سلام خانم پوه عزیز
دلم می خواد بیای حتما این پست منو که فقط به خاطر اینکه شما بخونی بیدار موندم دارم مینویسم
پوه خیییییلی قدر خودتو بدون خیلی خوشحال باش که وجود داری....... وجودت طلاست
میدونی امشب چه تلنگری به من زدی؟....من ناشکری که درک نمیکردم اتفاقهای زندگیم میتونه خیلی قشنگتر رنگ امیزی بشه!!
این کارو تو کردی برام
ی درد دل دوستانه
منم دچار اختلاف نظرهایی با مادرم هستم....همه راهکارهایی که برای خانم اویژه دادی تایید میکنم...
منم وقتی فکر کردم مادرم خودش ی قربانیه...و شروع کردم به دیدن دنیا از زاویه دید اون....همه رنج دادنش ها رنگ باختن و چه بسا که
دیدم اتفاقا این منم که باعث رنجش اونم....ولی با تمام این احوال بازم ی روزی مثل امروز صبح پیدا میشه که با خودم فک کنم
چقدر من مظلوم واقع شدم!!!چقدر من خانومی میکنم چقدر صبورم که حتی برای لحظه ای ترشرویی نمیکنم که اخه مادر من چرا منو تو خیابون
میکاری اخرش هم میگی بیا خونه فردا بریم! وقتی میدونی این همه کار دارم وقتی صبح میگم باهم بریم ...
وقتی پستتونو خوندم خیلی خجالت کشیدم ازخودم از خدا....بد شرمنده شدم
ترسیدم توفیق خدمتی که خدا نصیبم کرده ازم بگیره...اخه من قدر نمیدونستم به خیال گنجشکی من مادرم باید قدر میدونست!
ولی حالا با اشتیاق زیاد فردا صبح دنبال کار مادرم میرم...و با تواضع نه مغرورانه!و اینو مدیون پست امشب شمام
و راهکار شوخی با مادرتون هم عالی بود حتما منم اجرا میکنم
پوه میبینی حتی از راه دور چقدر کارهای بزرگ میکنی برای دیگران و بودنت چه تاثیری داره؟؟
دوست دارم![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)