سلام راهنماییتون عالی بود.ممنونم.من با شوهرم حرف
زدم وبهش گفتم میخوام تغییر رفتار بدم میخوام مثل
گذشته باشم کار به کسی نداشته باشم اما گفت تو عمرا
تغییر نمیکنی تو روز به روز بدجنس تر میشی
گفتم من یه زندگی اروم میخوام کار به کسی نداشته
باشم دلم میخواد بشینم کتاب بخونم (من عاشق کتاب
خوخوندم وخیلی کتاب میخرم)و هر جا از دستم بربیاد
به خانوادم وخانواده تو کمک کنم ولی انگار با یه تیکه
سنگ حرف میزدم چون همش حرفش این بود که تو
نمیخوای ادم بشی چون جواب میدی طعنه میزنی از
کتابات هم چیزی یاد نمیگیری.
بهش میگم من از تناقض وبی عدالتی متنفرم چرا وقتی
بابام مریض بشه اونا میگن دختری که شوهر کرد دیگه
نباید پدرشو ببره دکتر وظیفه پسر خانوادست.افکار
قدیمی وقرون وسطایی راجع به عرسشون دارن ولی
راجع به دختر داییم اینجور نیستن و وقتی خانوادش
به کمک نیاز دارن حتی چند روز هم بمونه خونه پدرش
حرفی نیست.میگه مجبور نیستی بگی تو با بابات رفتی
دکتر میگم من نمیگم ولی وقتی کوچکترین اطلاعات رو
از تو خونه هر کسی به دست میارن من نگم خودشون
میفهمن تو باید بهشون نشون بدی که نمیخوای تو
زندگیمون دخالت کنن ومن با اجازه خودت همه اینکارا رو
انجام میدم نمیخواد قبول کنه فقط میگه تو پنهان کن
همه چیز رو.به جای یه راه حل بهتر.
مثلا اگه خانوادم بیان خونمون ویا کسی بیاد مادر
شوهرم حرفی بزنه که چرا امدن یا فلان فرد نمیخواستم
بیاد خونتون شوهرم میگه چرا بهشون گفتی که کسی امد
خونمون که این حرف رو بزنن درصورتی که باید به اونا
نشون بده ما استقلال داریم وشاید هرروز مهمان بیاد
خونمون.نه اینکه با پنهان کاری بخواد که اونا حرفی نزنن
تو ذهن من ورشکستگی عیب نیست ومیدونم ممکنه برای
هر کسی پیش بیاد ولی اونا عیب محسوبش میکنن
بذارن رو حساب بی کفایتی خانوادم.وهمیشه حرفشون
به همین سمت ختم میشه.
راجع به اینکه گفتید بهشون یاد اوری کنم کهخودشون
چه حمایتهایی از هم کردن عصبانی میشن که شرایط ما
فرق داره.چرا تو خودت رو با ما مقایسه میکنه.تا وقتی
بحث مقایسه من با هر کسی باشه وهر کسب رو برای من
مثال بزنن مشکلی نیست اما اگه من اونا رو مثال بزنم یا
هر کسی از اطرافیان رو زدو واکنش نشوم میدن که
چیکار به دیگران داری.








علاقه مندی ها (Bookmarks)