درست می فرمایید. من اول باید ببینم چه احساسی می کنم وقتی این حجم از تماس و رفت و آمد رو می بینم. می تونم احساسم رو توی موارد زیر خلاصه کنم.
1- نگرانی: از اینکه عده ای عادت کنند همیشه در جریان ریز و درشت زندگی ما باشن. اینکه الان دقیقا کجا هستیم؟ نهار چی خوردیم؟ مهمونامون ساعت چند رفتن؟ خودمون ساعت چند از فلان جا برگشتیم و ... توی گذشته، اینجور موارد برای ما مشکلاتی رو بوجود آورده و من از آینده هم می ترسم. من نمی گم هیچ تعریفی از اتفاقات زندگی نشه. ولی بیان جزییات اونم همیشه به نظر من نگران کننده است. بعنوان مثال من بخاطر یه مشکلی همراه همسرم به دکتر رفتیم. من نمی خواستم هیچکدوم از خانواده ها از این جریان دکتر رفتن و ... مطلع بشن. ولی خانواده همسرم انقد زنگ زدن که به قول خودش مجبور شد بگه که کجا هستیم و جزییات مشکل من هم چی هست . و وقتی گفتم چرا گفتی جوابش این بود که من که نمی تونم دروغ بگم!
من می ترسم که این ارتباط و صداقت بیش از حد در آینده هم دردسر ساز بشه.
2- احساس عصبانیت می کنم که چرا همسر من انقدر روی عادات اشتباه خانوادش متعصبه. منظورم از عادات اشتباه یکیش همین تماس های مکرر هست که اعضای خانواده مخصوصا مادرش به اون دچارن. همه فامیلهاشون این موضوع رو می دونن و گاهی در حضور خودشون به طعنه و استهزا می گن که شما گوشی تلفن از دستتون نمی افته مخصوصا در مورد مادر همسرم.
3- عصبانیت برای اینکه وقتی با هم هستیم و طولانی مدت و مکرر با تلفن حرف میزنه من احساس می کنم بهم بی احترامی میشه.
راستش الان که اینارو نوشتم خودمم یه مقدار روشنتر شدم. البته این موردو اضافه کنم که وقتی رابطه خیلی خوبی باهم داریم حساسیت من کمتر میشه. و برعکس...
اینکه باهاش صحبت کنم با ملایمت اینو امتحان کردم و اون عصبانی شده و خیلی رک بهم میگه که ربطی به تو نداره.









علاقه مندی ها (Bookmarks)