یا شاهد این اتفاق برای شخص دیگه ای بوده، اما شما برعکس، با گل سرخ عشق و محبت رو تجربه کردید. پس وقتی در یه کلمه ساده اینقدر اختلاف نظر و دیدگاه هست، انتظار نداشته باشید از طرف بقیه درک و فهمیده بشید!
    ۴- دنیایی که بیرون از خودت داری میبینی و تجربه میکنی، تجلی دنیای درون خودته. مثلا اگر عزت نفس نداشته باشی و مرزبندیات ضعیف باشه، قطعا مورد سواستفاده قرار میگیری. حالا اون فرد سواستفاده گر ممکنه یه غریبه باشه، ممکنه دوستت باشه، ممکنه همسرت باشه یا حتی پدر و مادرت! پس به جای اینکه بگی آدما بد و غیرقابل اعتمادن، خودتو اصلاح کن. وقتی مرزبندی قوی و خوبی داشته باشی و عزت نفستو بالا برده باشی، خطرناک ترین آدما هم نمیتونن سر سوزنی بهت آسیب بزنن، اما اگر اینطور نباشی، تو امن ترین جای دنیا هم آسیب میبینی.
    ۵- تا کسی ازت کمک نخواسته، سعی نکن بهش کمک کنی! شاید اون آدم قراره توی یه چالشی قرار بگیره و یه درس مهمی بگیره. اگه شما جلوشو بگیرید، یه جای دیگه توی یه چالش بزرگ تر، ضربه بدتری میخوره. به قول معروف، از چاله درش بیارید بندازیدش تو چاه! اگرم طرف به حرفتون گوش نده و کار خودشو‌ بکنه، شما الکی وقت و انرژیتون رو هدر دادید و حتی ازتون قدرشناسی هم نشده! مثلا یه بار یکی از نزدیکانم میخواست کاری رو بکنه، هر چی بهش میگفتم نکن گوش نمیداد میگفت نه اینجوری نیست که تو میگی. خلاصه اون کارو کرد و بعدش پشیمون شد اومد گفت فلان شده و بهمان شده. گفتم دیدی بهت گفتم این فلان مشکلو داره! یهو چشاش گرد شد و گفت نه، کی گفتی؟ تو که میدونستی چرا نگفتی؟؟؟ خلاصه اینکه یه چیزیم بدهکار شدیم :/ البته کمک کردن اصلا بد نیست، اما زمانی خوب و تاثیرگذاره که طرف خودش بخواد و بیاد درخواست کمک کنه.
    اینایی که گفتم، نکات کوچیکی بودن که علی رغم اینکه بی اهمیت به نظر میان، اما خیلی مهم هستن و خیلیا شاید بدوننشون ، اما اجراشون نمیکنن و همین عامل بیشتر مشکلات بزرگ تر و مهم تر توی زندگیه.
    چیزی که خودم جدیدا باهاش خیلی درگیرم، میل شدیدم برای حامی شدن برای بقیس. حامی بودن یه جاهایی خوبه اما زیاده روی توش آسیب زنندس. همه ما انسانیم با تواناییا و زندگیای منحصر به فرد. اگر یه نفر تونست به تنهایی گنج زندگیشو پیدا کنه و غنی بشه از موهبت زندگی، قطعا نفر دوم هم میتونه و نیاز به فداکاری و حامی گری کسی نیست.
    و نکته آخر اینکه، ما آدما حواسمون به همه کس و همه چیز هست جز خودمون! اگر اینو برعکسش کنیم مشکلی باقی نمیمونه که بخوایم حلش کنیم:) یکی از ارزشمندترین تصمیماتم این بود که همیشه حواسم به خودم و رفتارم و افکارم و چیزی که بهش تمایل دارم باشه. ببینم از کجا میان؟ آیا واقعا یه جای خوب و درست ریشه دووندن یا ریشه شون توی تفاله ها و پسمونده های تجربه های بد قبلیمه؟
    سلام
    این تحولی که براتون رخ داده رو به شدت قبول دارم. به این معنی که من هم تا پیش از اینکه روی خیلی چیزها علامت سوال بگذارم اصلا متوجه نبودم که خیلی از باورها و به قول شما استانداردهای زندگی من عاریتی ان! یعنی اصلا متعلق به من نیستن. با اینکه من روی خیلی از اونها به شدت سفت و سخت ایستاده بودم! گویی از چیزی نگهبانی کنی با این تصور که بخشی از ان چیز از ان توست اما بعد ببینی هیچ از ان تو نیست!
    یک عاملی که خیلی در این تغییر نگرش من نقش داشت مطالعه اثار کسانی بود که پیش از ان از نظر من در تضاد کامل با ارای پیشین خودم بودند (پیشتر من هیچ گاه مستقیم اثار انان را ندیده بودم صرفا براساس شنیده های با واسطه قضاوت میکردم).
    خیلی دوست داشتم بیشتر درباره مساله جالبی که مطرح کردید بنویسم و بخش هایی از مطلب شما رو هم با دوستان مورد بحث قرار بدیم اما برای اینکه این تاپیک هم به سرنوشت تاپیکی که همین چند وقت پیش مسدود شد گرفتار نشه زبان به کام میگیرم!

  2. 4 کاربر از پست مفید محمد89 تشکرکرده اند .

    gholam1234 (سه شنبه 02 اردیبهشت 99), miss seven (یکشنبه 12 آبان 98), اثر راشومون (یکشنبه 12 آبان 98), خانم مهندس (پنجشنبه 16 آبان 98)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 11:46 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.