به مناسبت ماه شعبان ما یک مراسمی داشتیم و یکی از همکاراممدعوت بود که نتونست بیاد
در این مراسم کتاب اهدا میکردیم ( کتاب سلام بر ابراهیم )
فردای اون روز که رفتم شرکت چون باید میوه و کتاب همکارموبراشون میبردم ، پس چند تا میوه بیشتر برداشتم و به ارغوان هم دادم . ( این چند وقته باهاش سرسنگین بودم )
بعدش همکارم داشت کتاب یادت باشد رو میخوند که صحبت رسید بهکتاب سلام بر ابراهیم و ایشون کلی تعریف کرد از کتاب و منم به همین دلیل یک کتابسلام بر ابراهیم به این همکارم دادم .
ارغوان که داشت تعریف های ما رو میشنید گفت من هم کتاب رومیخوام ( مظلوم شده بود )
گفتم چون ندیده بودم کتاب بخونی و باب سلیقه شما نبود بهتونتعارف نکردم اگر واقعا میخونید بفرمایید این کتاب هم برای تو .
بعدش من و ارغوان تنها شدیم
شروع کرد که من دنبال یه تغییری توی زندگیم بودمو توبه کردم ومیخوام درست بشمو همه چیزو درست کنمو....
بهشون گفتم "ارغوان خیلی وقتهمنتظرم چیزی بهم بگی ، چرا نیومدی خودت بهم خبر بدی "
که خوب اومد حاشا کنه - گفتم فیلم دوربینها رو دارم
و یکمی حرفای کلی و دوستانه بهش گفتم
اونم فقط گریه میکرد
ولی حرفای خیلی خوبی زده شد ( بعید میدونم تاثیری داشته باشهچون رفتاراش دقیقا حیله است و شبیه یه بازی جدیده تا تغییر )
اما عجیب این بود که گفت به مدیرمون آقای تهرانی گفته قضیه دزدی رو ؟!!
و مدیرمون بهش گفته به کسی چیزی نگو
چون اگر به خانمِ باران بگی ، من ( مدیر ) مجبورم میشم گزارش بدمبه مدیرای بالاتر و اونوقت اخراج میشی !!!
و من به شدت ازینهمه بی درکی و نافهمی مدیرمون عصبانی شدم چهطور چیزی که تاحالا حقم بوده بدونم بهم نگفته شاید اصلا من متوجه نمیشدم نباید به پولم میرسیدم نباید میفهمیدم
تازه ارغوان خودش میخواسته بیاد بهم بگه ولی آقای تهرانی نذاشته
من موندم این آدم چی فکر میکنه









علاقه مندی ها (Bookmarks)