سلام مجدد به دوستای عزیزم
میشل و گیسو کمند و آقا رضای عزیز
واقعا براتون دعا میکنم از این همه وقتی که برای دیگران و من میزارید
میشل عزیزم همه حرفهای تو درسته و ذهن من پر از افکار بده و احساس میکنم اینکه با خانواده ام قطع ارتباط کرده اینکه سی بار گفته من نمیخواستم باهات ازدواج کنم و تو خواستی پس هیچ توقعی از من به عنوان شوهر نباید داشته باشی اینکه انقدر منفعله اینکه بهم گفت خودارضایی میکنه اینکه اینقدر از ظاهر من ایراد میگیره از کارهام ایراد میگیره مخصوصا که میدونه من جدایی رو نمیخوام همش تو خرفاش میگه خودت نخواستی طلاق بگیریم اینکه اینقدر منفعله همه همه خیلی آزار دهنده است من تصمیم گرفته بودم که یه مدت رو خودم کار کنم تا اون تغییرات اساسی رو ببینه ولی متاسفانه انگار اون منتظر کوچکترین موضوع هست که شر به پا کنه و بهونه بگیره و تو این مدت گفت که من در مورد دو دل شده بودم که با این کارت مطمئن شدم باید جدا شیم
میدونم با این همه تحقیری که تو این رابطه شدم و هیچ علاقه ای که از طرف اون نیست باید یه جا تصمیم قطعی بگیریم و محکم و قوی واستم چون اینطوری اگه خودش بیاد سمت من اولا به خودش وابت میشه که اون خواسته و چیزی بهش تحمیل نشده و دوما دیگه هیچ وقت نمیتونه بگه تو خواستی ادامه بدی
ولی باز دو دل میشم که آیا زمان این کار الانه یا یکم دیگه
راستی دیشب مادرش اینا زنگ زدند که شام میاند خونمون بعد همسرم بهم گفت که غذا نپز از بیرون میگیریم گفتم نه درست میکنم از سرکار که برگشتم رفتم کلی خرید کردم و تند تند اومدم خونه رو تمیز کردم و شام درست کردم وقتی هم که اومدند مثل همیشه خیلی خوب باهاشون رفتار کردم ولی احساس میکردم خیلی خسته شدم بعد از اینکه رفتند ضعف کردم رفتم خوابیدم و نصف شب تب کردم همسرم بلند شد کلی پرستاری کرد ازم
یه چیز دیگه اینکه پریشب که سر موضوعی که گفتم من خیلی ناراحت شدم و گفتم تو باراین کارت خیلی آسیب زدی به من با پر رویی گفت که خب چی کار کنم نمیخوای بیا طلاق بگیریم خودت موندی
و خیلی داد و بیداد کرد سرم آخرش که آروم شدیم من رفتم کلی باهاش حرف زدم گفتم تو عصبانی هستی ولی ادامه دادن به این راه جایی خوبی نمیرسه گفت من واقعا هیچ انگیزه ای برای زندگی مشترک ندارم و فک کردن در مورد بچه منو میترسونه و هیچ هدف خاصی تو زندگیم ندارم و ازین به بعد هدف زنده موندنم کار کردن برای دادن مهریه توست !!!!!
گفت که من هر چی فک میکنم نمیتونم تصمیم بگیریم و نمیدونم مردم چه طوری تصمیم میگیرند در این مورد
گفت که میگند اگر زنتو هنوز دوستدداری ادامه بده و من بعضی وقت ها تو رو دوست دارم و بعضی وقت ها اصلا دوست ندارم
بچه ها این موضوع خودارضایی بد جوری ذهنمو درگیر کرده ولی الان اینقدر اوضاع قاطی و پیچیده است حتی نمیشه راجع بهش باهاش حرف زد
و دلیلشو کشف کرد
به هر حال پنج شنبه از مشاور وقت گرفته که بریم و اونجا ماجرا دعوای هفته گذشته سر اینکه من گفتم الان نرو خونه مادرت بمون فردا بریم رو مطرح کنه و مقصر پیدا شه
به نظرتون رفتیم مشاور من چه برخوردی باید بکنم؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)