سلام بازم ممنونم راهنمایی خیلی خوبی بود نمیدونستم از بهزیستی میتونم اقدام کنم .. پس با این حساب قرار 11ام رو کنسل کنم.. البته حیف شد چون تو اون دو جلسه اونقد مسائلو برای ایشون گفتم که تازه بهشون عادت کردم و یجورایی نای اینکه دوباره همه ی اینارو برای یکی دیگه بگم رو ندارم خیلی اما خب حق با شماس باید با دقت عمل کنم .. منم از همین میترسم که یکم دست دست میکنم تو تصمیم به عمل به هر روشی.. چون حس میکنم هر روشی رو فقط یکبار میتونم استفاده کنم تو این برهه حساس و اگه اون یبار به نحو احسنت نباشه اون روشو فرصت میسوزه.. مثه همین زنگ زدن مشاور..
اوهوم خیلی ممنونم رو مواردی که به عنوان مشکل بین ما دو نفر گفتید بیشتر اطلاعات کسب میکنم. فقط یچیزی رو خیلی خوب متوجه نشدم اعتماد در چه مسئله ای یا در چه زمینه ای دقیقا منظورتونه و اینکه اون پیگیری کنه به چه صورت؟
راستش صحبت خاصی رد و بدل نشده ، دو بار پدرم که همسرمو دید همش حرفا به بعد موکول شد مخصوصا بار دوم که فقط سه چهار دقیقه با همسرم حرف زد و ازش خواست قراری بزاره تا مفصلا صحبت کنن که ظاهرا همسرم قبول کرد اما هیچوقت خبری نشد ازش ..
ینی حتی اشاره ای به این نکنم که ناراحتیشو درک میکنم و بهش حق میدم از دست برادرم ناراحت شده باشه خیلی و اصلا کار برادرمو تایید نمی کنم در حدی که چندماهه با برادرم اصلا حرف نمیزنم و برادرمم از کارش پشیمونه ؟.. میخواستم با این حرفا آرومش کنم..
راستش چند ماه اول بشدت مشغول دعا و ارتباط بیشتر با خدا بودم اما یه ماهی هست خیلی حالت سستی و کرختی و ناامیدی دارم بس که بازخورد منفی از خودشو خانوادش گرفتم .. اینو پرسیدید یاده عقدم افتادم.. یادمه حتی بله ی سر عقدمم با این جمله گفتم با توکل به خدا واجازه بزرگترا..
میخوام دست به هر کاری بزنم برای حل مشکل میترسم .. روحیه ام دیگه کشش توهین و رفتار بد خودشو خانوادشو نداره ..
متوجه ام بله.. البته این یه سال دوم عقدمون که دیگه برگشتم شهرمون حساسیت خاصی نداشت.. و بیشترین گله ای که ازم داشت بیشتر از سوظن فقط این بود که گیر میدی کلید میکنی ..









علاقه مندی ها (Bookmarks)