با عرض سلام خدمت دوستان بزرگوارم.از زمانی که به من اختصاص دادید بی نهایت سپاسگزارم.
دوست خوبم گیسو کمند جان؛صحبت هات خیلی به دلم نشست.موضوعاتی که مطرح کردم اضطراب هاییه که کاملا اطراف من مشهوده.خدا رو شکر من برای خودم در خصوص موضوعاتی که نمیتونم تغییر بدم نگران نیستم.اما ناخودآگاه در مورد فرزند کوچکترین نابسامانی از شرایط اطراف نگرانم میکنه.اینکه نکنه اینجا خوشحال نباشه،اینکه نکنه اون طوری که دلم میخواد ساپورتش کنم.میدونم چیزای زیادی که توی ذهنمه ممکنه همیشه در همون ذهنیت باقی بمونه و در عمل اتفاق نیفته اما اضطرابش رو دارم.
سال ها کار کردن باعث شده وقت کمتری رو برای خودم اختصاص بدم.حق با شماست نیاز به یه برنامه ریزی حداقل برای برنامه های ورزشی دارم.چه خدا نعمت فرزند دار شدن رو بهم بده چه نه باید از این احساس رخوت که چند وقته گریبانم رو گرفته رها بشم.
مطالعه هم زیاد میکنم در این خصوص.این مطالعات افراطی گاهی به این اضطراب زیادم دامن میزنه.به نظرم خودم احتیاج دارم خودم رو بسپرم به دست موج زندگی.
دوست خوبم خانم الهه زندگی
ممنون از پیام خوبتون.انشاالله توی شرایط زندگی و مادر شدن قرار بگیرید.
امیدوارم جنبه ی ریسک پذیر روحیه ی من به جنبه محافظه کارش غلبه کنه
میشل جان ممنون از پاسخت
سال اول ازدواجم،عاشق بچه دار شدن بودم.به قدری که از دیدن هر نوزادی غرق شادی میشدم.
اما شرایطی توی زندگیم به وجود اومد که ورق برگشت،از بیکاری شوهرم گرفته تا اختلافاتی که متاسفانه در برهه ای از زندگی عمیق شدن.
شرایط زندگی جوری پیش رفت که مجبور شدم خیلی روی کار تمرکز کنم تا حفره های مالی پیش اومده پر بشه.این تمرکز و مداومت بر کار کردن بهم اجازه نمیداد حتی به بچه هم فکر کنم.
رفته رفته اوضاع بهتر شد.شرایط کاری من ثبات گرفت و اختلافاتم با شوهرم کمتر و کمتر شد.این روند به ثبات اقتصادی و احساسی زندگیم ۵ سال طول کشید.الان در مورد گذشته من خاطره بد و کینه ای از همسرم ندارم.اونم همین طور.خدا رو شکر وضعیت دو نفره ایده آلی رو در حال حاضر داریم.
شاید حق با شماست.انگیره ی من از جنس انگیزه سال اول زندگی نیست.کمی فرق کرده.زمانی که توی اوج اختلافاتم با همسرم بودم تصمیم داشتم تحت هیچ شرایطی مادر نشم.اما الان اصلا اینطوری نیستم .
انگیزه ی من در حال حاضر لزوما احساسی و عاشقانه نیست.در کنار احساساتم تجزیه و تحلیل منطقی هم جای خودش رو باز کرده.شاید این دید منطقی که به مسائل پیدا کردم منجر به این میشه که سبک و سنگین کنم و بعد اقدام کنم.شاید هم توی وارد کردن منطق به یک پروسه احساسی،دارم افراط میکنم.
دوست خوبم خانم بی نهایت گرامی
حق با شماست.باید مقابله کنم با این ترس ها و اضطراب ها









علاقه مندی ها (Bookmarks)