سلام دوستان
من چون نمیتونم بیشتر از سه پست توی یه روز بذارم(محدودیت سایت هست مثل اینکه)
جواب همه رو توی یه پست میدم.
جناب خادم رضا، من هم میدونم که زندگی یه موهبتی هست از طرف خدا، اما آدم یه زمانی توی شرایطی قرار میگیره که هر جا میره به بن بست میخوره، مثل موندن توی باتلاقه، دست و پا میزنی ولی بیرون نمیای و آخرش تصمیم میگیری همونجا بشینی که تا ته بری توی باتلاق.
یه زمانی هست که هر شب توی تاریکی گریه میکنی و از خدا کمک میخوای ولی بازم میبینی ندای نمیاد، یه وقتی میاد که دیگه مثل یه مرده متحرک بین بقیه آدمها راه میری، نه رنگ آسمان آبی نشاط بهت میده نه سبزی برگ درختان. توی اتوبوس نشستی سرتو گذاشتی روی پنجره و به یه نقطه خیره شدی تا آخر راه و توی ذهنت طوفانی از ناامیدی هست.
آیا همه ی این احوالات من تقصیر من بوده؟ من پسر شادی بودم، یعنی موجبات شادی بوده برام قبلنا، مثل دوستام(که البته هنوز با بعضیاشونم حالم خوبه). الان میبینم که همه چیز جلوی من داره خراب میشه، ولی هیچ انگیزه ای ندارم برای جلوگیری ازش. یعنی انگار قفل شدم...
سلام جناب Mvaz
آره به خدا اینایی که میگی نقل مجالس بحث های من با بعضی از دوستام بود، در مورد فلسفه زندگی، خدا، اختیار، عظمت انسان و هزاران بحث دیگه ساعتها سر و کله میزدیماما الان همه ش برام بی معنی شده.
دیگه نمیخوام آدم بزرگی باشم، نمیخوام جهان رو تغییر بدم نمیخوام فکر کنم منم اومدم این دنیا که مرد زندگی یه نفر دیگه باشم.
احساس میکنم یه موجود بی ارزشم توی این جهان که عمرشو داره هدر میده
.
.
.
قبلنا از اینکه عشقم رو از دست دادم خیلی شدید ناراحت شدم، الان فکر میکنم که چی؟ فرض کن نمیرفت الان میخواستی چیکار کنی؟ الان دیگه احساسم نسبت همه چیز منفی شده، حتی نمیخوام عشقم رو دوباره کنارم داشته باشم با وجود اینکه دوستش دارم هنوز...
خودم از این وضعیت خسته شدم، دوست دارم همون آدم سابق بشم، ولی انگیزهای ندارم برای انجام کار. میگم فردا دوباره شروع میکنم ولی صبح که میشه انگار یه وزنه هزار کیلویی به پاهام بسته شده
- - - Updated - - -
سلام دوستان
من چون نمیتونم بیشتر از سه پست توی یه روز بذارم(محدودیت سایت هست مثل اینکه)
جواب همه رو توی یه پست میدم.
جناب خادم رضا، من هم میدونم که زندگی یه موهبتی هست از طرف خدا، اما آدم یه زمانی توی شرایطی قرار میگیره که هر جا میره به بن بست میخوره، مثل موندن توی باتلاقه، دست و پا میزنی ولی بیرون نمیای و آخرش تصمیم میگیری همونجا بشینی که تا ته بری توی باتلاق.
یه زمانی هست که هر شب توی تاریکی گریه میکنی و از خدا کمک میخوای ولی بازم میبینی ندای نمیاد، یه وقتی میاد که دیگه مثل یه مرده متحرک بین بقیه آدمها راه میری، نه رنگ آسمان آبی نشاط بهت میده نه سبزی برگ درختان. توی اتوبوس نشستی سرتو گذاشتی روی پنجره و به یه نقطه خیره شدی تا آخر راه و توی ذهنت طوفانی از ناامیدی هست.
آیا همه ی این احوالات من تقصیر من بوده؟ من پسر شادی بودم، یعنی موجبات شادی بوده برام قبلنا، مثل دوستام(که البته هنوز با بعضیاشونم حالم خوبه). الان میبینم که همه چیز جلوی من داره خراب میشه، ولی هیچ انگیزه ای ندارم برای جلوگیری ازش. یعنی انگار قفل شدم...
سلام جناب Mvaz
آره به خدا اینایی که میگی نقل مجالس بحث های من با بعضی از دوستام بود، در مورد فلسفه زندگی، خدا، اختیار، عظمت انسان و هزاران بحث دیگه ساعتها سر و کله میزدیماما الان همه ش برام بی معنی شده.
دیگه نمیخوام آدم بزرگی باشم، نمیخوام جهان رو تغییر بدم نمیخوام فکر کنم منم اومدم این دنیا که مرد زندگی یه نفر دیگه باشم.
احساس میکنم یه موجود بی ارزشم توی این جهان که عمرشو داره هدر میده
.
.
.
قبلنا از اینکه عشقم رو از دست دادم خیلی شدید ناراحت شدم، الان فکر میکنم که چی؟ فرض کن نمیرفت الان میخواستی چیکار کنی؟ الان دیگه احساسم نسبت همه چیز منفی شده، حتی نمیخوام عشقم رو دوباره کنارم داشته باشم با وجود اینکه دوستش دارم هنوز...
خودم از این وضعیت خسته شدم، دوست دارم همون آدم سابق بشم، ولی انگیزهای ندارم برای انجام کار. میگم فردا دوباره شروع میکنم ولی صبح که میشه انگار یه وزنه هزار کیلویی به پاهام بسته شده








علاقه مندی ها (Bookmarks)