سلام ممنونم دوستان
ببخشید که پستم بار منفی داشت و با هیجان و احساسات اون رو نوشته بودم وقتی که واقعا ناراحت و رنجیده بودم خودم میخواستم راحت باشم.چون وقتی که حرص و جوشم میره دیگه نمیتونم بیام از مشکلاتم بنویسمچون بلافاصله هربار بعد از ناراحتی همسرم جوری رفتار میکنه و مهربان میشه که یادم میره و دوست ندارم درباره اش و درباره مشکلاتی که داریم بنویسم .اون اصلا نمیزاره ناراحت بمونم میخندونه و شوخی میکنه و من میخندم سطحی ازش میگذره و فکر میکنه تموم شد در حالی که نشده.
Cry عزیز ممنونم بابت پستت و نکات خوبت حتما نیاز به مشاوره دارم ولی فعلا وقت نذاشتم مشکلات و مسایلم رو جمع بندی و دسته بندی کنم .مخصوصا که الان مشغول پایان نامه ام و تا تمام نکنم فکرمو اشفته میکنه.Mvaz ممنون برای شعرت :)میشل عزیزم خوشحالم که خوبی و همسرت رو دوست داریراستش من قبل ازدواج خیلی برام مهم بود که عاشق همسرم باشم و از دیدن و شنیدنش لذت ببرم ولی فکر کنم خدا دعای من رو چند برابر بیشتر اجابت کرد ....من عاشقش بودم ولی واقعا کنترلش برام سخت بود الان خیلی صبور تر شدم و حسم رو بهش کنترل کردم .فکر میکنم اگر حس دوست داشتن معمولی باشه موفق تری و اذیت نمیشی.امیدوارم بتونم ذهنمو منظم کنم و مشاوره بگیرم .راستی دختر مهربون ازدواجت رو تبریک میگم :)








علاقه مندی ها (Bookmarks)