دیشب همسرم با من حرف زد با یه یهانه ای ولی در حد یکی دو جمله. منم جوابشو دادم. دیگه ادامه پیدا نکرد.
دوستان خوبم من در راستای این که خودمو بهتر بشناسم تصمیم گرفتم در مورد کودکی و آسیب هایی که ممکنه در کورکی دیده باشم براتون یه توضیح مختصری بدم.
من تقریبا خاطرات 3 4 سالگی به بعد یادم میاد کم و بیش. ولی چیزی که برام جالبه اینه که یادم نمیاد هیچوقت مامانم منو سفت بغل کرده و بوسیده باشه. وقتی به کودکیم فکر می کنم دختربچه تنهایی رو حس می کنم که زیاد بهش توجه نمیشه. بجاش همه برادر کوچولوی بامزه و شیرینش رو دوست دارن. همه قربون صدقه اون میرن. برادر کوچولو ضمن اینکه خیلی بامزه و شیرینه ، مریض هم شده و پدر و مخصوصا مادر تمام توجهشون به اونه و این دختر کوچولو این چیزارو می بینه. غصه نمی خوره ولی حسی که داره یه حس مهم نبودنه. برادر کوچولو با چسب دوقلو چسبیده بود به بغل مامان و این دختر کوچولو باید خودش درخواست کنه تا مامان کمی بغلش کنه. خودشو با بازی و سرگرمی های کودکی مشغول می کنه. توی حیاط با برادر بزرگترش بازی می کنه. برادر بزرگتر خیلی بهش زور میگه. و این دختر کوچولو خیلی هاشو می پذیره. چون برادر هم زور بیشتری داره هم اسباب بازیهای بیشتری داره. هم فکرای بهتری داره و هم خوشش میاد این دختر کوچولو رو به یه نحوی بچزونه! با بابام هم رابطه خوبی داشتم. بعضی وقتها برام قصه می گفت و با یه سری کتاب های قصه و کودکانه مارو سرگرم می کرد. بعضی وقتها می رفتیم پارک و کلا زندگی عادی بود.
یادمه قبل از ثبت نام کلاس اول وقتی معلم ازم آزمون شفاهی ورودی مدرسه رو می گرفت بعدش به بابام گفت که دخترتون خیلی باهوشه ولی خجالتیه.
توی دوره ابتدایی همیشه همیشه مورد تشویق معلم ها بودم بخاطر هوش زیاد و استعدادم. و اینکه درسام خیلی عالی بودن. توی فعالیت های مدرسه هم شرکت می کردم. همیشه توی گروه سرود و .... توی مسابقه ها و ... حضور فعال داشتم و برنده هم می شدم. در دوران راهنمایی. با بعضی از همکلاسیهای شیطون و حسودی که داشتم نمی تونستم کنار بیام. من کاری به کار اونا نداشتم ولی اونا منو اذیت می کردن ولی من نمی دونستم چطوری باهاشون برخورد کنم. اذیت هاشون ادامه داشت ولی کاری از دستم برنمی اومد. دوره راهنمایی بدترین دوره تحصیلیم بود بخاطر این دوستایی که داشتم. معلم ها توی دوره راهنمایی توجهشون بهم کمتر شده بود. اعتماد به نفس کمی داشتم. توی خونه هم با برادر بزرگم میونه خوبی نداشتم. اذیتم می کرد مثلا لباسی که می خریدم مسخرش می کرد. وسایلمو بدون اجازه برمی داشت و خراب می کرد. یادمه یه روزنامه دیواری داشتم که یادگاری نگهش داشته بودم. یه روز اونو برداشته بود بجای مقوای کهنه پاره کرده بود و استفاده کرده بود. هیچوقت نتونستم با برادرم دوست باشم. خیلی کم پیش می اومد آبمون توی یه جوب بره. حتی سال های آخر دبیرستان یه سال هیچ حرفی باهم نمی زدیم. پدر و مادر هم انقدر درگیر کارهای خودشون بودن که اصلا به این چیزا توجه نمی کردن. توی دوره دبیرستان دوستای خوبی توی مدرسه داشتم که خداروشکر دوره خوشی رو برام رقم زدن.
خلاصه رفتیم دانشگاه و خوابگاه. اونجا هم اگه بخوام خودمو توضیف کنم از زبان دیگران دختر باحیا و مودب وسازگار و کلا رفتار مطابق اصول اخلاقی و سنت و عرف و ... بدون هیچگونه هنجار شکنی. هیچ ارتباطی هم با جنس مخالف نداشتم. هرچند در دانشگاه افت درسی داشتم. ولی همیشه تلاشگر بودم و برای آیندم برنامه ریزی داشتم. در وطل تحصیل دوستان خوبی داشتم که تا حالا هم با هم در ارتباطیم.
در محل کار هم آدم خجالتی و با اعتماد به نفس کمی بودم. اوایل توی جلسات کمتر حرف میزدم. چون احساس می کردم دیگران ممکنه حرفهای منو قبول نداشته باشن و یا به نظرات من بخندن. با اینکه مطمئن بودم ایده های من و نظرات من از همه بهتره و توی دلم به نظرات اونا ایراد می گرفتم ولی همیشه بهشون غبطه می خوردم که چقدر خوب بلدند همین نظرات نه چندان جالبشون رو ارائه بدن. کاری که بهم محول می شد رو بخوبی انجام می دادم. البته الان توی محیط کار و اجتماع بهتر شدم ولی خب عزت نفسم هنوز کمه.
هدف من اینه که خودمو بهتر بشناسم. و سعی کنم آسیب هامو رفع کنم.
اینارو تعریف کردم که بخوام شما هم نظر بدین که آیا این کودکی و گذشته ای که داشتم چقدر روی شخصیت الان من تاثیر گذاشته و من چطوری باید با کمبودهایی که در دوران کودکی داشتم کنار بیام.
راستش چیزی که به ذهن خودم رسیده اینه که هر شب قبل از خواب اون دختر کوچولو رو که احساس نامهم بودن داره رو تصور کنم بعد سفت بغلش کنم و ده بار بوسش کنم. بهش بگم تو عزیزترین کس من هستی و عاشقانه دوستت دارم.تا اینجوری سرشار از محبت بشه...
همونطور که گفتم دارم روی عزت نفسم هم کار می کنم. و عملا هم دارم تمرین می کنم.







. خودشو با بازی و سرگرمی های کودکی مشغول می کنه. توی حیاط با برادر بزرگترش بازی می کنه. برادر بزرگتر خیلی بهش زور میگه. و این دختر کوچولو خیلی هاشو می پذیره. چون برادر هم زور بیشتری داره هم اسباب بازیهای بیشتری داره. هم فکرای بهتری داره و هم خوشش میاد این دختر کوچولو رو به یه نحوی بچزونه! با بابام هم رابطه خوبی داشتم. بعضی وقتها برام قصه می گفت و با یه سری کتاب های قصه و کودکانه مارو سرگرم می کرد. بعضی وقتها می رفتیم پارک و کلا زندگی عادی بود. 

علاقه مندی ها (Bookmarks)