توی این مدت همش فکر می کنم که آیا مشکل از منه؟ آیا من سیاست زنانه ندارم؟ آیا من بلد نیستم چطوری رفتار کنم؟ خیلی با خودم درگیرم. بیشترین چیزی که منو اذیت می کنه برخوردهای فیزیکی همسرمه. چرا پامیشه به طرف من میاد؟ چرا چیز پرت می کنه؟ چرا ضربه میزنه؟ چرا؟!! من یه انسانم و هرچقدر هم سعی کنم خفه خون بگیرم ولی بازم یه وقتایی طاقتم تموم میشه و کم میارم. شاید داد بزنم. چرا شوهرم به سمتم حمله می کنه؟ خب آیا این اسمش زندگیه؟ آیا میشه با این آدم فرزنددار شد؟
دیروز داشتم یه مطلب می خوندم که نوشته بود زن و شوهر باید دلسوز هم باشن. همسر من دلسوز من نبود. من براش دلسوز بودم ولی اون نبود. من با اون همدل و همراه بودم ولی اون نبود. اون برای خانوادش دلسوز بود. همش می ترسید من ازش سو استفاده کنم. هیچوقت من و خودشو یه جا جدا از بقیه نمی دید. همیشه خودشو با خانوادش جمع میزد و منو با خانواده خودم.
یه بخش خیلی کوچکی از قلبم هنوز باهاشه. ولی این روزها بیشتر به آزارهاش فکر می کنم. به مبارزه هاش با من. به بی احترامی هاش و فحشهاش. شاید بیماره و دست خودش نیست. ولی آیا من انقدر ظرفیت دارم که بتونم تا آخر عمر باهاش کنار بیام؟ تا حالا که نداشتم. اگه داشتم کار به اینجا نمی رسید.
بهرحال الان توی وضعیت بدی هستم. این زندگی آینده اش اصلا خوب نیست. ولی رفتن هم اصلا خوب نیست. موندم چیکار کنم.
خواهش می کنم راهنماییم کنید.








علاقه مندی ها (Bookmarks)