آذرمیدخت جان من نمیتونم ونباید هیچ تماسی باخانوادم داشته باشم موبایلم باید خاموش باشه تلفن خونه هم کشیده.
میشل عزیزم خیلی خوشحالم کردی که به تاپیکم اومدی.تمام سعی من والویتم آرامش خودم وبچه هامه که همه اینا درگرو آرامش همسرمه.درموارد دیگه که ناآروم میشه باتکنیکهای همدردی سعی به همدلی باهاش میکنم که خودش همیشه میگه باهات که حرف میزنم خیلی آروم میشم.
اممما در مورد خونوادم نمیتونم خیلی کاری ازپیش ببرم.حتی چندوقت پیش که اون دعوا اتفاق افتاد بازبون ملایم طوریکه حالت شکایت نداشته باشه بهش گفتم من دیگه نمیخوام مامانم رو ببینم،این نیم ساعت درماه ارزشش رو نداره که شما ناراحت بشی وماهم اذیت بشیم من که نمیبینمشون اینم روش،مهم آرامش خودمونه.هیچی نگفت ولی ماه بعد که نوبت مامان بودبااینکه اصلا انتظارش رو نداشتم گفت من نمیمونم خونه که اذیت نشی ودیگه هم انشالله همچین اتفاقی نمیفته.اینقدر خوشحال بودم که دیگه شوهرم داره نرم میشه وهمه چی شاید به زودی به روال عادی برگرده ولی این اتفاق نیفتاد.
موضوعاتی هست که خیلی اذیتم میکنه مثلا من اصلا دوروبر عکس وفیلمهای خانوادم نمیرم،حتی از فکر بهشون فراریم.باخودم میگم اگه یه دقیقه فکرکنم دیوونه میشم نمیخوام به دلتنگی بهشون فکرکنم ولی مامان هربار عکساشون رو نشون میده که به ظاهر نگاه میکنم ولی اصلا نگاه نمیکردم ولی اینبار یه باره نگاهم به عکس بابام افتاد که ریشش کامل سفید شده بود از آخرین باری که دیده بودمش چند تار موی سفید داشت.داداش کوچیکم موهاش ریخته بود،برادرزادم چقدر بزرگ شده بود همه تغییرکرده بودند ومن دوساله که صداشونو هم نشنیدم چه برسه به صورتشون
کاش میتونستم به مامان بگم من بادیدن این عکسها خیلی عذاب میکشم.
موقع اون دعوا من فقط مثل مجسمه وایسادم ونگاه کردم فقط یه بار ازهردوشون خواهش کردم ازخونه برن بیرون ودعواهاشون رو جلوی چشم مانکنن.بعد هم به پسرم که اصلا حالش خوب نبود گفتم:نگران نباش اینا دوباره باهم خوب میشن درحالیکه خودمو به سختی نگه داشته بودم که پس نیفتم.
ببخشید خیلی طولانی ودرهم برهم نوشتم حرفهایی بود که خیلی وقته رودلم مونده بود واینجازدم









علاقه مندی ها (Bookmarks)